تبیین جبر و اختيار در مكتب عشق
جهد كن كز جامِ حق يابي نوي بي خود و بي اختيار آنگه شوي
بکوش تا از جام عشق حضرت حق تازگی و نشاط یابی در آن صورت بی خویش و بی اختیار می شوی در اینجا مولانا به جبرخاصه مقابل جبر عامه اشارت می کند که از استغراق در حق پیش می آید .
ور بود این جبر ، جبر عامه نیست / جبر آن اماره خودکامه نیست 1/ 1465
اگر این مطالبی که گفتیم دلالت بر جبر داشته باشد . لااقل به معنی جبر عوام ( جبر مصطلح و مشهور نیست ) بلکه مراد از آن جبر ، جبر خواص است نه جبری که ناشی از غلبه نفس اماره است . [ مولانا بر خلاف جمهور اشاعره که افعال بندگان را جبری دانسته اند . جانب اختیار را گرفته است ولی نه آن اختیار مطلق و عنان گسیخته معتزله . بلکه اختیار بر اساس قاعده . مولانا می گوید : دو حالت جبر و اختیار مربوط به درجات سیر و سلوک و مقامات استکمالی سالکان است . بدین معنی که سالک در آغاز و اثنای سیر و سلوک تا به مقام فناء فی الله و معیت با حق که آخرین مقام وصول سالک است نرسیده باشد . همچنان احساس اختیار می کند . اما چون بدان مقام رسد که تعیّنات او در مشهود مطلق فانی گردد دیگر از خود هیچ اختیار ندارد بلکه وجود او عین وجود حق و فانی در جبر مطلق است . قطره ای است که به دریا پیوسته . وجود او و جنبش و آرامش او و هر عملی که از او صادر می شود تابع دریاست و از این جهت است که مولانا جبر عامه را از جبر خاصه فرق می نهد و می گوید : جبر خاصگان ، مقام معیت با حق است نه جبر عامگان که ناشی از نفس اماره بشری است ( مولوی نامه ، ج 1 ، ص 76 تا 99 ) ]
آنگه آن مي را بود كل اختيار تو شوي معذورِ مطلق مست وار
در آن صورت همه اختیارات با شراب عشق الهی است و تو مانند مستان مطلقاً معذور خواهی شد .
هرچه كوبي، كُفتة مي باشد آن هرچه روبي، رفتة مي باشد آن
در این حال هرچه بکوبی کوبیده شراب است و هرچه را بروبی روبیده شراب است . اما این جبر جبر خواص است و با جبر عوام که برای گریز از مسئولیت بهانه های جبریانه می تراشد فرق دارد .
كي كند آن مست جز عدل و صواب كه ز جام حق كشيده است او شراب 5 / 3105- 3108
آن که از شراب عشق الهی مست شده جز عدل و راستی چه خواهد کرد؟ این ابیات بیانی است از مقام معیّت که توضیح آن در شرح بیت 1464 و 1510 دفتر اول آمده است .
این معیت با حق است و جبر نیست / این تجلی مه است ، این ابر نیست 1464/1
این بیاناتی که ما گفتیم و ظاهراَ مؤید جبر بود . منظور ما بیان معیت با حضرت حق است نه جبر به معنی مشهور و مصطلح آن . یعنی خواستیم بگوییم وقتی سالک به مرتبه جذبه و بی خویشی برسد . عشق حق او را مانند پرِ کاهی با خود می برد . این معنا در واقع همچون تابش ماه است نه آنکه ابر ظنون برآید و خورشید حقیقت را بپوشاند . [ معیت ماخوذ است از قسمتی از آیه 4 سوره حدید ” و هو معکم اینما کنتم ( او با شماست هر جا که باشید ) . معیت در اصطلاح عرفا و حکمای الهی بدین معنی است که همه چیز ، قائم به حق است و حق تعالی در همه جا و همه حال با موجودات است . چنانکه امام علی (ع) در کلامی عمیق و سخنی انیق فرماید : ” حضرت حق تعالی با موجودات است اما نه آنگونه که همسنخ آنان باشد . و به جز موجودات است اما نه آنطور که از آنان جدا باشد ” ]
– بنابراین مولانا که قائل به توحید افعالی است . هرگز منکر اختیار آدمی بر طاعت و عصیان نیست . اما او وقتی از دیدگاه صوفیانه به حق و خلق می نگرد . علت العلل و موجد ازل و ابد را می بیند و لاغیر . همه ممکنات صورت آینه را پیدا می کند و فعل و مشیّت او را منعکس می کنند.
گر به جهل آییم ، آن زندان اوست / ور به علم آییم ، آن ایوان اوست 1510/1
اگر به نادانی گرفتار شویم . این مرحله زندان حق تعالی است و اگر به مرتبه علم و دانایی هم ارتقاء یابیم . آن علم و دانایی هم ایوان مقصود حقیقت است . [ جهل بشر ، زندانی است که حق تعالی برای او تقدیر فرموده و علم بشر نیز ایوان و گلستانی است که خداوند بدو عطا فرموده است . (مولوی نامه ، ج 1 ، ص 100) ]
حدود اختيار آدمي
مولوی در عين اثبات اختيار براي آدمي، با تمثيل هاي متنابه، يادآور مي شود كه اختيار بشر محدود است و اين اختيار نيم بند، قيدي است که انسان را گرفتار كرده است. براي نمونه، اختيار نجّار و آهنگر تا حدي است كه تنها مي تواند شكل ظاهري چوب و آهن را تغيير دهد، اما نمي تواند در ماهيت آنها تصرف كند؛ بنابراين، اختيار انسان در طول اختيار خداست . اختيار انسان بدان گرد و غباري مي ماند كه اسب و سواركار در زير آن پنهان اند و از دور جز گرد و غبار ديده نمي شود. بنابراين، اصل اختيار انسان از خداست، ولي انسان چون به ظاهر امر توجه دارد، از اصل غافل است:
اختيارات اختيارش هست كرد اختيارش چون سواري زير گرد
اختيارش اختيار ما كند امر شد بر اختياري مستند ...
اختيارش زيد را قيدش كند بي سگ و بي دام، حق صيدش كند
آن دروگر حاكم چوبي بود و آن مصور حاكم خوبي بود
هست آهنگر بر آهن قيمي هست بنّا هم بر آلت حاكمي ...
قدرت تو بر جمادات از نبرد كي جمادي را از آنها نفي كرد
قدرتش بر اختيارات آن چنان نفي نكْند اختياري را از آن ...
خواستش مي گوي بر وجه كمال كه نباشد نسبت جبر و ضلال 5/ 3087 – 3098
امرّ بين الامرين
در معني« امرّ بين الامرين » گفته اند كه « افعال و اعمال ارادي انسان نه تابع جبر محض است و نه تفويض محض، بلكه اختيار بشر حلقه متوسطي ميان يك سلسله اسباب و علل و معلول است كه اختيار آنها به دست ا نسان نيست و قبل و بعد اين حلقه را دو رشتة به هم پيوستة جبر (جبر سابق بر اختيار و جبر لاحق به اختيار) گرفته و گرداگرد اختيار بشر را مشيت و ارادة ازلي و ناموس كلي طبيعي خط كشيده است؛ از اين رو افعال بشر امرّ بين الامرين است» (عزالدين محمود كاشاني 1367: 30،34 ).
در اينجا ابتدا ابياتي را كه از آنها عقيدة امر بين الامرين استنتباط مي شود، مي آوريم، سپس به تفصيل ديدگاه مولوي را در زمينه هاي ديگر جويا مي شويم.
كرد ما و خلق را هر دو ببين كرد ما را هست دان، پيداست اين
گر نباشد فعل خلق اندر ميان پس مگو كس را چرا كردي چنان
خلق حق افعا ل ما را موجد است فعل ما آثار خلق ايزد است 1/ 1480 – 1482
ما رمیت إذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق 2/ 1306
ما رمیت اذ رمیت از نسبت است نفی و اثباتست و هر دو مثبت است
آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود
زور آدمزاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود
مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست 3/ 3659 -3662
جبر و اختيار موجد حيرت و سرگرداني
چنانکه ملاحظه می شود ، مولانا با آوردن تمثيل هاي گوناگون، ابتدا نظرگا ه هاي موجود فرقه ها و مكا تب كلامي را مطرح مي كند و در عين اثبات در مقامي، به نفي آنها در مقام ديگر مي پردازد. هدف مولانا از اين تناقضگويي چيست؟ آيا به راستي او دچار تناقض شده است و در اين وادي حيران است و يا مقصودي ديگر دارد؟ به نظر مي رسد مولانا مي خواهد بر اين نكته پافشاري كند كه پاسخ گويي در پاره اي موضوعات كلامي تا حدي محال است و گويي اسراري خارج از دسترس بشرند؛ چنان كه علي (ع) در رويارويي با حلقه مسلمانان حاضر در مسجدي كه دربارة قَدَر مباحثه مي كردند، در پاسخ دعوت مجالست با آنان، ضمن روگرداني و بي توجهي، بيانات مفصلي در مذمت ورود در اين قلمرو فرمودند:
... پس شما در كجا قرار داريد اي گروه بدعتگذاران؟ آيا نمي دانيد كه آگاه ترين مردمان از قَدَر ، نسبت بدان از خاموش ترين اند، و جاهل ترين مردم در آن از پرگوترين؟ (مدرسي 1369: 58)
و در مقامي ديگر مي فرمايند:
آگاه باشيد كه قَدَر سري است از اسرار خدا و حرزي است از حرزهاي او، در پرده خدا بركشيده شده و از خلق خدا پوشيده مانده است. با مهر خدا مهر خورده است و از پيش در علم خداست. خداوند علم به آن را از روي بندگان برداشته و آن را فراتر از شهود ايشان قرار داده است. (مدرسي 1369: 58)
صاحب مصباح الهدايه در تأييد اين معني مي گويد:
آنچه حقيقت حال است، سرّ قَدَر به بحث و مناظره و تحرير و تقرير مكشوف نشود الاّ به صفاي خاطر و جلال آيينه دل از زنگ طبيعت و هوا و اعراض از ماسوا و اقبال كلي بر خدا . از جهت مشكليِّ اين مسأله، شريعت از خوض در آن منع فرموده است « إذا بلغ الکلام اِلَي الْقَدرِ فَامسِكُوا » چون سخن به قَدَر رسيد، دم در كشيد و از گفت وگو خودداري كنيد. ( عزالدين كاشاني، 1369: 35 )
ابيات زيادي در مثنوي ناظر بر چنين حيرتي در اين جايگاه است:
چون يد الله فوق ايديهم بود دست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد يقين بر گذشته ز آسمان هفتمين 2 / 1918 – 1919
جبر و اختيار در مكتب عشق
با توجه به ابياتی از شش دفتر مثنوي، درمي يابيم كه مسأله جبر و اختيار، مسأله اي غامض و پيچيده است و چنین در می یابیم كه گويي خود مولانا نيز در اين وادي سرگردان است و به تناسب موضوع و مقام و مقال، گاه انسان را به طور كامل مغلوب و مقهور و بي اختيار معرفي مي كند و گاه در پي اثبات اختيار انسان است. گاه بر جبريان سخت خرده مي گيرد و آنان را اعوان ابليس مي شمارد و گاه با اثبات اختيار، آن را محفوف در جبر مي داند و اختياري مي داند در بي اختيار ي.
او بر اين باور است كه دعواي جبري و قَدَري هرگز تمام شدني نيست و تقدير الهي بر اين مقرر شده كه هرگز اين دعوا تمام نشود و براي هميشه پايدار بماند .به همين دليل، خداوند هر دو را از دليل پرورش مي دهد، دلايلي دررديف هم و به قدرت و قوت هم، تا هيچ كدام نتواند بر ديگري فايق آيد .البته، مولانا مي خواهد نقصان ذاتي فلسفه را نيز يادآور شود، زيرا مسأله جبر و اختيار از مسائلي است كه در عرصة عقل و استدلال جوابي ندارد :
همچنين بحث است تا حشر بشر در ميان جبري و اهل قَدَر
چونكه مقضي بد دوام آن روش مي دهدشان از دلايل پرورش
تا نگردد ملزم از اشكال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم
تا كه اين هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الي يوم القيام
تا قيامت ماند اين هفتاد و دو كم نيايد مبتدع را گفت و گو 5/ 3214 – 3218
اين قضاي الهي است كه پيوسته گروهي، گروه ديگر را ضال و گمراه معرفي مي كنند تا هركس گوهر خويش آشكار كند و جنس از ناجنس پيدا شود :
سني از تسبيح جبري بي خبري جبري از تسبيح سني بي اثر
هست سني را يكي تسبيحِ خاص دست جبري را ضدِ آن در مَناص
اين همي گويد كه آن ضال است و گم بي خبر از حال او، وز امر قُم
و آن همي گويد كه اين را چه خبر جنگشان افكند يزدان از قَدَر
گوهر هر يك هويدا مي كند جنس از ناجنس پيدا مي كند 3/ 1501 – 1505
از نظر مولانا، جبر و اختيار هيچ كدام به خودي خود نه ممدوح اند و نه مذموم، زيرا هيچ يك قائم به ذات نيستند، بلكه دو وصف هستند و بسته به اينكه موصوف چگونه باشد، معني پيدا مي كنند. اختيار براي كاهلان و خامان ماية هلاكت و به مثابة پر زيباي طاووس است كه به واسطة آن سر خود را به باد مي دهد، اما براي كاملان كه سپري از تقوي و صبر در پيش رو دارند موجب رستگاري مي شود:
اختيار آن را نكو باشد كه او مالك خود باشد اندر اِتَّقُو ا
چون نباشد حفظ و تقوي زينهار دور كن آلت، بينداز اختيار
جلوه گاه و اختيارم آن پر است بر كَنَم پَر را كه در قصد سر است...
گر بُدي صبر و حفاظم راهبر بر فزودي ز اختيارم كرٌ و فرُ 5 / 649 – 655
در اينجا تحليل مولانا تحليلي روان شناسانه است. او بر اين باور است كه از جبر و اختيار دو گونه مي توان استفاده كرد؛ مي توان سوار بر مركب جبر شد و نتيجه اي نيكو گرفت، يا به عكس، در وادي گمراهي و فنا به هلاکت رسید . جبر مانند بالي است براي پرندگان، اما همين بال، شاهين را به بارگاه پادشاه، و زاغ را به گورستان رهنمون مي كند:
جبر باشد پرٌ و بال كاملان جبر هم زندان و بند كاملان
همچو آب نيل دان اين جبر ر ا آن مؤمن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوي سلطان برَد بال زاغان را به گورستان برَد 6 / 1442 – 1444
تمام حرف مولوي اين است كه بر حسب انواع انسان ها، جبر و اختيار داريم .خلاصه فربهي جبر و اختيار، هم عنان با فربهي انسانيت انسان است.از سويي چون مولانا (همچون متكلمان اماميه ) اختيار آدمي را از دو طرف محصور در جبر و آن را موجب تردد و تفرق خاطر و نيز رها كردن آدمي بر سر چند راهه هاي انتخاب مي داند، اميدي به رستگاري مختار ندارد؛ در نتيجه به خدا پناه مي برد تا جانش را از اين وادي هاي شك و ترديد و هول و هراس و وسوسه هاي انديشه نجات بخشد و با چشاندن «مي يي از غيب»، او را به عالم بي خودي و جنون و يكرنگي بكشاند . مولانا با كمال تيزبيني انسان را هم به محدود بودن اختيارش متوجه مي كند و هم به مسئوليتي كه در نتيجة اين اختيار متوجهشان مي شود و يادآوري مي كند اينكه آسما نها و زمين و كوه از تحمل بار چنين امانتي (كه عرفا از آن به اختيار تعبير مي كنند) ابا كردند و انسان ظلوم و جهول آن را پذيرفت، درواقع نمي دانست كه با اين انتخاب چه بلايي را به جان خريده و چه شمشير دولبه اي را گزيده است:
الغيات اي تو غياث المثتغيث زين دو شاخة اختيارات خبيث ...
من كه باشم، چرخ با صد كار و بار زين كمين فرياد كرد از اختيار
اي خداوند كريم و بردبار ده امانم زين دو شاخة اختيار ...
در نُبي بشنو پيامش از خد ا آية« اَشْفَقْنَ اَنْ يحمِلْنَها » 6/ 200 – 207
مولانا يادآور مي شود كه غور در اين عرصه، حاصلي جز حيراني و آشفتگي براي ذهن ندارد؛ زيرا آدمي نمي داند آيا در نهايت از اين دو راهة شك و ترديد ره به سلامت خواهد برد يا در بيراهه ها اسير غول ضلالت مي شود:
اين تردد هست در دل چون وغا كاين بود به يا كه آن حال مر ا
در تردد مي زند بر همدگر خوف و اميد بهي در كر و فر 6 / 208 – 209
به همين دليل آدمي به واسطة اين اختيار نيم بند، پيوسته دچار حيرت و تناقض گويي مي شود. مولوي مي گويد اگر مي خواهي از اين تردد و آشفتگي و تناقض گويي نجات يابي، بايد فكر و ذكر اختيار و آزادي را از سر خود بيرون كني، و اين امر ميسر نمي شود مگر اينكه عاشق شوي:
بنده آزادي طمع دارد ز جد عاشق آزادي نخواهد تا ابد
بنده دايم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه ديدارِ اوست 5 / 2729 – 2730
مولانا براي حل مسأله جبر و اختيار، مسأله عشق و فنا را پيش مي كشد . او بر اين باور است كه در ميدان عاشقي كه ميدان محبت و بلاكشي و ترك خودي است، جبر و اختيار جلوه اي ديگر دارد . در اين ميدان چون دوگانگي رخت بربسته و تقابلي در ميان نيست و عاشق با كمال رغبت، خود را فداي معشوق مي كند و از خود فاني مي شود و فاصله ها از ميان مي رود، در نتيجه جبر و اختيار يكي مي شود و آدمي از وسوسة ترديد و تردد و تفرق خاطر رهايي مي يابد:
پوزبند وسوسه عشق است و بس ورنه كي وسواس را بسته است كس ...
عشق بُرّد بحث را اي جان و بس كو ز گفت و گو شود فرياد رس
حيرتي آمد ز عشق آن نطق را زهره نبود كه كند او ماجرا
كه بترسد گر جوابي وا دهد گوهري از لنجِ او بيرون فتد 5 / 3230 – 3243
بنابراين، تلاش آدمي براي رهايي از وسوسه هايي كه در ميدان عقل گريبانگير آدمي مي شود، بايد صرف اين شود كه به حقيقت عشق و فنا آگاه و از جام حق سيراب گردد:
جمله عالم ز اختيار و هستِ خود مي گريزد در سر سرمستِ خود
تا دمي از هوشياري وارهند ننگِ خمر و زَمر بر خود مي نهند...
هيچ كس را تا نگردد او فنا نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك، اين نيستي عاشقان را مذهب و دين نيستي 6/ 224 – 233
به همین معنی است که مولوی در دفتر پنجم بدين معنا مي گويد:
جهد كن كز جامِ حق يابي نوي بي خود و بي اختيار آنگه شوي
آنگه آن مي را بود كل اختيار تو شوي معذورِ مطلق مست وار
هرچه كوبي، كُفتة مي باشد آن هرچه روبي، رفتة مي باشد آن
كي كند آن مست جز عدل و صواب كه ز جام حق كشيده است او شراب 5 / 3105 – 3108
در ميدان عاشقي نه تنها انسان از كر و فر جبر و اختيار رها مي شود، بلكه از انديشة جزا و عقاب نيز مطلق و رهاست:
عشق را پانصد پر است و هر پري از فراز عرش تا تحت الثري
زاهد با ترس مي تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هو ا
كي رسند آن خايفان در گرد عشق كآسمان را فرش سازد درد عشق
اين قش و دش هست جبر و اختيار از وراي اين دو آمد جذب يار 5/ 2191 – 2196
اين ابيات طعنه اي نيز بر اشاعره دارد؛ زيرا آنان حتي به طاعات خود هيچ اميدي ندارند . در دفتر اول، مولانا ضمن بيان اين نكته كه در نزد هركس جبر معناي خاصي دارد، مي گويد: جبر و اختيار نزد كاملان معنا و جان تازه اي مي يابد و بدل به نور مي شود. آدمي هرچه آدم تر باشد، مختارتر است و به جايي مي رسد كه جبر و اختيار نزد او يكي مي شود. جايي كه فاصله بين محب و محبوب برداشته شده باشد، همه چيز معشوق براي عاشق زيبا جلوه مي كند. در آنجا حتي تصور زور و اجبار و اضطرار هم معني ندارد . جبر و اختيار تنها نزد كساني معنادار است كه عاشق نيستند . از نظر مولانا، انديشة جبر و اختيار نزد استدلاليان جز خيالي نيست؛ چرا كه استدلال، از لوازم عالم خيال است:
لفظ جبرم عشق را بي صبر كرد وآنك عاشق نيست حبس جبر كرد
اين معيت با حق است و جبر نيست اين تجلي مه است، اين ابر نيست
ور بود اين جبر، جبر عامه نيست جبر آن اماره خودكامه نيست
جبر را ايشان شناسند اي پسر كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب آينده بر ايشان گشت فاش ذكر ماضي پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگر است قطره ها اندر صدف ها گوهر است...
اختيار و جبر در تو بُد خيال چون در ايشان رفت، شد نور جلال 1/ 1464 – 1472
ديدگاه مولوي در مثنوي معنوي با ديدگاه جبرگرايانه بسياري از عرفا و متكلمين اسلامي تا حدي متفاوت است . زيرا نوسانات فكري مولانا در مثنوي بيانگر اين نكته است كه وي كمتر در انديشة اثبات يا ردِّ قطعي جبر و اختيار يا ترجيع يكي بر ديگري است . مخاطب مثنوي ضمن مطالعة اين اثرِ معنوي، با ديدگاه هاي گوناگون فرقه هاي كلامي اعم از جهميه، اشاعره و اماميه روبه رو مي شود و چه بسا پيش از رويارويي با حكايت و دفتري ديگر از مثنوي، خداوندگار آن را به تمايل و جانبداري از يكي از مشرب هاي كلامي منسوب مي دارد؛ اما به زودي با روي ديگر سكه روبه رو مي شود و ممكن است مولوي را به تشتت فكر متهم كند . البته حقيقت امر چيز ديگري است . مولانا ضمن طرح ديدگاهِ ارباب مذاهب و ذكرِ استدلالات آنها، مخاطب را به اين واقعيت رهنمون مي سازد كه دريافت هاي هر مشرب فكري اگرچه رويي در حقيقت دارد،تمام حقیقت نیست ، و اصولاً مسائلي از اين گونه، با استدلات عقلي، پاسخ پذير نيست . از سويي ديگر، مولوي در رويارويي با مسأله جبر و اختيار، بر اين باور است كه هيچ يك از اين دو، به خودي خود نه ممدوح اند و نه مذموم؛ زيرا اين دو قائم به ذات نيستند، بلكه هر دو وصف اند و بسته به موصوف خود معنا مي يابند؛ هر دو ظرف اند و متناسب با مظروف خود ارزش پيدا مي كنند. افزون بر اين، مولوي بر اين باور است كه جبر و اختيار براساس مراتب قرب آدمي اعتبار و معنا مي يابد؛ چنان كه جبرِ كاملان با جبرِ متوسطان و كاهلان متفاوت خواهد بود و به تعبير رساتر، بر حسبِ انواع آدميان، جبر و اختيار متعدد خواهد بود.
مولوي انديشة جبر و اختيار را محصول وسوسة عقل مي داند و بر اين باور است است كه تنها « عشق » است که مي تواند عقل وسوسه گر را مهار بزند . بنابراين ، با تدارك ميداني فراخ تر در مقابل عقل مي كوشد به تضادها، دوگانگي ها و وسوسه انگيزي هاي حاصل از عقلِ منفعت طلب، كه به انديشة جبر و اختيار مي انجامد، پايان بخشد، زيرا ، باور دارد كه ميدان عاشقي، ميدان وحدت و يگانگي است . در ميدان عاشقي« مني » و « اويي» وجود ندارد . ارادة عاشق در ارادة معشوق مستهلك مي شود، فاصله محب و محبوب و عبد و معبود بر داشته مي شود و چون« من » در « او » مستهلك شد، بيگانگي رنگ مي بازد و« مني »باقي نمي ماند تا ادعاي« اختيار » كند و شايد عصارة كلام مولوي اين است كه:
مثنوي ما دكان وحدت است غير واحد هر چه بيني آن تب است
فرجام سخن:مولانا در باب جبر و اختیار راه انیا و اولیا الله را که همان راه شیعه است می پیماید چنانکه امام صادق (ع) می فرماید : «لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین» نه جبر است و نه تفویض (اختیار) است بلکه امری است میان دو امر . «منزلة بین المنزلتین» نیز می گویند این مطلب به قدری مشهور است که در بحث جبر و اختیار به صورت شعار رسمی شیعه در آمده است . مضمون این عبارت از امام علی (ع) نیز روایت شده است . خداوند نیز بر انسان تکلیف مالایُطاق ، (تکلیفی فراتر از طاقت و قدرت )نمی کند.