کنکاشی بر فهم درست از علل ریشه های عقب ماندگی ایران
کنکاشی بر فهم درست از علل ریشه های عقب ماندگی ایران
چکیده؛
برای بیان چکیده مطلب پیش رو همان نیکوست که به دو گزاره از سخنان مولوی و امیر کبیر بسنده کنیم که می گویند:
این چه می گویم به قدر فهم تُست// مُردم اندر حسرت فهم دُرست[1]
فهم آبست و وجود تن سبو // چون سبو بشکست ریزد آب ازو
این سبو را پنج سوارخست ژرف// اندرو نه آب ماند خود نه برف
امر غُضُّو غَضَّهً ابصارَکُم[2] // هم شنیدی راست ننهادی تو سُم
از دهانت نطق فهمت را بَرَد // گوش چون ریگست فهمت را خورد
همچنین سوراخ های دیگرت // می کشاند آب فهم مُضمَرت[3]
(مثنوی معنوی،د3: 2098-2033)
«جامعه ای که در آن چاپلوسی فزونی و رونق بیافت به یقین، پاروزنان بلعم حیات بشری آن جامعه نابخردانند.» (امیر کبیر)
لزوماً، به رعایت فضایل، جامعه ای با فضیلت ایجاد نمی شود بلکه افراد ریاکار می سازد.
درآمد
اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سبب ساز عقب ماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاسته اند بنابراین برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران ویژه گی هایش و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما بدست نمی دهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آنچه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نموده اند. اینگونه منابع تنها می توانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال بصورت ماده خام مورد استفاده قرار گیرند در حالیکه آنچه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساخته اند مورد نیاز است نظریه پردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختار ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبه ها و جلوه های بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین نموده و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیده ایم. ثانیاً، بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشته مان روشن نماید. از جمله اینکه اسباب و علل این همه عقب ماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود.
بیان مسئله
چرا آن همه ضعف، انحطاط و عقب ماندگی در جامعه ایران به وجود آمده بود؟
منسجم ترین و در عین حال متداولترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوائل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیال دمکرات و بعدها بلشویک ها و طرفداران لنین که عمدتاً آذری تبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهة بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آراء بدل به یکی از عمده ترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکونت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید از این مقطع به بعد بود که جهان بینی مارکسیسم به صورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیلکردگان و روشنفکران ایران درآمد.
اصول و تفکرات مارکسیستی جهان بینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر اینکه تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع به گونه ای پراکنده و بی هدف نبوده بلکه از اصول و قانونمندی های منظم و از پیش تعیین شده ای پیروی می کند؛ اینکه این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همۀ اجتماعات در همه عصرها می شود؟ و اینکه به کمک این اصول و قوانین ما نه تنها می توانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته بلکه می توانیم تصویر کلی آینده آنرا نیز ترسیم نمائیم به صورت قوی و با مقبولیتی کم نظیر زیربنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت.
دو عامل باعث این پدیده بود. نخست همانطور که اشاره شد، مارکسیسم تاریخ و تحولات یک جامعه را بی هدف نمی داند بلکه برای آن یک قالب و چارچوبه معین می سازد. ثانیاً اینکه علیرغم اصرار و تکرارش مبنی بر «علمی بودن» و «واقع گرایی» در مارکسیسم یک عنصر بسیار قوی آرمانگرایی اجتماعی وجود دارد. بخش عمده ای از مارکسیسم در مقولات «ایده الینی»(علیرغم ضدیت بنیادینش با ایده الیزم)وآرمانگرایانه ای همچون«رفع ستم طبقاتی»،«احقاق حق و حقوق زحمتکشان و رنجبران»، «از میان برداشتن ظلم و تبعیضات اجتماعی و اقتصادی»، «محو استثمار فرد از فرد» و غیره خلاصه می شود. با در نظر گرفتن این واقعیت که بسیاری از کشورهای جهان سوم، با ، فقر، بیکاری، عقب ماندگی فاصله طبقاتی، انواع و اقسام محرومیت های شدید اجتماعی ظلم و ستم و نابرابری های عميق اقتصادی و اجتماعی روبرو هستند، مقبولیت ایدئولوژی که نوید ساختن جامعه ای « ایده آل» را می دهد که عاری از فقر و هرگونه ظلم و ستم طبقاتی باشد، چندان هم تعجب آور نیست. بنابراین از این دید نیز مارکسیسم در ایران با اقبال زیادی روبرو شد. این مقبولیت باعث آن شد تا بسیاری از ایده ها و اندیشه های مارکسیسم - لنینیزم به تفکرات و جریانات سیاسی دیگر نیز راه یابد. یافتن رد پای این آراء در جریانات ملی و مذهبى حتى بعضاً جريانات محافظه کار در ایران نیاز به تلاش زیادی ندارد.
ممکن است گفته شود مارکسیسم به هر حال هرچه بوده مربوط به گذشته می شود و با فروپاشی بلوک شرق این اندیشه و قالبهایش دیگر به بایگانی تاریخ سپرده شده اند. این تصور صحیح نیست زیرا حتی امروز نیز این تفکرات بخش قابل ملاحظه ای از جهان بینی طیف گسترده ای از روشنفکران ایرانی را تشکیل می دهد. اندیشه های منبعث و متأثر از مارکسیسم چه در قالبهایی همچون «راه رشد غیر سرمایه داری»، « اقتصاد دولتی»،« سرمایه گذاری دولتی»، «کنترل دولت بر بازار»، «مبارزه با امپریالیزم» و چه در قالب تئوریهای «وابستگی و توسعه»، «استکبار»، امپریالیزم سرمایه داری جهانی عامل عقب ماندگی جهان سوم »و ... جملگی در نهایت منعکس کننده تفکرات مارکسیستی در اشکال و بسته بندی های متفاوت هستند.
اما آن مقدار که به بحث ما در خصوص یافتن علل و عوامل عقب ماندگي جامعة ایران مربوط می شود، بایستی گفت که مدل مارکس در تبیین و تحلیل سیر کلی تحولات اجتماعی و عقب ماندگی ایران با مشکلات و نارسائیهایی روبروست. بحث فقط بر سر آن نیست که مارکس نظرية ماتریالیزم تاریخی خود را اساساً با نگرش و الهام گرفتن از اروپا (آنهم عمدتاً غرب آن) خلق نمود. حتی بحث بر سر این هم نیست که بین اسباب و عواملی که جوامع اروپایی و ساختارهای مختلف آن را تشکیل دادند با ساختارهای یک جامعه شرقی مثل ایران از اساس و بنیان تفاوتهای فاحش وجود دارد. اشکال عمده ای که در نتیجه کاربرد مکانیکی مارکسیزم در تبیین، تحلیل و شناخت سیر تکامل اجتماعی و تاریخی ایران به وجود می آید این است که بسیاری از سؤالات اصلی این سیر با اساساً بدون پاسخ می ماند یا اینکه حداکثر با پاسخی متزلزل و سطحی روبرو می شود. به عنوان مثال، اینکه چگونه شد که در شرق از جمله ایران نهاد حکومت این همه قدرت یافت؟ چگونه شد که در اینجا بسیاری از نهادها و ساختارهای مستقل از حکومت که در غرب به وجود آمد (همچون پارلمان، احزاب ،گروههای مختلف و ریز و درشت فشار مطبوعات، اتحادبه ها و تشکلهای صنفی،... ) شکل نگرفت؟ چرا در ایران اشراف، «فئودالها» و زمین داران بزرگ هرگز نتوانستند ذره ای استقلال در قبال حکومت پیدا کنند؟ چرا شالوده اقتصادی و تولیدی جامعه در دست حکومت و درون شهرهای بزرگ متمرکز گردید؟ چرا مالکیت کمتر به رسمیت شناخته شد؟ چرا قانون و نهادهای قانونی به استقلال دست نیافتند؟ چرا امر قضا همواره در پرتو قدرت حکومت اسیر ماند؟ چرا در ایران انقلاب صنعتی بوقوع نپیوست؟ چرا در ایران آنهم پس از یک دوره شکوفایی علمی چراغ علم خاموش شد؟و بسیاری از پرسشهای دیگر که ارتباط مستقیم با مسئله عقب ماندگی ایران پیدا می کند در چارچوب تجزیه و تحلیل مارکسیستی عملاً بی پاسخ می ماند. کما اینکه نه حزب توده، نه جریانات چپگرای دیگر و نه تفکرات رادیکال و آثار تاریخی ،اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مدرن و معاصر ایران (که غالباً نیز ملهم و متأثر از مارکسیزم هستند) کمتر خود را درگیر چنین مباحثی کرده اند در عوض سعی می کنند که چنین پرسشهایی را در قالب ماتریالیزم تاریخی ریخته و با طرح مقولات کلی همچون «تضاد طبقاتی»، «پیدایش فرماسیونهای مختلف اجتماعی در ایران (کمون اولیه، برده داری، فئودالیزم و ...)» و «اشکال و روابط تولیدی به عنوان زیربنا و شکل دهنده اصلی مناسبات اجتماعی و روابط حاکم بر جامعه»،« استعمار، امپریالیزم، استکبار، نظام سرمایه داری جهانی عامل عقب ماندگی ایران سیرکلی تحولات اجتماعی ایران را در همان اسلوب و قالب بندیهای مارکسیستی خلاصه نمایند. به جای استفاده از یک الگوی از پیش تعریف و تعیین شده که نتیجه اش بالاجبار و بگونه ای اجتناب ناپذیر شناخت و تبیین تحولات بر طبق آن الگو خواهد بود.
ایران چگونه جایی است؟
شرایط اقلیمی حاکم بر فلات ایران، تا حدود زیادی با نوع ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که در ایران به وجود آمدند ارتباط مستقیم پیدا می کند. کمبود آب را می توان بنیادی ترین ویژه گی شرایط محیطی ایران توصیف نمود. با متوسط ریزش باران ۲۵ تا ۳۰ سانتی متر در سال که کمتر از یک سوم میانگین دنیا می باشد، ایران را می توان به معنای دقیق کلمه جزء مناطق خشک جهان بحساب آورد. رشته کوه های پردامنه و مرتفع در شمال و غرب کشور همچون دو دیوار بلند مانع از ورود ایرهای باران را به مناطق مرکزی فلات ایران می شوند. رودخانه هایی که در تمامی فصول سال جاری باشند عامل بعدی کم آبی ایران می باشد. باستثناء زاینده رود در اصفهان، در کرخه و کارون در خوزستان، فلات ایران از نعمت برخورداری از آب های سطحی نیز محروم است در جنوب کشور و در حاشیه خلیج فارس هم علیرغم مجاورت با دریای آزاد به دلیل گرمای زیاد، کمبود باران و شوری خاک، وضعیت با سایر مناطق چندان تفاوتی ندارد. وضعیت جغرافیایی سخت حاکم بر ایران، باعث به وجود آمدن شرایط اجتماعی شده است که در مجموع برای توسعه و پیشرف چندان مناسب نبوده است. پراکندگی اجتماعات اسکان یافته، زندگی عشایری و صحراگردی و بالاخره تمرکز مطلق قدرت در دست حکومت از جمله عوامل مهمی هستند که ارتباط مستقیم با شرایط اقلیمی ایران پیدا می کنند.
نخستین پی آمد بلند مدت شرایط جغرافیایی ایران عبارتست از پراکندگی و دور بودن مناطق محل زندگی انسانها از یکدیگر به دلیل محدودیت آب، ایرانیان در هر کجا که امکان زندگی بوده ساکن شده اند. و از آنجا که شمار چنین اماکنی به دلیل کمبود منابع آبی بسیار کم، پراکنده و بدور از یکدیگر می بوده، بنابراین مناطق اسکان یافته در ایران نیز محدود، پراکنده و غالباً به دور از یکدیگر به وجود آمده اند.
فواصل نسبتاً زیاد بین مناطق مسکونی به نوبه خود باعث می شود که تماس بین مناطق مختلف بسیار کم باشد. در نتیجه بسیاری از مناطق مسکونی به حالت خودکفا، محصور و بدون ارتباطات گسترده ای با محیط بیرون از خود، بقاء و دوام یافته اند. عامل بعدی که به در حصار قرار گرفتن مناطق اسکان یافته کمک می نمود محدودیت تولید بود. کمبود آب و زمین باعث می شد تا در مجموع در بسیاری از مناطق محل زندگی تولید غالباً در حد برآوردن حداقل نیازهای اولیه انسان های همان محل باشد و چندان تولید مازاد بر مصرفی برای صدور به مناطق دیگر باقی نماند.
پیدایش زندگی صحرانشینی یا عشایری ویژگی مهم بعدی می باشد که از شرایط محیطی ایران سرچشمه می گیرد. کمبود آب و مرتع از یک سو و اختلاف نسبتاً عمیق در دمای بین مناطق مختلف از سویی دیگر باعث گردید تا شماری از ساکنین فلات داخلی ایران به جای اسکان دائم در یک ،محل، همواره برای تأمین منابع غذایی خود و احشامشان از یک منطقه به منطقه دیگر حرکت نمایند. در بخشی از سال صحرانشینان در یک منطقه چادر می زنند و با تغییر فصل (و در نتیجه گرم یا سرد شدن هوا) آن منطقه را ترک گفته و به منطقه دیگری که شرایطش معتدل است کوچ می نمایند. از آنجا که صحرانشینان على الدوام در حال حرکت و تغییر جا هستند، بنابراین سبک زندگیشان ضرورتاً بسیار ساده و ابتدایی و در حداقل پیچیدگی اجتماعی می باشد. نه تنها طبیعت زندگی عشایری ضرورت یک زندگی ساده و بی نیاز از نهادهای پیچیده شهری را ایجاب می کند، بلکه صحرانشینان همواره به صورت تهدیدی برای مناطق مسکونی به شمار می روند. واضح است که در صورت مواجهه با مشکلات طبیعی، نخستین جایی که دسته جات صحرانشین برای تهیه غذا و آذوقه بدان روی آورده و یا در حقیقت بدانجا حمله ور شوند مناطق مسکونی (شهرها و روستاها) می باشند.
جنگها و منازعات بی پایان در میان قبایل و طوایف مختلف از یکسو و بین آنان و اجتماعات اسکان یافته از سویی دیگر باعث شدند ایران در طول تاریخ خود در مقاطع مختلف، با بی ثباتی زیادی روبرو باشد. این بی ثباتی بالاخص از قرن یازدهم میلادی (پنجم هجری) به بعد که قبایل و صحرانشینان آسیای میانه (ترکها، ترکمنها ازبکها، تاتارها ،تاجیکها، مغولها) نیز وارد ایران شدند ابعاد به مراتب گسترده تری یافت. به نحوی که از قرن یازدهم تا قرن بیستم تمامی حکومت هایی که در ایران به قدرت رسیدند مبنا و منشأ قبیلگی داشتند. یا از قبایل و دسته جات مهاجم آسیای میانه بودند یا از آناتولی و یا وابسته به یکی از دهها قبیله و طایفه داخلی خود ایران.
به دلیل ماهیت و خاستگاه اجتماعی صحرانشینان، در طی این قریب به هشتصد سال ساختاریهای متحول سیاسی و اجتماعی که متناسب با جوامع شهرنشین باشند فرصت چندانی برای رشد و جا افتادن در ایران نیفتادند. آنچه که این روند را قوت بخشید پراکندگی شهرها و مناطق مسکونی از یکدیگر بود به نحوی که هر یک از آنها به مثابه یک جزیره دور افتاده به حالتی خودکفا و درون حصار خود قرار داشتند. سیکل اقتصادی در بسیاری از آنها در حالتی بسته بود. به این معنا که تولید در حد و مرز خودکفایی و برآوردن احتیاجات اولیه ساکنینش صورت می گرفت. فقدان تولید مازاد بر مصرف، همانطور که گفتیم، باعث می شد تا مبادله کالا با محیط بیرون یا اصلاً صورت نگیرد و یا در ابعاد بسیار محدود آنهم با مناطق مجاور( نزدیکترین شهر یا روستا) باشد. اگر به این مجموعه، بی ثباتی، هرج و مرج، قتل و غارت، تغییر مداوم پایتخت و تخریبهای پی در پی که در نتیجه جنگهای عدیده داخلی که به هنگام جابجایی قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر رخ می داد را بیافزائیم آنچه که منطقاً حاصل می شود بجز ایران عقب مانده و فلاکت بار عصر قاجار جامعه دیگری نمی تواند باشد.
پی آمد مهم دیگر شرایط اقلیمی ایران تمرکز قدرت در دست حکومت بود. اگر رابطه پی آمدهای قبلی با مسئله عقب ماندگی بالنسبه واضح بود، ارتباط بین موضوع اخیر با مسئله عقب ماندگی کمتر از چنین وضوحی برخوردار است. دلیل این ابهام به ارتباط میان عقب ماندگی با ساختار سیاسی باز می گردد. باین معنا که تمرکز قدرت در دست حکومت لزوماً منجر به عقب ماندگی نمی شود بلکه این تمرکز نتایجی را به بار می آورد که بنوبه خود ارتباط مستقیم تری با مسئله عقب ماندگی پیدا می کنند. بعبارت دیگر اینطور نیست که تمرکز قدرت در دست حکومت با نفس پیشرفت و ترقی جامعه ای در تضاد قرار گیرد. حتی می توان مواردی را ذکر کرد که یک حکومت مقتدر به کمک اعمال سیاستهای متمرکز و برنامه ریزی شده، موفق به انجام اصلاحاتی هم شده باشد. همچنین می توان مواردی را نشان داد که بی ثباتی سیاسی و ضعف قدرت مرکزی یکی از عوامل عقب ماندگی بوده است. حداقل بخشی از پیشرفت اقتصادی و توسعه اجتماعی ایران قبل از اسلام که منجر به پیدایش یکی از بزرگترین امپراطوریهای عهد باستان شده بود بازمی گردید به یکپارچگی و اقتدار حکومتهای هخامنشیان و ساسانیان این اقتدار از جمله باعث بود که ایرانیان از دستیابی بر مناطقی برخوردار شوند(همچون بین النهرین و شمال آن شامل هلال خضیب تا دریای مدیترانه) که انبار غله و محصولات کشاورزی عصر خود بودند.
اما اگر از یک زاویه دیگر و در عین حال بلند مدت تر به مسئله تمرکز قدرت در دست حکومت بنگریم بایستی گفت که این تمرکز از سویی دیگر باعث شد تا امکان به وجود آمدن برخی از تحولات اجتماعی که لازمه پیشرفت و توسعه هستند، یا بطور کامل از میان برود و یا عمیقاً کاهش یابد. از جمله این تحولات پیدایش نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مستقل از حکومت می باشد. همانطور که دیدیم در ایران برخلاف جوامع غربی هرگز مجال شکل گیری تشکیلات و سازمانهای صنفی مستقل از حکومت به وجود نیامد. این پدیده که از آن بنام«استبداد شرقی» هم نام برده می شود در عمل بدین معنا بود که مشارکت مردم در امر هدایت جامعه مدیریت و توسعه آن ناچیز بوده است. عدم شرکت مردم در اداره جامعه شان را می توان در ساده ترین شکلش به این صورت تعریف نمود که استعدادها و توانایی های فردی در ایران کمتر مجال برای عرض اندام و شکوفایی پیدا کردند. در عوض آنچه اعمال گردید هر سیاستی و هر تصمیمی اعم از سیاسی یا اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی، خرد یا کلان کوتاه مدت یا برنامه ریزی شده و بلند مدت در تجزیه و تحلیل نهایی مولود و معلول «عقل حکومت» بود.
اینکه چرا در ایران حکومت به چنین اقتداری دست یافت بنحوی که در زیر جثه سنگین آن کمتر نهاد اجتماعی دیگری توانست عرض اندام نماید تحقیق و تفحص کاملی را می طلبد آنچه مسلم است از دیرباز و از زمان پیدایش اولین نطفه های اجتماعات اسکان یافته در ایران «آمریت» و اقتدار حکومت وجود داشته است. شاید یک دلیل آن را بتوان به سرشت قبیله گرایی و صحرانشینی در ایران نسبت داد. همانطور که پیشتر گفتیم از قرن یازدهم به این طرف تمامی حکومت هایی که در ایران تشکیل شدند مبنای قبیلگی داشتند. نحوه به قدرت رسیدنشان هم بدون استثناء خلاصه می شد در ضرب شمشیر و جنگ و قتال. طبیعیست که آنان برای بقاء خود و حفظ قدرت چاره ای جز اعمال زور و قلع و قمع مخالفین خود نداشتند. فی الواقع تمامی سلسله ها و فرمانروایی هایی که در ایران قدرت را بدست گرفتند توسط قبیله يا طایفه دیگری سرنگون شدند. بنابراین و از این دیدگاه به نظر می رسد آنچه که ضامن بقاء و اقتدار حکومت می بود صرفاً اعمال قدرت بود و بس.
جدای از تأثیر بافت قبیله گرایی، به نظر می رسد بتوان بر روی دلیل عمیق دیگری نیز در توجیه چرایی اقتدار بی چون و چرای حکومت در ایران دست گذارد. این تحلیل نیز در نهایت ارتباط مستقیمی با شرایط اقلیمی ایران و مشخصاً مسئله کمبود آب پیدا می کند. این کمبود ایجاب می کرده که از همان ابتداء پیدایش تمدن در ایران انسانها مجبور شوند برای تأمین آب مورد نیازشان دست به تلاشهای زیادی بزنند. کشیدن کانال، حفر قنلات، انتقال آب از بستر رودخانه و مناطق پست به دشتهای بالاتر ایجاد سد و آب بند، ذخیره نمودن آب، تغییر مسیر رودخانه، خشک کردن باتلاق و.... و اشکال دیگر جملگی تلاشهایی بوده اند برای تأمین آب مورد نیاز جوامع اسکان یافته. طبیعت این تلاشها به گونه ای بود که از عهده یک یا چند انسان خارج بود و نیاز به «کار دسته جمعی» طولانی و پرهزینه می داشت.
ضرورت «مشارکت دسته جمعی»، انسانها برای تهیه آب، مسئله مدیریت و به تدریج «ریاست» منابع آبی را به دنبال خود به وجود می آورده است. به نظر می رسد این ریاست به مرور زمان و با تکامل جوامع اسکان یافته تبدیل به ریاست جامعه یا حکومت شده باشد.
به هر حال اگر ریشه و چگونگی پیدایش تمرکز قدرت در دست حکومت چندان روشن نباشد، در خصوص آثار و تبعات این تمرکز کمتر می توان تردیدی داشت. زیرا به تدریج برای این «مدیریت»و «ریاست» محملی متافیزیکی (ماوراء الطبيعي) نیز پیدا شد و به تدریج از زمان هخامنشیان سلاطین و شاهان (مدیران و رؤسا جامعه نه تنها مقسم و مالک منابع طبیعی (آب و زمین) به شمار می آمدند بلکه پاسدار و حافظ دین و آئین جامعه نیز شدند. مقام آنان الهی بود و حکومت نیز ودیعه ای آسمانی به شمار می آمد که به شاهان واگذار شده بود و آنان خود را خدمتگزار اهورامزدا می دانستند. طبیعیست که چنین مقام والایی در جایگاه مؤاخذه قرار نمی گرفت و هیچ کس و هیچ مقام و نهادی قادر نبود نسبت به اعمال و رفتار آن نظارت داشته و از حکومت حساب کشی نماید. نتیجتاً بهترین افکار، آراء و تدبیر از آنِ حکومت بود و بالطبع دیگر جایی برای نظارت و ارزیابی اعمال آن باقی نمی ماند چه رسد به انتقاد و مذمت.
چنین شیوه نگرشی نسبت به حکومت و جایگاه رفیع آن تبعات اجتماعی مهمی را به بار آورد. از جمله مهم ترین آنها ضعف امر قضا و برسمیت شناخته نشدن حقوق اجتماعی انسانها بود کم رنگ بودن نهاد مالکیت و برسمیت شناخته نشدن آن از ناحیه حکومت و صاحبان قدرت پی آمد دیگر بود با قدرتی که حکومت پیدا نمود و اقتداری که از آن برخوردارگشت، احترام به حقوق دیگران از حق تملک آنان بر آب و زمین گرفته یا حق تشکیل اجتماعات صنفی، سیاسی، دینی، قومی، فرهنگی و ... معنا و مفهوم جدی نمی توانست داشته باشد. حکومتهای مختلفی که به قدرت رسیدند نه تنها خود را مالک سرزمینهای تحت تصرفشان می دانستند و به دلخواه در آن دخل و تصرف می نمودند بلکه خود را مالک و صاحب مردمانش نیز می دانستند. در بهترین حالت مردم برای حکام و سران قبایل چیزی بیش از «رعیت» بشمار نمی امدند که بجز انقیاد و اطاعت محض از حکومت، وظیفه دیگری نداشتند.
در یک کلام، نه تنها شرایط طبیعی حاکم بر فلات ایران چندان مناسب پیشرفت و توسعه نبود بلکه نوع ساختار سیاسی و اجتماعی که در نتیجه این شرایط به وجود آمد نیز به نوبه خود موانع بیشتری را بر سر راه پیشرفت و ترقی ایران قرار داد.
از صعود تا نزول (1000-1800)(400-1200هجری)
شرایط اقلیمی ایران چندان برای اسکانهای بزرگ و توسعه مناسب نبود. از برخی استثنائات که بگذریم غالب اجتماعاتی که در ایران به وجود آمدند شامل مناطقی پراکنده و بدون ارتباط چندانی با محیط بیرون از خود بودند. به لحاظ اقتصادی نیز آنان خودکفا بودند و به دلیل محدودیت امکانات طبیعی، تولید مازاد بر مصرف چندانی برایشان باقی نمی ماند که به مناطق دیگر صادر نمایند. ویژگی مهم اجتماعی بعدی فلات ایران عبارت بود از پیدایش زندگی عشیرگی یا صحرانشینی که خود مانع دیگری بود بر سر راه پیشرفت.
علیرغم شرایط نامناسب، اقوام و طوایف اولیه ای که در ایران ساکن شدند بودند به پیشرفتهای قابل توجهی دست یابند کلید درک توفیق نسبی آنان علیرغم شرایط طبیعی نامساعد در تلاشهای انسانی خلاصه می شود.
ایرانیان توانسته بودند به کمک نیروی انسانی بنای یک امپراطورری نیرومند را بگذارند. تلاشهای انسانی بالطبع مسئله سازماندهی و تشکیلات اجتماعی را به وجود می آورد که به تدریج به پیدایش حکومت و تمرکز قدرت در دست آن مبدل شد. به عبارت دیگر، اگر در ایران عهد باستان اقتصادي بالنسبه نیرومند به وجود آمده بود به واسطه برخورداری از شرایط و امکانات طبیعی مناسب نبود. بلکه نتیجه تلاش انسانی بود. تلاشی که اگر موانعی بر سر راه آن به وجود می آمد می توانست مشکلات اساسی بر سر راه کل شالوده اقتصادی جامعه قرار دهد.
به نظر می رسد با هجوم قبایل و دسته جات صحرانشین آسیای میانه به ایران از اوایل قرن یازدهم به تدریج چنین موانعی به وجود آمدند. اینکه چرا و چگونه این قبایل توانستند وارد ایران شده و حتی حکومتهای نیرومندی هم به وجود آورند به درستی معلوم نیست آنچه مسلم است به دنبال فروپاشی امپراطوری مقتدر ساسانی، قدرت مرکزی در ایران از میان برداشته شد. بنابراین عاملی که در گذشته مانع از ورود صحرانشینان به ایران می شد عملاً از میان رفته بود. بعلاوه با ورود اسلام به ایران مناطق شمال شرقی ایران که همجوار با آسیای میانه و ماورالنهر بود توسعه قابل توجهی پیدا کرده بود. عامل دیگری که می توانست باعث وسوسة قبایل در حمله به ایران شود مراتع سرسبز ناحیه خوارزم و طبرستان می بوده است. به حال اگر پیرامون اسباب و عللی که باعث هجوم قبایل آسیای میانه به ایران گردید ابهاماتی وجود داشته باشد، در مورد نتایج آن کمتر می توان تردید نمود.
نبردهای بی پایان میان قبایل و دسته جات صحرانشین که بر ایران هجوم آورده بودند از یک سو و میان مهاجمین با قوای محلی از سویی دیگر، صدمات و ضایعات جدی و جبران ناپذیری بر ساختار اقتصادی و اجتماعی مستقر در ایران وارد آورد. بیشترین لطمه نیز بر پیکر کشاورزی و شالوده اقتصادی متکی بر آن، وارد شد. جنگهای عدیده به همراه تاخت و تازهای طولانی صحرانشینان که غالباً در کنار شهرها یا در اطراف مناطق آباد اتفاق می افتاد لطمات جدی بر تولید و توان اقتصادی آنان وارد آورد. از جمله لطمات وارده و یکی از مهمترین آنان از بین رفتن باغات، کشتزارها و مزارع بود. مهاجمین به دلیل سرشت کوچنده و صحراگردشان، به کشاورزی که زیربنای اقتصاد زندگی ساکن می بود با دیدی بسیار منفی و حقیر می نگریستند. چرا که حیات اقتصادی آنها در گرو دام و احشامشان بود. لذا برای آنان مرتع و چراگاه بود که اهمیت داشت و نه زراعت که لازمه آن اسکان دایم و مراقبت از زمین بود. قربانی بعدی تهاجم آنان سیستم آبیاری پیشرفته ایران بود که در طی قرون متوالی با تلاش پیگیر اجتماعات اسکان یافته ایجاد شده بود. این سیستم « بشر ساخته» نیاز به مراقبت دائم انسانها داشت. انسانهایی که بسیاری از آنها در تیجه این پورشها از بین رفتند و یا خود نیز به دسته جات صحرانشین پیوستند. بنابراین آندسته از منابع آبی که در جریان حملات صحرانشینان از میان نرفته بودند در سالهای بعدی و به واسطه فقدان نیروی انسانی لازم برای نگه داری آنها به تدریج در معرض نابودی قرار گرفتند.
وبرانی و تخریب حاصله از ورود قبایل آسیای مرکزی به ایران با هجوم مغولها در نیمه اول قرن سیزدهم( هفتم هجری) ابعاد گسترده و عمیقی یافت. هولناکترین بعد هجوم مغولها عبارت بود از کشتار وسیع مردم به نحوی که بسیاری از شهرهای آباد و بزرگ ایران یا با خاک یکسان شدند یا بخش عمده ای از ساکنین خود را از دست دادند. بعلاوه مغولان با انتقال هزاران صنعتگر ایرانی به دشت گبی(مغولستان امروزی) صدمه دیگری بر پیکر اقتصاد ایران وارد ساختند. اما تأثیرات بلند مدت به قدرت رسیدن قبایل بر ساختارهای اجتماعی ایران را تا آنجا که مربوط به ملاحظات فوری تر می شود بایستی گفت که با رسیدن قبایل آسیای مرکزی به حکومت، سبک و الگوهای صحرانشینی و زندگی عشیرگی که تا قبل از آن صرفاً بخشی از جامعه ایران را در بر می گرفت از قرن یازدهم به بعد به نحوی گسترده و در قالب الیگارشی حاکم بر تمامی حیات سیاسی ،اجتماعی ،فرهنگی و اقتصادی ایران سایه افکن شد.
تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
برخی از نتایج هجوم قبائل آسیای میانه را بر زیربنای اقتصادی ایران قرون وسطی متأثر است در این دوره می توان تأثیرات اجتماعی این تحول را مورد ارزیابی قرار داد. آنچه که خیلی کلی می توان گفت این است که به قدرت رسیدن قبائل به استثناء پیدایش «ارتش»، در مجموع، ساختارهای جدیدی به وجود نیاورد بلکه مناسبات اجتماعی قبلی را وسعت بخشیده و استوارتر ساخت. به عنوان مثال، حق مالکیت که قبل از به قدرت رسیدن قبایل نیز در ایران چندان از سوی حکومت به رسمیت شناخته نمی شد، با به قدرت رسیدن آنان بی اعتبار تر هم شد همچنین تمرکز قدرت در دست حکومت و درجه مشروعیتش یا وضعیت قضاء و امنیت اجتماعی.
از آنجا که جملگی این قبائل با پیکار به قدرت می رسیدند و پس از تسخیر قدرت نیز دائماً از ناحیه قبائل رقیب در تهدید بودند، بنابراین برای بقاء و تحکیم موقعیتشان نیاز مداوم به قوای نظامی داشتند. این نیاز و تداوم آن، ضرورت در اختیار داشتن یک قوای نظامی منسجم و حرفه ای را به وجود آورد که به تدریج مبدل به ارتش شد. ارتش به نوبه خود نیاز به بودجه ای معین و دائمی می داشت که منبع مطمئن تأمين آن ماليات بود. بنابراین با به قدرت رسیدن قبائل، فشار حکومت برای اخذ مالیات افزایش یافت این فشار در مواردی نتیجه عکس می داد و باعث می شد که کشاورزان منطقه ای آنجا را رها نموده و در مجموع بیش از آنچه که رونق پدید آورد باعث رکود و کاهش تولیدات شد.
اما در خصوص بحث اصلی تر، یعنی تأثیر به قدرت رسیدن قبائل بر مناسبات اجتماعی، به نظر می رسد که جدای از مشکلاتی که به هنگام تغییر قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر پیش می آمد، مشکل اساسی تر و عمیق تر به شیوه حکومت صحرانشینان و ماهیت اجتماعیشان بازمی گردید. واضح است که با به قدرت رسیدن یک قبیله، تمامی نُرمها و مناسبات ساده و ابتدایی بافت پدرسالاری نیز وارد حکومت می گردید و بالطبع حاکمیت سعی می نمود جامعه را بر آن اساس اداره نماید. نُرم هایی که نه تنها برای توسعه و پیشرفت جوامع اسکان یافته مناسب نبودند بلکه در عمل نیز همچون مانعی بر سر راه تحول و تکامل اجتماعی این جوامع قرار گرفتند. به عبارت دیگر، به قدرت رسیدن قبائل در ایران از قرن یازدهم به این طرف نه تنها کمکی به رفع مشکلات و معضلاتی که بر سر راه توسعه و تکامل ایران قرار گرفته بودند ننمود، بلکه با در نظر گرفتن تبعات اجتماعی بلندمدت این تحول، می توان گفت که این موانع و مشکلات عمیق تر گشته و گسترده تر شدند.
بقدرت رسیدن قبائل قزلباش و تشکیل سلسله صفویه در قرن شانزدهم نیز تغییری در روند عقب ماندگی ایران به بار نیاورد. تنها تفاوت عمده بین قزلباشها با قبائل دیگر در تداوم حاکمیت آنان بود حکومت آنان به مراتب بیش از قبائل دیگر بدرازا انجامید که نتیجه آن ثبات بالنسبه طولانی بود که بمدت دو قرن بر ایران سایه افکند. تأثیر این ثبات عمدتاً در اقتصاد بود و جنبه های اجتماعی و سیاسی ایران همچنان بدون تغییر و تحول باقی ماند. از جمله و یکی از مهم ترین این جنبه ها رکود علمی و رویگردانی از دانش های طبیعی بود که در سایه حکومت صفویه عیناً ادامه یافته و به دوره بعد از آنان انتقال یافت.
خاموش شدن چراغ علم
خاموشی چراغ علم از جمله مسائلی است که ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با پدیده عقب ماندگی پیدا می کند. نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر رشد علمی و فعالیتهای فکری در جامعه ای متوقف شده یا حتی کند شوند آن جامعه دچار رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شده و به ورطه عقب ماندگی می افتد. در ایران نیز چنین شد و با خاموشی چراغ علم عقب ماندگی از راه رسید. حتی اگر تردید نموده و نخواسته باشیم چنین حکم قطعی صادر کنیم حداقلش این است که پشت نمودن به علوم یکی از عوامل بنیادی عقب ماندگی در ایران شد. اما سئوال مهم تر این است که این خاموشی یا پشت نمودن به فعالیتهای علمی و روشهای خردگرایانه چگونه به وجود آمد. آنچه که به این سئوال اهمیت بیشتری بخشیده و به تعبیری آن را پیچیده تر می کند این واقعیت است که از قضا این رویگردانی در جامعه ای اتفاق افتاد که خود از پیش کسوتان علوم و معارف بود.
علیرغم قدمت موضوع بایستی اذعان داشت که این سئوال هنوز مورد کنکاش و بررسی چندانی قرار نگرفته است. برخی از پاسخهایی که بدین سئوال داده شده بغایت سطحی هستند و بنظر نمی رسد اساساً صورت مسئله را چندان درک کرده باشند. برخی هجوم مغولها را به میان می کشند و برخی نیز به سراغ نظریه پردازیهای پیچیده تر می روند و بالاخره گروهی نیز مشکل را در اسلام می بینند. در مجموع این پاسخها چندان قابل قبول نیستند و اگر مورد بررسی موشکافانه و دقیقی قرار بگیرند جملگی با ابهامات اساسی روبرو می شوند.
تحلیلی که در این نگارش ارائه گردید سعی نمود تا قبل از هر چیز توصیف از صورت مسئله بنماید سپس در پاسخ چرایی خاموشی چراغ علم موضوع را از سه زاویه مورد بررسی قرار دهد. چگونگی ظهور عصر طلایی یا رونق علمی اسلام؛ ورود قبایل آسیای میانه به ایران و جامعه اسلامی در کل و تأثیرات بلندمدت این تحول؛ و بالاخره تغییر و تحولات فکری و معرفتی مسلمین.
می دانیم که در میان اعراب زمان جاهلیت از علوم خبر و اثری نبود. اما در جریان گسترش اسلام در زمان خلفاء راشدین و بنی امیه برخی از مناطقی که به دست مسلمین افتاد به لحاظ علمی بسیار غنی و پیشرفته بودند.(بخشهایی از ایران و امپراطوری بیزانس به اضافه اسکندریه و قاهره). اعراب در یک الی یک قرن و نیمی اولیه ظهور اسلام چندان به سراغ علوم نرفتند. جنگهای اولیه و سعی در تحکیم قدرت، مجال چندانی برای فعالیتهای اجتماعی باقی نگذاشت. ضمن آنکه برخی نیز غافل بودن اعراب از علوم یا حتی ضدیت آنان را علت عدم شکوفایی علوم در زمان بنی امیه می دانند. به هر حال آنچه مسلم است در مدت قریب به یک قرن حکومت بنی امیه مسلمین به لحاظ علمی، چندان حرکت قابل توجه ای انجام ندادند.
اما با به قدرت رسیدن بنی عباس از اواسط قرن هشتم (دوم هجری) اوضاع یکباره تغییر نمود. ثبات سیاسی و رونق اقتصادی که به تدریج با به قدرت رسیدن بنی عباس به وجود آمد باعث گردید تا به لحاظ اجتماعی مرکز امپراطوری اسلام تا حدودی دگرگون شود.
خلفاء اولية بنى عباس علاقه و تمایل زیادی به دانشمندان و فعالیتهای علمی نشان دادند. پایتخت دارالاسلام به تدریج مرکز تجمع علماء و دانشمندان مختلف از گوشه و کنار جهان متمدن آن روز شد. کم نبودند در میان آنان دانشمندان غیر مسلمان که به دلیل ضدیت کلیسا با علوم، موطن خود را در امپراطوری بیزانس يا مناطق مسیحی نشین دیگر ترک گفته و به قلمرو اسلام مهاجرت نموده بودند. جدای از حمایت حکومت، آنچه که در پیدایش رونق علمی نقش بسزایی داشت عبارت بود از موفقیت زبان عربی.
جدای از آنکه کلام خدا به زبان عربی بر مسلمین نازل گردیده بود، عربی همچنین زبان رسمی حکومت و زبان الیگارشی حاکم نیز بود. در نتیجه، عربی به صورت عامل پیوند و ارتباطات در میان نخبگان امپراطوری جدید درآمد. زبان مادری یا بومی دانشمندان و علماء غیر عرب، چه بود، جملگی به زبان عربی تسلط داشتند و به آن زبان می نوشتند و مطالعه می کردند. با تشویق، ترغیب و پشتیبانی جدی حکومت، صدها کتاب و رساله پیرامون علوم، فلسفه، منطق، الهیات و تاریخ از یونانی، عبری ،کلدانی، آشوری، فارسی، سانسکریت و چینی به عربی ترجمه گردید. به تعبیری می توان گفت که مسلمین بر عصاره دانش و تمدنهای دیگر دست یافتند. این تحول به همراه درجه ای از ثبات سیاسی،امنیت اجتماعی و رونق اقتصادی و مهم تر از همه حمایت جدی حکومت از دانشمندان و فعالیتهای علمی آنان دست به دست یکدیگر داده و به تدریج عصر طلایی رونق علمی را در اسلام پدید آوردند. عصری که در آن مسلمین بیش از دو قرن پرچمدار علوم در دنیا شدند.
تحول دیگری که قبل از پیدایش عصرطلایی شروع به شکل گیری نموده بود مباحث نظری، متافیزیکی و به تعبیر امروزه مسائل عقیدتی و جهان بینی بود. بخشی از این مباحث نشأت گرفته از مشکلات و مسائل روزمره و اجرایی و سعی در کارگشایی آنها بود و بخش دیگر ناشی از مسائل و مباحث عقیدتی. از آنجا که بخشی از تاکید اسلام بر روی زندگی این دنیایی ایمان آورندگان می باشد، بنابراین بسیاری از مسائل اجرایی و روزمره مسلمین می بایستی طبق چارچوب شرع انجام گیرد. متولی این امر حضرت ختمی مرتبت (ص) می بودند که در زمان حیاتشان در رأس جامعه مسلمین قرار داشتند. پس از معظم له، خلفاء راشدین که از دید مسلمین (به استثناء شیعیان) جانشینان ایشان شناخته می شدند کم و بیش از بخشی از آن مشروعیت برخوردار بودند. اما درگیریهای سیاسی، رقابتهای شخصی، رقابت بین خانواده های سرشناس، رقابت بین طوایف و قبائل مختلف عرب، رقابت بین مهاجرین و انصار بین مکیان و مدنیها، بعلاوه مشکلات و معضلات اجرایی که در یک جامعه جوان و تازه شکل گرفته به وجود می آید و بالاخره انواع و اقسام مخالفتها و توقعات و انتظارات از حکومت که باعث به وجود آمدن نارضایتی های مختلفی از نهاد خلافت می شد همگی دست به دست یکدیگر دادند و به تدریج آن قداست و مشروعیت مطلقی که مسلمین نسبت به حکومت رسول الله (ص) داشتند کم رنگ تر گردید. اولین مخالفتهای علنی با حکومت در زمان عثمان به وجود آمده در زمان حضرت علی علیه السلام مخالفتها با حکومت بیشتر گردید که منجر به نبردهایی مابین مسلمین شد. در طی قریب به یک قرن حکومت بنی امیه نارضایتی از حکومت عملاً دیگر نهادینه شده بود. افزایش این نارضایتی به معنای آن بود که حکومت بخشی از قداست و مشروعیت خود را از دست داده بود. نارضایتی و فقدان مشروعیت سرانجام دست به دست یکدیگر داده و آنقدر کفه مخالفین بنی امیه را سنگین تر نمودند تا به دنبال یک دوره جنگهای داخلی بنی امیه از حکومت به زیر کشانده شدند.
تحولاتی که پیرامون حکومت به وجود آمد و از جمله سست شدن موقعیت اجتماعیش باعث گردید تا جامعه اسلامی برای رتق و فتق امور شرعیش به تدریج نهاد دیگری را به وجود آورد تا خلایی را که از این ناحیه به وجود آمده بود پر نماید. این نهاد جدید علماء و فقها بودند.
منابع این نهاد جدید برای تدوین، تنظیم و کارگشایی امور حقیقی و شرعی مسلمین عبارت بودند از قرآن، سنت و احادیث منقول از حضرت رسول الله (ص). به کمک این منابع، فقها می بایستی مسائل حقوقی، جزایی و اجرایی را که جامعه رو به گسترش مسلمین با آنها مواجه می شدند حل و فصل نمایند. از آنجا که بعضی از این مسائل در چارچوب منابع فوق مستقیماً و یا به وضوح قابل حل و فصل نبودند لذا به تدریج مسئله «رأی شخصی» فقها پیش آمد و به کمک این «رأی» بود که بسیاری از مسائل جدید حل و فصل شدند. این روند اگرچه برخی از مشکلات حقوقی، فقهی، فضایی و اجرایی را تا حدودی حل و فصل می نمود، اما واضح است که چون پای«رأی» و «استنباط شخصی» به میان آمده بود اولاً رأی یک فقیه در مورد یک مسئله شخصی ممکن بود با رأی فقیه دیگری متفاوت باشد. ثانیاً - که به تعبیری مهم تر هم بود - تعمیم و گسترش استنباط و اجتهاد در عمل و غیر مستقیم از اهمیت سنت و حدیث می کاست. بنابراین و به تدریج برخی از علماء بالاخص در حوزه مکه و مدینه که بیشتر متأثر از صحابه و نزدیکان رسول الله (ص) می بودند احساس ناخشنودی و نارضایتی از گسترش رأی و اجتهاد نموده و بیشتر جانب سنت حدیث را گرفتند. نتیجه تاریخی این تحول پیدایش دو گرایش متفاوت در نگرش فقهاء بود. یک گرایش بیشتر متمایل به رأی، اجتهاد و استنباط فردی فقیه بود، در حالیکه نگرش دوم بیشتر پایبند به احادیث و سنت رسول الله (ص) و در مرتبه بعدی به احادیث منقول از صحابه.
آنچه که این تقسیم بندی را پررنگ تر و عمیق تر نمود ورود مباحث متافیزیکی و فلسفی در میان علماء و فقهاء بود. مباحثی پیرامون ذات خدا، جبر و اختبار، قیامت، معاد، قابل رؤیت بودن یا نبون خداوند در قیامت، تعریف عدل، مخلوق بودن یا نبودن قرآن، تکلیف مسلمین در مقابل حکومت، وضعیت مسلمان گناهکار و ... باعث شدند تا صف بندی میان اندیشمندان مسلمان عمیق تر شود. جهت کلی برداشت علماء سنت گرا و موضع گیریشان در قبال مباحث فوق بیشتر تمایل به پذیرش نص صریح قرآن و پیروی مطلق از احادیث و روایات، تسلیم به تقدیر و مسلوب الاختیار بودن انسان داشت. در مقابل، علماء خردگرا بیشتر گرایش به تعقل، تفسیر، تاویل و آزادی عمل انسان داشتند. تا قبل از به قدرت رسیدن بنی عباس شاید بتوان گفت که موازنه قدرت بیشتر به نفع سنت گرایان بود. اما با شروع عصر طلایی این توازن به نفع جریان خردگرا تغییر یافت. طبیعت علم گرای جریان حاکم بر مرکز دارالاسلام با نحله های فکری عقل گرا بیشتر دمساز بود تا سنت گرا. بنابراین پای جریانات عقل گرا همچون معتزله به حکومت بازگردید و پشتیبانی حکومت از آنان باعث تفوق و پیشی گرفتنشان از رقباء دیگر شد.
اما این به هیچ روی به معنای آن نبود که سنت گرایان از میان رفته یا تسلیم حاکمیت شوند. برعکس، آنان منتظر فرصت بودند تا «ضدحمله» خود را شروع کنند. فرصتی که از نیمه دوم قرن نهم و پس از به قدرت رسیدن متوکل پیش آمد. برعکس خلقاء قبلی، متوکل به شدت جانب سنت گرایان را گرفت و با هرگونه بحث و جدل مخالفت ورزیده و آنرا ممنوع نمود. از قرن دهم فشار حکومت به فلاسفه هم رسید و به تدریج عرصه بردانشمندان و فعالیتهای آنان نیز تنگ شد.
اگرچه حکومت نقش بسزایی در پیش افتادن طیف سنت گرایان به زیان طیف خردگرا داشت. و همچنین نقش بسزایی در رو به تعطیل رفتن فعالیتهای علمی و تحت فشار قرار گرفتن دانشمندان برعهده داشت اما واقعیت این است که طبیعت یا ویژگیهای علمی که در عصر طلایی در بغداد شکل گرفت به گونه ای بود که از پاره ای جهات آنرا آسیب پذیر ساخته بود.
نخست آنکه علمی را که در عصر طلایی به وجود آمده بود می توان به تعبیری «عاریتی» نامید به این معنا که علمی نبود که در بغداد و در طی قرون و اعصار طولانی و به تدریج تحول و تکامل یافته بوده باشد بلکه علمی بود که از مناطق مختلفی که جزء جهان اسلام شده بودند گرفته شده و در بغداد گرد هم آمده بود و با اینکه از مناطقی که حتی جزء امپراطوری اسلام نبودند به بغداد راه یافته بود. بنابراین قوام چندانی نداشت و ممکن بود همانطور که در بغداد گرد هم آمده بود (توسط حکومت)، همانطور هم متفرق شود. ویژگی دیگر این علم باز می گشت به نقش ترجمه در آن بخش عمده ای از شالوده علمی که در بغداد پایه گذاری شده بود برگرفته (ترجمه شده) از آثار علمی تمدنهای دیگر بود. مشکل دانش و معرفتی که بر اساس ترجمه باشد این است که اولاً ممکن است درست فهمیده نشود، ثانیاً مبهمات، اشکالات و نارسایی های آن کمتر می تواند توسط استفاده کنندگانش شناسایی شده و اصلاح گردد (که نتیجه آن پیشرفت و تکامل آن حوزه با شاخه از دانش می باشد). و بالاخره علم مبتنی بر ترجمه، عالمان و پیروانی مقلد بار می آورد به نحوی که آنچه را که ترجمه کرده اند غالباً به گونه ای مطلق و بدون نقادی می پذیرند. ویژگی سوم علم در عصر طلایی وابستگی آن به حکومت بود. فی الواقع تکیه گاه اصلی فضای علمی حاکم بر بغداد بر روی شانه حکومت قرار داشت. میزان این وابستگی به گونه ای بود که اگر این تکیه گاه (به هر دلیلی) از میان می رفت، فعالیتهای علمی کمتر این شانس را داشت که بتواند بر روی پای خود بایستاد. و بالاخره این ویژگی که بخشی از فلسفه، منطق و الهيات عصر طلایی نه تنها مورد پذیرش علماء سنت گرا نبود بلکه آنان به شدت مخالفشان بودند و سرانجام زمانی که فرصت یافتند به قلع و قمع و تعطیل آن پرداختند.
علیرغم فضای رکودی که در بغداد حاکم گردید، در ایران فعالیتهای علمی ادامه یافت. خاندانهای مختلفی که در ایران بودند کمتر سیاست بغداد را طابق النعل بالنعل به اجراء گذاردند. تا اینکه سرانجام پس از هجوم قبائل آسیای مرکزی در قرن یازدهم در ایران نیز فضای بغداد حاکم گردید. رؤسای قبائل که حالا دیگر حکام و سلاطین ایران شده بودند اسلام آورده و نسبت به دین رسمی که در بغداد حاکم بود انقیاد و سرسپردگی کاملی نشان می دادند. در نتیجه نگرش حاکمیت بغداد در ایران نیز رایج گردید و صاحبان قدرت سعی نمودند تا هر اندیشه و جریان دیگری را که مغایر با خط حکومت بود قلع و قمع نمایند. اگر در ابتداء، سرسپردگی حکام ترک به بغداد به واسطه جلب حمایت خلیفه و کسب مشروعیت از رأس حکومت می بود، از نیمه دوم قرن یازدهم و با به قدرت رسیدن قبائل در قالب سلسله سلجوقیان، سیاست «همسازی» و «یکسویه نگری» با دارالخلافه به صورت رکن اصلی حکومت ایران درآمد. خواجه نظام الملک، مغز متفکر و آرشیتکت نظام سلجوقیان، سیاست یکدست نمودن و متمرکز ساختن قلمرو وسیع ترکمنها را با کارایی و تدبیر کم نظیری به اجراء در آورد. سرزمینهای پهناوری را که قبائل ترکمن از ماوراءالنهر تا دریای سیاه به ضرب شمشیر گرد هم آورده بودند او توانست با تدبیر اداره نماید. وسعت امپراطوری سلجوقیان، به اضافه فقدان تجربه و دانش اجتماعی و سیاسی حکام جدید از یکسو، هرج و مرج های سیاسی و اجتماعی ناشی از جابجایی قدرت به همراه منازعات عدیده فرقه ای و عقیدتی از سویی دیگر، خواجه را به این نتیجه گیری رسانیده بود که تنها راه اداره چنین مجموعه گسترده و متفرقی ایجاد یک نظام متمرکز و نیرومند می بود. نظامی که در آن همه چیز می بایستی بزیر چنبر حکومت قرار می گرفت و هیچ فکر و اندیشۀ دیگری بجز آنچه که از ناحیه حکومت تأئید و تبلیغ می شد اجازه حضور نداشت. به منظور تربیت «کادر» یا کارگزاران چنین نظامی، خواجه «مدارس نظامیه» را ایجاد نمود که وظیفۀ آن تربیت فقهایی سنت گرا و متعصب بود که بتوانند سیاست «یکسونگری» و منسجم حکومت را به اجراء گذارند. اینکه آیا انگیزه خواجه نظام الملک در ایجاد یک نظام سفت و سخت و متمرکز که درآن فضایی برای هیچگونه تفکر و عقیده دیگری وجود نداشت با انگیزه متوکل و دیگر حکام و علماء سنت گرای بغداد یا مکه و مدینه یکسان بود قابل بحث است. اما در اینکه نتیجه اعمال این سیاست یکی بود کمتر می توان تردیدی داشت. در ایران نیز همان محیط خشک و تعصب آلودی که حاکمیت بغداد سعی نموده بود از نیمه دوم قرن نهم به وجود آورد با تمامی تبعات زیانبار آن از قرن یازدهم به تدریج حاکم گشت.
البته بایستی توجه داشت که حکومت فی الواقع خلق کننده جریانات فکری سنت گرا نبود بلکه همانطور که پیشتر دیدیم اصولاً از همان ابتداء شکل گیری امپراطوری اسلام، چه در رویارویی با مسائل اجرایی و چه در حوزه مسائل فلسفی و ماوراء الطبیعه به تدریج دو جریان نسبتاً مشخص به وجود آمدند. یکی در مجموع متمایل به استنباط فردی و عقل بود، دیگری با اعتقاد به ناقص بودن عقل انسان، بیشتر متکی به سنت و حدیث. اولی نه تنها تضادی بین علم و دین نمی دید بلکه در تبیین و تحلیل مباحث دینی و اعتقادی از فلسفه کمک گرفته و خردگرا بود، دومی بالعكس، جزم اندیش، ضد فلسفه و گریزان از علوم طبیعی، به دنبال ظهور فضای جدید و غلبه کامل آن، جریان دوم بدل به جریان فکری حاکم گردید و به تدریج و به مرور زمان پیروزی آن بر قله های فکری خردگرا کامل گردید. از جمله شخصیتهایی که اندیشه اش در خدمت تفکر جزم گرای حاکم قرار گرفت ابو حامد امام محمد غزالی بود. اما در خصوص غزالی بایستی به این نکته اساسی اشاره داشت که انگیزه او در دفاع بنیادینش از سنت و رویارویی با فلسفه و علوم طبیعی با انگیزه دارالخلافه و حکام و سلاطین ایرانی، همچنین دیگر سنت گرایان هم عصرش متفاوت بود. غزالی احساس می کرد که ریشه آن همه هرج و مرج و پراکندگی فکری به همراه انبوهی از جنگها و منازعات عقیدتی و فرقه ای که مابین جریانات مختلف دینی در عصر او به وجود آمده بود به بیراهه رفتن از صراط مستقیم دین باز می گشت. و او علت این کج روی و یا به زعم خودش «بیماری» را از جمله ناشی از برداشتها و رسوخ و نفوذ فلسفه و تأثیرات مباحث فلسفی بر پندارهای دینی مسلمین می دید. به سخنی دیگر، مخالفت او با فلسفه و نحله های خردگرایانه و علوم طبیعی به واسطه نفس آنها نبود بلکه به دلیل تشتتی بود که از دید غزالی فلسفه و علوم طبیعی بر افکار و آراء مسلمین گذارده بودند.
به هر حال و به هر کیفیت، فضای خردستیز بغداد به تدریج و از قرن یازدهم ایران نیز ظاهر گردید با همه تبعات و آثار زیانبار آن. از جمله و مهم ترین این تبعات ضدیت با فلسفه و خاموش شدن چراغ علم بود. گذشت زمان و تحولات سیاسی و اجتماعی بعدی به نظر نمی رسد کمک چندانی به از میان برداشتن این روند کرده باشد. زیرا به مرور زمان خردگرایی در میان مسلمین رو به تحلیل و زوال بیشتری رفت. تا جائیکه در قرون بعدی کمتر فعالیت علمی در میان مسلمین (از جمله ایرانیان) وجود داشت و اساساً علوم طبیعی و شاخه های دیگر علوم حتی تا اواسط قرن نوزدهم برای مسلمین بیگانه و نا آشنا بود. روی برتافتن از علوم و دانش بعلاوه ناآگاهی از تمدنها و بی اطلاعی از اجتماعات و اقوام و ملل دیگر (که خود نتیجه دیگر خاموشی چراغ علم بود) دست به دست یکدیگر داده و نه تنها یکی از پایه های جدی عقب ماندگی ایرانیان را به وجود آوردند بلکه در مواجهه با اروپائیان که در قرون جدید پیش آمد باعث گردید تا ایرانیان بهاء سنگینی برای جهل و بی خبری خود بپردازند.
شرق و غرب تماس یا تقابل
دیدگاه رادیکال و انقلابی جدیدی که با فرهنگ چپ وارد حیات سیاسی ایران شد رابطه میان شرق و غرب خلاصه می شود در تضاد و رویارویی میان آن دو. این ایده کلی به تدريج پرداخته گردید و با اقبال زیادی از سوی بسیاری از ایرانیان صرفنظر از دیدگاه ایدئولوژیک و جهان بینی خاصشان روبرو گردید. حسن بزرگ این دیدگاه در این است که با بکارگیری آن تکلیف عقب ماندگی ایران خلاصه و یک کاسه می شود. نه نیازی به بررسی تاریخی و تحولات اروپا می باشد و نه نیازی به دانستن و آگاهی از چگونگی سیر این تحولات در ایران. ایضاً نه نیازی دیگر به شناخت اقلیمی اروپا هست و نه نیازی به اینکه ایران دارای کدامین ویژگیهای طبیعی بوده است و این چگونه بودن ها چه نوع جوامع با کدامین ساختارها و چه نوع روابط اجتماعی را به وجود آورده است. پدیده عقب ماندگی خیلی ساده و کلی خلاصه می شود در تضاد و تقابلی تاریخی که از دیرباز مابین شرق و غرب بوده است. تضادی که در پرتو آن یکی (غرب) همواره سعی داشته و دارد که دیگری (شرق) را در بند و عقب مانده نگه دارد. بنابراین برای بررسی اسباب و علل عقب ماندگی ایران ما نیاز چندانی به شناخت جامعه ایران نداریم بلکه فقط کافیست به تشریح «رویارویی» بین ایران و غرب بپردازیم.
اما تصویری که در عالم واقع وجود دارد به مراتب از این مدل خیالی پیچیده تر و عمیق تر است. نه به این دلیل که اصولاً حجم تخاصمات و جنگ بین غربی ها با یکدیگر و شرقی ها با یکدیگر به لحاظ کمیت اساساً قابل مقایسه با حجم تخاصمات میان شرق و غرب نیست، بلکه بیشتر به این دلیل که اساساً شرق و غرب در مجموع مستقل از یکدیگر تحول یافتند و زمانی که از قرن هفدهم به بعد این در تمدن با یکدیگر مرتبط شدند شرق (بالاخص اعراب و ایرانیان) قرن ها می شد که در حال درجا زدن بود در حالیکه غربیان از برخی جهات توانسته بودند به پیشرفتهای سرنوشت سازی نائل شوند به عبارت دیگر شرق و غرب زمانی به یکدیگر رسیدند که همه چیز کم و بیش تعیین شده بود. برای درک بهتر مطلب به ناچار بایستی به نحوه ارتباط بین آن دو اشاره نمائیم و ببینیم که آیا مسئله عقب ماندگی ایران اساساً ارتباطی با روابط میان شرق و غرب پیدا می کند؟
در ابتداء این سئوال مطرح می شود که اصولاً غرب چگونه جایی بوده است، کدامین شرایط محیطی بر آن سایه افکن بوده و در نتیجه چه نوع و کدامین رفتارها و ساختارهای اجتماعی در آن شکل گرفته اند. اروپا[4]را در مجموع می توانیم «شبه جزیره» توصیف نمائیم زیرا از سه طرف در محاصره دریاهای آزاد می باشد. به علاوه در داخل قاره نیز رودهای بزرگ و طولانی قابل حمل و نقل بار که در چهار فصل سال در جریان هستند ارتباط اروپائیان را با یکدیگر و دریا از هر حیث کامل می نمایند. این مجاورت گسترده با آب باعث برخورداری از آب و هوای معتدل و ریزش باران کافی (به نسبت منطقه خشکی همچون ایران) می شود که در نتیجه آن اروپا از استعدادهای طبیعی کشاورزی و دامپروری غنی برخوردار شده است. شرایط فوق باعث شدند تا اقوام مختلفی از مناطق سردسیر شمال اروپا به سوی مناطق مرکزی و جنوبی آن مهاجرت نموده و از هیأت قبیلگی و صحرانشینی خارج شده و به زندگی کشاورزی و در نتیجه اسکان دائم روی آورند. پدیده ای که نطفه های اولیه ملتها و اجتماعات گوناگون اروپا را تشکیل داد. بدلیل شرایط طبیعی قاره اروپا این اجتماعات به فواصل کمی از یکدیگر تشکیل شدند. به گونه ای که نسبتاً به سهولت از یک منطقه می شد به منطقه دیگر رسید.[5] نزدیکی اجتماعات اسکان یافته در اروپا باعث به وجود آمدن دو خصلت مهم و تاریخی شد. اولاً حجم ارتباطات بین جوامع مختلف اروپایی زیاد بود اعم از ارتباطات تجاری و سیاسی یا اجتماعی و فرهنگی. اگر این خصوصیت را نقطه قوت نزدیکی اجتماعات اروپایی یا یکدیگر بدانیم نقطه ضعف آن عبارت بود از ظهور رقابتها و تخاصمات پایان ناپذیر میان اروپائیان. این پدیده را به بهترین شکلش می توان در نظام فئودالیزم اروپای قرون وسطی ملاحظه نمود که در آن اروپا تقسیم شده میان دهها پادشاه، دربار، دوک نشین، فئودال، بارون، لرد و خاندانهای ریز و درشت اشرافی به همراه نفوذ کلیساهای مختلف.
بعد دیگر مجاورت اروپا با آب در تمایل زیاد به دریانوردی و در نتیجه تسلط دریا خلاصه می شود. فی الواقع جملگی قدرت های اروپایی از توان دریایی تجاری و نظامی قابل توجهی برخوردار بودند. در مقایسه با اجتماعات اسکان یافته در ایران به عنوان مثال، سهولت ارتباط از یک سو و برخورداری از شرایط طبیعی مناسب که در موارد زیادی منجر به تولید مازاد بر مصرف می شد از سویی دیگر دست به دست یکدیگر دادند و باعث شدند تا بسیاری از جوامع اروپایی به امر تجارت با جوامع دیگر بپردازند.[6]
اگرچه شرایط اقلیمی اروپا مطلوب بود، اما تمدنهای اولیه در شرق به وجود آمدند. مجموعه ای از تنوع آب و هوا،آفتاب، حرارت و خاک غنی در کنار رودخانه ها دست به دست یکدیگر داده و باعث شدند تا کشاورزی و دامپروری نخستین بار در مشرق زمین به وجود آید بعلاوه تنوع آب و هوا باعث گردید تا در شرق تنوع محصولات کشاورزی به مراتب زیادتر از اروپا باشد. در نتیجه غرب در ابتداء واردکننده محصولات شرقی اعم از کشاورزی یا به تعبیر امروزه «تولیدی» بود. مسیر تاریخی راه ابریشم پل ارتباط تجاری مابین شرق و غرب بود. غربی ها که در ابتداء کالای چندانی برای صدور به شرق نداشتند برای تأمین «کسری موازنه تجاری» خود مجبور شدند به جستجو و استخراج فلزات گرانبها بپردازند. همچنین سعی نمودند تا با تهیه و تولید کالاهای دیگر این کسری را موازنه نمایند. عواملی که به نوبه خود سبب شدند تا غربیان بیشتر به دریا و دریانوردی روی آورند برای کشف و دستیابی به منابع و امکانات جدید و بالاخره انگیزه بعدی که اروپائیان را به سیر و جستجو و رفتن به سرزمینهای ناشناخته دیگر سوق داد اعتقاد به گسترش آئین مسیحیت و مبارزه با شرک و کفر بود. مجموعه این عوامل سبب شدند تا اروپائیان خیلی بیشتر از شرقیان روی به مکاشفه، سیر و سیاحت و دستیابی و دست اندازی به مناطق دیگر آورند. این روند بالاخص از قرون وسطی به بعد بسیار پررنگ تر نیز شد. تحولاتی همچون رنسانس انقلاب علمی و نیاز فزاینده به دستیابی به راهها و مسیرهای دریایی تازه و در نوردیدن اقیانوسها که نهایتاً منجر به کشف دنیای جدید گردید جملگی دست به دست یکدیگر دادند و باعث پیدایش انقلاب تجاری[7] و مرکانتالیزم[8] در اروپا و بالاخص در غرب آن شدند. تحولاتی که از دل آنان انقلاب صنعتی، سرمایه داری و نهایتاً غربی که ما امروزه می شناسیم تولد یافت. این تحولات اگرچه تاریخی بودند و بدون درک آنان نمی توان غرب را شناخت[9]، اما آنچه که به کار ما بیشتر مربوط می شود نحوه ارتباط غرب با شرق می باشد.
با گسترش اسلام در قرن هفتم نخستین برخورد بین مسلمین و جهان مسیحیت به وجود آمد. با فتح کامل خاورمیانه، مسلمین قلمرویی را که مسیحیان سرزمین مقدس می دانستند از آن خود ساختند. قدرت نظامی مسلمین باعث شد تا مسیحیان اندیشه بازپس گیری سرزمین مقدس را تا چهار قرن بعد به تعویق بیندازند. در نیمه دوم قرن یازدهم دسته جات مختلف مسیحی عمدتاً از غرب اروپا گرد هم آمده و برای بازپس گیری سرزمین مقدس روانه خاورمیانه شدند. حرکتی که در تاریخ به نام «جنگهای صلیبی» معروف گردید و به مدت دو قرن به طول انجامید. در طی این مدت خاورمیانه و فلسطین چندین بار بین مسلمین و اروپائیان دست به دست گشت تا سرانجام مسلمین در انتهای قرن سیزدهم با پیروزی کامل بر صلیبیون اروپایی آنان را از کل منطقه خاورمیانه بیرون رانده و با تخریب بنادر مشرف بر مدیترانه امکان ورود مجدد آنان را مسدود ساختند. این تحول به همراه مشکلات دیگری که در مسیرهای دیگر تجارت میان شرق و غرب به وجود آمد باعث گردید تا مسیر اصلی تجارت از قرن چهاردهم به بعد عمدتاً از طریق مصر صورت گیرد. بنابراین حیات تجاری بین شرق و غرب در دست فرمانروایان و سلاطین مملوک حاکم بر مصر افتاد. این تغییر زمانی اتفاق می افتاد که به دنبال دو قرن تماس صلیبیون با شرق، حجم تجارت بین شرق و غرب افزایش چشمگیری یافته بود. سلاطین مملوک که نیاز روزافزونی به درآمد بیشتر برای تأمین مخارج فزاینده نظامیشان داشتند سعی نمودند تا آنجا که مقدور بود با اخذ مالیات و عوارض بر مال التجاره ای که از قاهره به مقصد اروپا (و یا بالعکس) عبور می کرد نیازهای مالی خود را تأمین نمایند. این سیاست بعلاوه نزدیکی مملوکها با تجار ونیزی که رقیب قدرتهای دیگر اروپایی بودند باعث گردید که اروپائیان به فکر یافتن مسیرهای دیگری برای ارتباط با شرق بیفتند. این نیاز بالاخص در مورد پرتغالی ها و اسپانیایی ها که در منتهی الیه دریای مدیترانه بودند و در نتیجه کالا برای آنان گرانتر از دیگران نیز تمام می شد محسوس تر بود.
اگرچه پیدا کردن راههای جدید برای دستیابی به شرق انگیزه مهمی برای تجار و دریانوردان غربی بود، اما عوامل نیرومند دیگری نیز همچون رقابت بین قدرتهای مختلف اروپایی، رنسانس ،انقلاب تجاری، تغییر در ساختارهای اقتصادی و تولیدی اروپائیان، شروع اضمحلال نظام فئودالیزم با پایان یافتن قرون وسطی و پیدایش تدریجی ناسیونالیزم و ملت - کشور[10]، تبلیغ آئین مسیحیت، یافتن طلا و نقره و .... . نیز این روند را تشدید می کردند. نتیجه همه این ها تحول تاریخی پیدایش «عصر اکتشافات سرزمینهای دیگر»[11] بود. آنچه این تحول را امکان پذیر می ساخت. تجربه، آشنایی و تسلط نسبی بر دریا بود که اروپائیان از دیرباز به واسطه موقعیت جغرافیایی خود از آن برخوردار بودند. افزون بر سابقه تاریخی، استفاده از قطب نما و اسطرلاب که از مسلمین فرا گرفته بودند بعلاوه جا افتادن این باور که زمین کروی می باشد (و در نتیجه بی انتها نمی باشد) همگی باعث شدند تا دریانوردان اروپایی با اطمینان خاطر و قوت قلب بیشتری به سینه دریاهای ناشناخته بزنند. این تحول نه تنها برای غرب بلکه اساساً برای کل جهان متمدن آن روز نقطه عطف و سرآغاز عصری کاملاً جدید بود. به گفته پرفسور «بارنز» مورخ اثر معروف تاریخ تمدن غرب، این تحول، اقتصاد غرب را از یک اقتصاد محلی و منطقه ای که در حوزه مدیترانه متمرکز می شد به یک اقتصاد جهانی و بین المللی مبدل نمود. در نظام بین المللی جدید دیگر فضای چندانی برای مملوکها، اعراب، جنووایی ها، ونیزی ها، سیسیلی ها، ترکان و دیگر قدرتهای قرون وسطایی وجود نداشت. مراکز تجاری که تقریباً از شروع تاریخ مدون بشری در حوزه مدیترانه استقرار یافته و بیش از چند هزار سال مدیترانه را به صورت قلب تجارت و اقتصاد جهان درآورده بودند اکنون دیگر رفته رفته رو به خاموشی می رفتند. مراکز و اسامی تازه ای چون لیسبون (پرتغال)، بوردو (فرانسه و اسپانیا) لیورپول و بریستول (انگلستان) و آمستردام (هلند) جای مراکز قبلی همچون قاهره، اسکندریه، حلب، شام، انطاکیه، قسطنطنیه، جنووا، سيسيل ونيز، بصره، بغداد، تبریز، سمرقند و بخارا را می گرفتند.[12] ستون فقرات و پیش نیاز زیربنایی و کلید ورود به نظام جدید نیروی دریایی بود. بنابراین از همان ابتدای عصر جدید برای قدرتهایی که مرکز ثقلشان در خشکی بود امید زیادی وجود نداشت اما این تازه همه مشکل نبود بازیکنان جدید صحنه بین المللی که به تدریج از اواخر قرن پانزدهم در آبهای مشرق زمین ظاهر می شدند با خود قواعد و قوانین جدیدی نیز وارد میدان می کردند قواعد و قوانینی که برای شرقیان در حوزه دریا کاملاً ناشناس بود. در حالیکه بازیگران شرقی در طی قرون متمادی در آبهای شرق بر اساس همزیستی و رعایت منافع متقابل به داد و ستد پرداخته بودند، با بازیگرانی روبرو می شوند که اساس بازیشان بر روی رقابت، سلطه و از میدان بدر کردن دیگران قرار داشت.
مشکل دیگر قدرتهای شرقی از جمله ایران در این بود که توان نظامی آنان در خشکی خلاصه می شد. علیرغم آنکه هم ترکان صفوی و هم ترکان عثمانی درخشکی دارای توان نظامی قابل ملاحظه ای بودند و ترکان عثمانی حتی در نیمه دوم قرن هفدهم توانسته بودند وین را به محاصره خود درآورده و نیمی از اروپا را در تسلط خود داشته باشند، اما در دریا قدرت آنان حتی به پای قدرتهای دست دوم و سوم اروپایی هم نمی رسید. ترکان عثمانی حتی در اوج قدرت نظامیشان نتوانستند از تصرف چند جزیره کوچک در مدیترانه فراتر روند. کارنامه ایرانیان حتی از این هم ضعیف تر بود زیرا در سال ۱۵۰۰ که پرتغالی ها پای در خلیج فارس گذاردند حکام صفوی بجز تسلیم چاره دیگری نداشتند. تبعات ضعف يا في الواقع فقدان نیروی دریایی برای ایرانیان فقط در مسائل نظامی خلاصه نمی شد در عصر جدیدی که از قرن شانزدهم به وجود آمده بود نیروی دریایی فقط کاربرد نظامی نداشت. بلکه ستون فقرات ارتباطات،تجارت صادرات،واردات، دستیابی به مناطق جدید، حمل و نقل و اطلاعات هم به شمار می آمد بنابراین بدون برخورداری از قدرت دریایی، هیچ شانسی در عرصه رقابتهای بین المللی وجود نداشت.
برخورداری از نیروی دریایی اگرچه شرط لازم ورود به صحنه جدید بین المللی بود اما به هیچ روی شرط کافی برای موفقیت در این صحنه نبود. اسباب و عوامل دیگری نیز می بایستی در کشورها وجود می داشت تا آنان بتوانند مقهور رقبای خود نشوند. از جمله و مهمترین آنان عبارت بودند از اسباب و عواملی که بتوانند زمینه ساز انقلاب صنعتی شوند. چنین اسباب و عواملی نه تنها در میان قدرتهای شرقي بالاخص ایرانیان که قرن ها می شد جامعه خود را از علوم و فعالیتهای علمی محروم کرده بودند وجود نداشت، بلکه قدرتهای حوزه مدیترانه هم عمدتاً فاقد بودند. فی الواقع این زمینه ها حتی در میان دو ابر قدرت بزرگ قرون پانزدهم و شانزدهم یعنی پرتغال و اسپانیا که دنیای آن روز را میان خود تقسیم کرده بودند نیز وجود نداشت. بنابراین ستاره اقبال این دو ابر قدرت نیز از اواخر قرن هفدهم، به تدریج رو به افول گذاشت و تا پایان قرن هیجدهم، قرنی که از نیمه دوم آن انگلستان توانسته بود پذیرای انقلاب صنعتی شود، از امپراطوری پرتغال و اسپانیا دیگر چندان صلابت و قدرتی بر جای نمانده بود. به سخنی دیگر، و برخلاف باور جا افتاده ما، بر قدرتهای اروپایی که نتوانسته بودند به موقع در مسیر تغییر و تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی لازم گام بردارند همان رفت که بر قدرتهای مسلمان نظیر امپراطوریهای صفوی و عثمانی. اسپانیا و پرتغال در نیمه دوم قرن بیستم نه تنهابا قدرتهای دیگر اروپایی قابل قیاس نبودند بلکه امپراطوری عثمانی (ترکیه) به مراتب از هر دو آنان پیشرفته تر بود.
در یک کلام شرق و غرب در مجموع مسیرهای جداگانه خود را پیمودند. اگرچه مسیرهایی که در انتها بسیار با یکدیگر تفاوت داشتند. یکی (غرب یا درست تر گفته باشیم بخشی از قدرتهای غربی) در مسیر پیشرفت و توسعه بود(پیشرفت و توسعه ای که بخشی از آن به سراغ تسلط بر منابع اقتصادی مناطق دیگر جهان از جمله شرقیها رفت.) دیگری در جهت عکس، در مسیر انفعال، در جا زدن و درون خود بودن حرکت نمود. سرانجام وقتی این دو مجموعه به تدریج از قرن هیجدهم به یکدیگر رسیدند نتیجه کار کاملاً روشن بود. برتری و تسلط کامل یکی، در مقابل، ضعف و تسلیم دیگری. نتیجه ای که مع الاسف برای بسیاری از جوامع و ملل دیگر صرفنظر از آنکه غربی بودند یا شرقی، مسلمان بودند یا مسیحی عيناً اتفاق افتاد.
تصمیم نا به جا،خیزش ناسنجیده، بازی درمیادین ناشناخته، ناوارد بودن به قواعد بازی، ابتلا و سیر در توهم، تقلا در خیش کار خود ساخته
عناوین فوق بیامده، مؤلّفه های است که در این مقاله بنابه پرهیز از اطناب کلام بدان ها پرداخته نمی شود و بررسی و تحلیل هر کدام از این مؤلّفه های یادشده مجالی دیگر می طلبد... .
فرجام سخن
آنچه هستیم و آنچه نیستیم؛ فهم درست است. فهم درست آغاز هر تحول و اصلاح است وهیچ یار و نجات دهندهای نخواهد بود. نجاتدهنده هر جامعه غیر از خود آن جامعه میّسورنیست.
منابع
فهرست منابعی که در نگارش این نوشته مورد استفاده مستقیم قرار گرفته اند
اشپولر، برتولد.(1356).تاریخ مغول در ایران ترجمه محمود میر آفتاب. چاپ دوم،تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم، تهران.
.......،....... .(1369).تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی. جلد اول، ترجمه جواد فلاطوری،چاپ سوم ، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
اشرف، احمد.(1359).موانع تاریخ رشد سرما به داری در ایران. تهران: انتشارات زمینه.
با سورت، کلیفورد ادموند.(1356).تاریخ غزنویان. ترجمه حسن انوشه، تهران: انتشارات امیرکبیر.
پطرو شفسکی،ای. پ.(1354). اسلام در ایران. ترجمه کریم کشاورز، چاپ چهارم،تهران: انتشارات پیام.
پیگولر سکایا، ن، و، آ. یو. یاکوبوسکی ای .پ پطرو شفسکی آ. م. بلنیتسکی،ل. و. اشرویوا .(1354).تاریخ ایران. ترجمه کریم کشاورز ،چاپ چهارم، تهران: انتشارات پیام.
حائری، عبدالهادی.(1367).نخستین رویارویی های اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب،تهران: انتشارات امیرکبیر.
خسوری، خسرو .(1360). مسئله ارضی و دهقانان تهیدست در ایران.تهران: نشر بیداری.
.......،....... .(1362). خواندنی های تاریخی. جلد دوم، تهران: انتشارات هفته.
خنجی، محمد علی.(1358). نقد تاریخ ماد. تهران: انتشارات طهوری.
راوندی، مرتضی.(1358).تاریخ تحولات اجتماعی ایران.تهران: انتشارات امیرکبیر.
رنان، کالین .ا.(1371).تاریخ علم کمبریج. ترجمه حسن افشار، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز.
زرین کوب، عبدالحسین.(1343).تاریخ ایران بعد از اسلام.تهران: انتشارات وزارت آموزش و پرورش.
.......،....... .(1364).زندگینامه علمی دانشمندان اسلامی. بخش اول، ترجمه احمد آرام، احمد بیرشک، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی، فاضل لاریجانی،تهران: انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم.
سارتون جورج .(1353).مقدمه تاریخ علم. جلد اول، ترجمه غلامحسین صدری افشار،تهران: انتشارات وزارت علوم.
.......،....... .(1361).تاريخ فتوحات مقول. ترجمه ابو القاسم حالت، تهران: انتشارات امیرکبیر.
سعادت، فتح الله و امیر هوشنگ امینی.(1350).جغرافیای اقتصادی ایران .تهران:انتشارات دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی.
سلطانزاده، حسین.(1364).تاریخ مدارس در ایران(از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون).تهران: انتشارات پگاه.
شفقی سیروس. .(1352).جغرافیای اصفهان. اصفهان: انتشارات دانشگاه اصفهان.
صفا، ذبیح الله. .(137).تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا اواسط قرن پنجم. چاپ چهارم (مجلد اول)،تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
طباطبایی، سید جواد.(1367).درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران.تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وابسته به وزارت خارجه.
عنایت، حمید .(1350).تاریخ سیاسی در اسلام معاصر. ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران: انتشارات خوارزمی.
.......،....... .(1350).نهادها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام.تهران: دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران(جزوه درسی).
الفاخوري،حنا - خليل البحر.(1367).تاریخ فلسفه در جهان اسلامی. ترجمه عبدالحمیدآبتی، چاپ سوم،تهران: سازمان انتشارات و آمرزش انقلاب اسلامی.
فرشاد، مهدی.(1365).تاریخ علم در ایران.(دو جلد)تهران: انتشارات امیرکبیر.
فشاهی، محمدرضا.(1354). گزارش کوتاه از تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی ایران.تهران:انتشارات گوتنبرگ.
کسائی، نورالله. .(1363).مدارس نظامیه و تأثیرات علمی و اجتماعی آن .چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر.
لميتون، ان ک. اس.(1362). مالک و زارع در ایران. ترجمه منوچهر امیری، چاپ سوم، تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم.
لميتون، ان ک. اس.(1363). سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام .ترجمه یعقوب آژند، تهران: انتشارات امیرکبیر.
مطهری، مرتضی.(1358).آشنایی با علوم اسلامی.(۳جلد)، قم: دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسی حوزه علمیه قم.
مطهری، مرتضی.(1366). خدمات متقابل اسلام و ایران.قم: انتشارات صدرا.
معتمدی، ناصر.(1344). ایران یک کشور کشاورزی نیست باید صنعتی شود.
مورگان، دیوید.(1370). مغولها. ترجمه عباس مخبر،تهران: نشر مرکز.
میر احمدی، مریم.(1371).تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عهد صفوی.تهران: انتشارات امیرکبیر.
نفیسی،سعید .(1342).تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان.تهران: انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران.
همان نویسندگان .(بی نا،بی تا). ایران باستان.ترجمه کریم کشاورز.
.......،....... . (بی نا، بی تا). ایران در سده های میانه.ترجمه سیروس ایزدی و حسین تحویلی..
ورد اسبی، اباذر.(1356). ایران در پویه تاریخ. تهران: انتشارات قلم.
.......،....... . (1356).علل کنونی و ناپیوستگی تکامل جامعه فئودالی ایران. چاپ سوم، تهران: انتشارات چاپار.
یوسفی اشکوری،حسن.(1356). مجموعه مقالات احیاء. تهران: ناشر حسن یوسفی اشکوری.
تقی احمدی منش
یکشنبه 19 بهمن 1404
[1] . کَلَّمِ النّاسَ عَلی قَدرِ عُقُولِهِم.
[2] .اشاره به آیه 30 سوره نور.اشاره به آیه 30 سوره نور.
[3] . اسم مفعول از باب افعال به معنی پوشیده شده ، نهان گردیده.
[4] . نیازی به توضیح نیست که مراد ما در اینجا فی الواقع غرب اروپا با اروپای غربی امروزه می باشد.
[5] . در مقایسه با فواصل گسترده مایین اجتماعات اسکان یافته در ایران که امکان برقراری ارتباط میان آنان را بسیار مشکل می ساخت.
[6] . برخلاف بسیاری از اجتماعات اسکان یافته در ایران که در حالت خودکفایی اقتصادی به سر می برند بدون آنکه ارتباط تجاری چندانی به محیط بیرون از خود داشته باشند.
[7] . The Commercial evolution
[8] . Mercantilism
[9] . بگذریم که امروزه بسیاری در ایران بدون سر سوزنی آشنایی و آگاهی از این تحولات غرب را به راحتی و به آسانی تجزیه و تحلیل نموده و به سرعت برق آن را کالبد شکافی می کنند.
[10] . Nation - State.
[11] . The Age of Voyages of Overseas Discovery
[12] . Dums, Edward Mcnall, Westem Civilizations, volume II, Eight Edition, W. W. Norton & Company (U. S., 1973), P .440