کنکاشی بر فهم درست از علل ریشه های عقب ماندگی ایران


کنکاشی بر فهم درست از علل ریشه های عقب ماندگی ایران

چکیده؛

برای بیان چکیده مطلب پیش رو همان نیکوست که به دو گزاره از سخنان مولوی و امیر کبیر بسنده کنیم که می گویند:

این چه می گویم به قدر فهم تُست// مُردم اندر حسرت فهم دُرست[1]
فهم آبست و وجود تن سبو // چون سبو بشکست ریزد آب ازو
این سبو را پنج سوارخست ژرف// اندرو نه آب ماند خود نه برف
امر غُضُّو غَضَّهً ابصارَکُم[2] // هم شنیدی راست ننهادی تو سُم
از دهانت نطق فهمت را بَرَد // گوش چون ریگست فهمت را خورد
همچنین سوراخ های دیگرت // می کشاند آب فهم مُضمَرت[3]
(مثنوی معنوی،د3: 2098-2033)

«جامعه ای که در آن چاپلوسی فزونی و رونق بیافت به یقین، پاروزنان بلعم حیات بشری آن جامعه نابخردانند.» (امیر کبیر)

لزوماً، به رعایت فضایل، جامعه ای با فضیلت ایجاد نمی شود بلکه افراد ریاکار می سازد.

درآمد

اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سبب ساز عقب ماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاسته اند بنابراین برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران ویژه گی هایش و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما بدست نمی دهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آنچه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نموده اند. اینگونه منابع تنها می توانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال بصورت ماده خام مورد استفاده قرار گیرند در حالیکه آنچه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساخته اند مورد نیاز است نظریه پردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختار ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبه ها و جلوه های بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین نموده و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیده ایم. ثانیاً، بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشته مان روشن نماید. از جمله اینکه اسباب و علل این همه عقب ماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود.

بیان مسئله
چرا آن همه ضعف، انحطاط و عقب ماندگی در جامعه ایران به وجود آمده بود؟
منسجم ترین و در عین حال متداولترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوائل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیال دمکرات و بعدها بلشویک ها و طرفداران لنین که عمدتاً آذری تبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهة بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آراء بدل به یکی از عمده ترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکونت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید از این مقطع به بعد بود که جهان بینی مارکسیسم به صورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیلکردگان و روشنفکران ایران درآمد.

اصول و تفکرات مارکسیستی جهان بینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر اینکه تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع به گونه ای پراکنده و بی هدف نبوده بلکه از اصول و قانونمندی های منظم و از پیش تعیین شده ای پیروی می کند؛ اینکه این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همۀ اجتماعات در همه عصرها می شود؟ و اینکه به کمک این اصول و قوانین ما نه تنها می توانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته بلکه می توانیم تصویر کلی آینده آنرا نیز ترسیم نمائیم به صورت قوی و با مقبولیتی کم نظیر زیربنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت.

دو عامل باعث این پدیده بود. نخست همانطور که اشاره شد، مارکسیسم تاریخ و تحولات یک جامعه را بی هدف نمی داند بلکه برای آن یک قالب و چارچوبه معین می سازد. ثانیاً اینکه علیرغم اصرار و تکرارش مبنی بر «علمی بودن» و «واقع گرایی» در مارکسیسم یک عنصر بسیار قوی آرمانگرایی اجتماعی وجود دارد. بخش عمده ای از مارکسیسم در مقولات «ایده الینی»(علیرغم ضدیت بنیادینش با ایده الیزم)وآرمانگرایانه ای همچون«رفع ستم طبقاتی»،«احقاق حق و حقوق زحمتکشان و رنجبران»، «از میان برداشتن ظلم و تبعیضات اجتماعی و اقتصادی»، «محو استثمار فرد از فرد» و غیره خلاصه می شود. با در نظر گرفتن این واقعیت که بسیاری از کشورهای جهان سوم، با ، فقر، بیکاری، عقب ماندگی فاصله طبقاتی، انواع و اقسام محرومیت های شدید اجتماعی ظلم و ستم و نابرابری های عميق اقتصادی و اجتماعی روبرو هستند، مقبولیت ایدئولوژی که نوید ساختن جامعه ای « ایده آل» را می دهد که عاری از فقر و هرگونه ظلم و ستم طبقاتی باشد، چندان هم تعجب آور نیست. بنابراین از این دید نیز مارکسیسم در ایران با اقبال زیادی روبرو شد. این مقبولیت باعث آن شد تا بسیاری از ایده ها و اندیشه های مارکسیسم - لنینیزم به تفکرات و جریانات سیاسی دیگر نیز راه یابد. یافتن رد پای این آراء در جریانات ملی و مذهبى حتى بعضاً جريانات محافظه کار در ایران نیاز به تلاش زیادی ندارد.

ممکن است گفته شود مارکسیسم به هر حال هرچه بوده مربوط به گذشته می شود و با فروپاشی بلوک شرق این اندیشه و قالبهایش دیگر به بایگانی تاریخ سپرده شده اند. این تصور صحیح نیست زیرا حتی امروز نیز این تفکرات بخش قابل ملاحظه ای از جهان بینی طیف گسترده ای از روشنفکران ایرانی را تشکیل می دهد. اندیشه های منبعث و متأثر از مارکسیسم چه در قالبهایی همچون «راه رشد غیر سرمایه داری»، « اقتصاد دولتی»،« سرمایه گذاری دولتی»، «کنترل دولت بر بازار»، «مبارزه با امپریالیزم» و چه در قالب تئوریهای «وابستگی و توسعه»، «استکبار»، امپریالیزم سرمایه داری جهانی عامل عقب ماندگی جهان سوم »و ... جملگی در نهایت منعکس کننده تفکرات مارکسیستی در اشکال و بسته بندی های متفاوت هستند.

اما آن مقدار که به بحث ما در خصوص یافتن علل و عوامل عقب ماندگي جامعة ایران مربوط می شود، بایستی گفت که مدل مارکس در تبیین و تحلیل سیر کلی تحولات اجتماعی و عقب ماندگی ایران با مشکلات و نارسائیهایی روبروست. بحث فقط بر سر آن نیست که مارکس نظرية ماتریالیزم تاریخی خود را اساساً با نگرش و الهام گرفتن از اروپا (آنهم عمدتاً غرب آن) خلق نمود. حتی بحث بر سر این هم نیست که بین اسباب و عواملی که جوامع اروپایی و ساختارهای مختلف آن را تشکیل دادند با ساختارهای یک جامعه شرقی مثل ایران از اساس و بنیان تفاوتهای فاحش وجود دارد. اشکال عمده ای که در نتیجه کاربرد مکانیکی مارکسیزم در تبیین، تحلیل و شناخت سیر تکامل اجتماعی و تاریخی ایران به وجود می آید این است که بسیاری از سؤالات اصلی این سیر با اساساً بدون پاسخ می ماند یا اینکه حداکثر با پاسخی متزلزل و سطحی روبرو می شود. به عنوان مثال، اینکه چگونه شد که در شرق از جمله ایران نهاد حکومت این همه قدرت یافت؟ چگونه شد که در اینجا بسیاری از نهادها و ساختارهای مستقل از حکومت که در غرب به وجود آمد (همچون پارلمان، احزاب ،گروههای مختلف و ریز و درشت فشار مطبوعات، اتحادبه ها و تشکلهای صنفی،... ) شکل نگرفت؟ چرا در ایران اشراف، «فئودالها» و زمین داران بزرگ هرگز نتوانستند ذره ای استقلال در قبال حکومت پیدا کنند؟ چرا شالوده اقتصادی و تولیدی جامعه در دست حکومت و درون شهرهای بزرگ متمرکز گردید؟ چرا مالکیت کمتر به رسمیت شناخته شد؟ چرا قانون و نهادهای قانونی به استقلال دست نیافتند؟ چرا امر قضا همواره در پرتو قدرت حکومت اسیر ماند؟ چرا در ایران انقلاب صنعتی بوقوع نپیوست؟ چرا در ایران آنهم پس از یک دوره شکوفایی علمی چراغ علم خاموش شد؟و بسیاری از پرسشهای دیگر که ارتباط مستقیم با مسئله عقب ماندگی ایران پیدا می کند در چارچوب تجزیه و تحلیل مارکسیستی عملاً بی پاسخ می ماند. کما اینکه نه حزب توده، نه جریانات چپگرای دیگر و نه تفکرات رادیکال و آثار تاریخی ،اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مدرن و معاصر ایران (که غالباً نیز ملهم و متأثر از مارکسیزم هستند) کمتر خود را درگیر چنین مباحثی کرده اند در عوض سعی می کنند که چنین پرسشهایی را در قالب ماتریالیزم تاریخی ریخته و با طرح مقولات کلی همچون «تضاد طبقاتی»، «پیدایش فرماسیونهای مختلف اجتماعی در ایران (کمون اولیه، برده داری، فئودالیزم و ...)» و «اشکال و روابط تولیدی به عنوان زیربنا و شکل دهنده اصلی مناسبات اجتماعی و روابط حاکم بر جامعه»،« استعمار، امپریالیزم، استکبار، نظام سرمایه داری جهانی عامل عقب ماندگی ایران سیرکلی تحولات اجتماعی ایران را در همان اسلوب و قالب بندیهای مارکسیستی خلاصه نمایند. به جای استفاده از یک الگوی از پیش تعریف و تعیین شده که نتیجه اش بالاجبار و بگونه ای اجتناب ناپذیر شناخت و تبیین تحولات بر طبق آن الگو خواهد بود.

ایران چگونه جایی است؟
شرایط اقلیمی حاکم بر فلات ایران، تا حدود زیادی با نوع ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که در ایران به وجود آمدند ارتباط مستقیم پیدا می کند. کمبود آب را می توان بنیادی ترین ویژه گی شرایط محیطی ایران توصیف نمود. با متوسط ریزش باران ۲۵ تا ۳۰ سانتی متر در سال که کمتر از یک سوم میانگین دنیا می باشد، ایران را می توان به معنای دقیق کلمه جزء مناطق خشک جهان بحساب آورد. رشته کوه های پردامنه و مرتفع در شمال و غرب کشور همچون دو دیوار بلند مانع از ورود ایرهای باران را به مناطق مرکزی فلات ایران می شوند. رودخانه هایی که در تمامی فصول سال جاری باشند عامل بعدی کم آبی ایران می باشد. باستثناء زاینده رود در اصفهان، در کرخه و کارون در خوزستان، فلات ایران از نعمت برخورداری از آب های سطحی نیز محروم است در جنوب کشور و در حاشیه خلیج فارس هم علیرغم مجاورت با دریای آزاد به دلیل گرمای زیاد، کمبود باران و شوری خاک، وضعیت با سایر مناطق چندان تفاوتی ندارد. وضعیت جغرافیایی سخت حاکم بر ایران، باعث به وجود آمدن شرایط اجتماعی شده است که در مجموع برای توسعه و پیشرف چندان مناسب نبوده است. پراکندگی اجتماعات اسکان یافته، زندگی عشایری و صحراگردی و بالاخره تمرکز مطلق قدرت در دست حکومت از جمله عوامل مهمی هستند که ارتباط مستقیم با شرایط اقلیمی ایران پیدا می کنند.

نخستین پی آمد بلند مدت شرایط جغرافیایی ایران عبارتست از پراکندگی و دور بودن مناطق محل زندگی انسانها از یکدیگر به دلیل محدودیت آب، ایرانیان در هر کجا که امکان زندگی بوده ساکن شده اند. و از آنجا که شمار چنین اماکنی به دلیل کمبود منابع آبی بسیار کم، پراکنده و بدور از یکدیگر می بوده، بنابراین مناطق اسکان یافته در ایران نیز محدود، پراکنده و غالباً به دور از یکدیگر به وجود آمده اند.

فواصل نسبتاً زیاد بین مناطق مسکونی به نوبه خود باعث می شود که تماس بین مناطق مختلف بسیار کم باشد. در نتیجه بسیاری از مناطق مسکونی به حالت خودکفا، محصور و بدون ارتباطات گسترده ای با محیط بیرون از خود، بقاء و دوام یافته اند. عامل بعدی که به در حصار قرار گرفتن مناطق اسکان یافته کمک می نمود محدودیت تولید بود. کمبود آب و زمین باعث می شد تا در مجموع در بسیاری از مناطق محل زندگی تولید غالباً در حد برآوردن حداقل نیازهای اولیه انسان های همان محل باشد و چندان تولید مازاد بر مصرفی برای صدور به مناطق دیگر باقی نماند.

پیدایش زندگی صحرانشینی یا عشایری ویژگی مهم بعدی می باشد که از شرایط محیطی ایران سرچشمه می گیرد. کمبود آب و مرتع از یک سو و اختلاف نسبتاً عمیق در دمای بین مناطق مختلف از سویی دیگر باعث گردید تا شماری از ساکنین فلات داخلی ایران به جای اسکان دائم در یک ،محل، همواره برای تأمین منابع غذایی خود و احشامشان از یک منطقه به منطقه دیگر حرکت نمایند. در بخشی از سال صحرانشینان در یک منطقه چادر می زنند و با تغییر فصل (و در نتیجه گرم یا سرد شدن هوا) آن منطقه را ترک گفته و به منطقه دیگری که شرایطش معتدل است کوچ می نمایند. از آنجا که صحرانشینان على الدوام در حال حرکت و تغییر جا هستند، بنابراین سبک زندگیشان ضرورتاً بسیار ساده و ابتدایی و در حداقل پیچیدگی اجتماعی می باشد. نه تنها طبیعت زندگی عشایری ضرورت یک زندگی ساده و بی نیاز از نهادهای پیچیده شهری را ایجاب می کند، بلکه صحرانشینان همواره به صورت تهدیدی برای مناطق مسکونی به شمار می روند. واضح است که در صورت مواجهه با مشکلات طبیعی، نخستین جایی که دسته جات صحرانشین برای تهیه غذا و آذوقه بدان روی آورده و یا در حقیقت بدانجا حمله ور شوند مناطق مسکونی (شهرها و روستاها) می باشند.

جنگها و منازعات بی پایان در میان قبایل و طوایف مختلف از یکسو و بین آنان و اجتماعات اسکان یافته از سویی دیگر باعث شدند ایران در طول تاریخ خود در مقاطع مختلف، با بی ثباتی زیادی روبرو باشد. این بی ثباتی بالاخص از قرن یازدهم میلادی (پنجم هجری) به بعد که قبایل و صحرانشینان آسیای میانه (ترکها، ترکمنها ازبکها، تاتارها ،تاجیکها، مغولها) نیز وارد ایران شدند ابعاد به مراتب گسترده تری یافت. به نحوی که از قرن یازدهم تا قرن بیستم تمامی حکومت هایی که در ایران به قدرت رسیدند مبنا و منشأ قبیلگی داشتند. یا از قبایل و دسته جات مهاجم آسیای میانه بودند یا از آناتولی و یا وابسته به یکی از دهها قبیله و طایفه داخلی خود ایران.

به دلیل ماهیت و خاستگاه اجتماعی صحرانشینان، در طی این قریب به هشتصد سال ساختاریهای متحول سیاسی و اجتماعی که متناسب با جوامع شهرنشین باشند فرصت چندانی برای رشد و جا افتادن در ایران نیفتادند. آنچه که این روند را قوت بخشید پراکندگی شهرها و مناطق مسکونی از یکدیگر بود به نحوی که هر یک از آنها به مثابه یک جزیره دور افتاده به حالتی خودکفا و درون حصار خود قرار داشتند. سیکل اقتصادی در بسیاری از آنها در حالتی بسته بود. به این معنا که تولید در حد و مرز خودکفایی و برآوردن احتیاجات اولیه ساکنینش صورت می گرفت. فقدان تولید مازاد بر مصرف، همانطور که گفتیم، باعث می شد تا مبادله کالا با محیط بیرون یا اصلاً صورت نگیرد و یا در ابعاد بسیار محدود آنهم با مناطق مجاور( نزدیکترین شهر یا روستا) باشد. اگر به این مجموعه، بی ثباتی، هرج و مرج، قتل و غارت، تغییر مداوم پایتخت و تخریبهای پی در پی که در نتیجه جنگهای عدیده داخلی که به هنگام جابجایی قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر رخ می داد را بیافزائیم آنچه که منطقاً حاصل می شود بجز ایران عقب مانده و فلاکت بار عصر قاجار جامعه دیگری نمی تواند باشد.

پی آمد مهم دیگر شرایط اقلیمی ایران تمرکز قدرت در دست حکومت بود. اگر رابطه پی آمدهای قبلی با مسئله عقب ماندگی بالنسبه واضح بود، ارتباط بین موضوع اخیر با مسئله عقب ماندگی کمتر از چنین وضوحی برخوردار است. دلیل این ابهام به ارتباط میان عقب ماندگی با ساختار سیاسی باز می گردد. باین معنا که تمرکز قدرت در دست حکومت لزوماً منجر به عقب ماندگی نمی شود بلکه این تمرکز نتایجی را به بار می آورد که بنوبه خود ارتباط مستقیم تری با مسئله عقب ماندگی پیدا می کنند. بعبارت دیگر اینطور نیست که تمرکز قدرت در دست حکومت با نفس پیشرفت و ترقی جامعه ای در تضاد قرار گیرد. حتی می توان مواردی را ذکر کرد که یک حکومت مقتدر به کمک اعمال سیاستهای متمرکز و برنامه ریزی شده، موفق به انجام اصلاحاتی هم شده باشد. همچنین می توان مواردی را نشان داد که بی ثباتی سیاسی و ضعف قدرت مرکزی یکی از عوامل عقب ماندگی بوده است. حداقل بخشی از پیشرفت اقتصادی و توسعه اجتماعی ایران قبل از اسلام که منجر به پیدایش یکی از بزرگترین امپراطوریهای عهد باستان شده بود بازمی گردید به یکپارچگی و اقتدار حکومتهای هخامنشیان و ساسانیان این اقتدار از جمله باعث بود که ایرانیان از دستیابی بر مناطقی برخوردار شوند(همچون بین النهرین و شمال آن شامل هلال خضیب تا دریای مدیترانه) که انبار غله و محصولات کشاورزی عصر خود بودند.

اما اگر از یک زاویه دیگر و در عین حال بلند مدت تر به مسئله تمرکز قدرت در دست حکومت بنگریم بایستی گفت که این تمرکز از سویی دیگر باعث شد تا امکان به وجود آمدن برخی از تحولات اجتماعی که لازمه پیشرفت و توسعه هستند، یا بطور کامل از میان برود و یا عمیقاً کاهش یابد. از جمله این تحولات پیدایش نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مستقل از حکومت می باشد. همانطور که دیدیم در ایران برخلاف جوامع غربی هرگز مجال شکل گیری تشکیلات و سازمانهای صنفی مستقل از حکومت به وجود نیامد. این پدیده که از آن بنام«استبداد شرقی» هم نام برده می شود در عمل بدین معنا بود که مشارکت مردم در امر هدایت جامعه مدیریت و توسعه آن ناچیز بوده است. عدم شرکت مردم در اداره جامعه شان را می توان در ساده ترین شکلش به این صورت تعریف نمود که استعدادها و توانایی های فردی در ایران کمتر مجال برای عرض اندام و شکوفایی پیدا کردند. در عوض آنچه اعمال گردید هر سیاستی و هر تصمیمی اعم از سیاسی یا اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی، خرد یا کلان کوتاه مدت یا برنامه ریزی شده و بلند مدت در تجزیه و تحلیل نهایی مولود و معلول «عقل حکومت» بود.

اینکه چرا در ایران حکومت به چنین اقتداری دست یافت بنحوی که در زیر جثه سنگین آن کمتر نهاد اجتماعی دیگری توانست عرض اندام نماید تحقیق و تفحص کاملی را می طلبد آنچه مسلم است از دیرباز و از زمان پیدایش اولین نطفه های اجتماعات اسکان یافته در ایران «آمریت» و اقتدار حکومت وجود داشته است. شاید یک دلیل آن را بتوان به سرشت قبیله گرایی و صحرانشینی در ایران نسبت داد. همانطور که پیشتر گفتیم از قرن یازدهم به این طرف تمامی حکومت هایی که در ایران تشکیل شدند مبنای قبیلگی داشتند. نحوه به قدرت رسیدنشان هم بدون استثناء خلاصه می شد در ضرب شمشیر و جنگ و قتال. طبیعیست که آنان برای بقاء خود و حفظ قدرت چاره ای جز اعمال زور و قلع و قمع مخالفین خود نداشتند. فی الواقع تمامی سلسله ها و فرمانروایی هایی که در ایران قدرت را بدست گرفتند توسط قبیله يا طایفه دیگری سرنگون شدند. بنابراین و از این دیدگاه به نظر می رسد آنچه که ضامن بقاء و اقتدار حکومت می بود صرفاً اعمال قدرت بود و بس.

جدای از تأثیر بافت قبیله گرایی، به نظر می رسد بتوان بر روی دلیل عمیق دیگری نیز در توجیه چرایی اقتدار بی چون و چرای حکومت در ایران دست گذارد. این تحلیل نیز در نهایت ارتباط مستقیمی با شرایط اقلیمی ایران و مشخصاً مسئله کمبود آب پیدا می کند. این کمبود ایجاب می کرده که از همان ابتداء پیدایش تمدن در ایران انسانها مجبور شوند برای تأمین آب مورد نیازشان دست به تلاشهای زیادی بزنند. کشیدن کانال، حفر قنلات، انتقال آب از بستر رودخانه و مناطق پست به دشتهای بالاتر ایجاد سد و آب بند، ذخیره نمودن آب، تغییر مسیر رودخانه، خشک کردن باتلاق و.... و اشکال دیگر جملگی تلاشهایی بوده اند برای تأمین آب مورد نیاز جوامع اسکان یافته. طبیعت این تلاشها به گونه ای بود که از عهده یک یا چند انسان خارج بود و نیاز به «کار دسته جمعی» طولانی و پرهزینه می داشت.

ضرورت «مشارکت دسته جمعی»، انسانها برای تهیه آب، مسئله مدیریت و به تدریج «ریاست» منابع آبی را به دنبال خود به وجود می آورده است. به نظر می رسد این ریاست به مرور زمان و با تکامل جوامع اسکان یافته تبدیل به ریاست جامعه یا حکومت شده باشد.

به هر حال اگر ریشه و چگونگی پیدایش تمرکز قدرت در دست حکومت چندان روشن نباشد، در خصوص آثار و تبعات این تمرکز کمتر می توان تردیدی داشت. زیرا به تدریج برای این «مدیریت»و «ریاست» محملی متافیزیکی (ماوراء الطبيعي) نیز پیدا شد و به تدریج از زمان هخامنشیان سلاطین و شاهان (مدیران و رؤسا جامعه نه تنها مقسم و مالک منابع طبیعی (آب و زمین) به شمار می آمدند بلکه پاسدار و حافظ دین و آئین جامعه نیز شدند. مقام آنان الهی بود و حکومت نیز ودیعه ای آسمانی به شمار می آمد که به شاهان واگذار شده بود و آنان خود را خدمتگزار اهورامزدا می دانستند. طبیعیست که چنین مقام والایی در جایگاه مؤاخذه قرار نمی گرفت و هیچ کس و هیچ مقام و نهادی قادر نبود نسبت به اعمال و رفتار آن نظارت داشته و از حکومت حساب کشی نماید. نتیجتاً بهترین افکار، آراء و تدبیر از آنِ حکومت بود و بالطبع دیگر جایی برای نظارت و ارزیابی اعمال آن باقی نمی ماند چه رسد به انتقاد و مذمت.

چنین شیوه نگرشی نسبت به حکومت و جایگاه رفیع آن تبعات اجتماعی مهمی را به بار آورد. از جمله مهم ترین آنها ضعف امر قضا و برسمیت شناخته نشدن حقوق اجتماعی انسانها بود کم رنگ بودن نهاد مالکیت و برسمیت شناخته نشدن آن از ناحیه حکومت و صاحبان قدرت پی آمد دیگر بود با قدرتی که حکومت پیدا نمود و اقتداری که از آن برخوردارگشت، احترام به حقوق دیگران از حق تملک آنان بر آب و زمین گرفته یا حق تشکیل اجتماعات صنفی، سیاسی، دینی، قومی، فرهنگی و ... معنا و مفهوم جدی نمی توانست داشته باشد. حکومتهای مختلفی که به قدرت رسیدند نه تنها خود را مالک سرزمینهای تحت تصرفشان می دانستند و به دلخواه در آن دخل و تصرف می نمودند بلکه خود را مالک و صاحب مردمانش نیز می دانستند. در بهترین حالت مردم برای حکام و سران قبایل چیزی بیش از «رعیت» بشمار نمی امدند که بجز انقیاد و اطاعت محض از حکومت، وظیفه دیگری نداشتند.

در یک کلام، نه تنها شرایط طبیعی حاکم بر فلات ایران چندان مناسب پیشرفت و توسعه نبود بلکه نوع ساختار سیاسی و اجتماعی که در نتیجه این شرایط به وجود آمد نیز به نوبه خود موانع بیشتری را بر سر راه پیشرفت و ترقی ایران قرار داد. 

از صعود تا نزول (1000-1800)(400-1200هجری)
شرایط اقلیمی ایران چندان برای اسکانهای بزرگ و توسعه مناسب نبود. از برخی استثنائات که بگذریم غالب اجتماعاتی که در ایران به وجود آمدند شامل مناطقی پراکنده و بدون ارتباط چندانی با محیط بیرون از خود بودند. به لحاظ اقتصادی نیز آنان خودکفا بودند و به دلیل محدودیت امکانات طبیعی، تولید مازاد بر مصرف چندانی برایشان باقی نمی ماند که به مناطق دیگر صادر نمایند. ویژگی مهم اجتماعی بعدی فلات ایران عبارت بود از پیدایش زندگی عشیرگی یا صحرانشینی که خود مانع دیگری بود بر سر راه پیشرفت.

علیرغم شرایط نامناسب، اقوام و طوایف اولیه ای که در ایران ساکن شدند بودند به پیشرفتهای قابل توجهی دست یابند کلید درک توفیق نسبی آنان علیرغم شرایط طبیعی نامساعد در تلاشهای انسانی خلاصه می شود.

ایرانیان توانسته بودند به کمک نیروی انسانی بنای یک امپراطورری نیرومند را بگذارند. تلاشهای انسانی بالطبع مسئله سازماندهی و تشکیلات اجتماعی را به وجود می آورد که به تدریج به پیدایش حکومت و تمرکز قدرت در دست آن مبدل شد. به عبارت دیگر، اگر در ایران عهد باستان اقتصادي بالنسبه نیرومند به وجود آمده بود به واسطه برخورداری از شرایط و امکانات طبیعی مناسب نبود. بلکه نتیجه تلاش انسانی بود. تلاشی که اگر موانعی بر سر راه آن به وجود می آمد می توانست مشکلات اساسی بر سر راه کل شالوده اقتصادی جامعه قرار دهد.

به نظر می رسد با هجوم قبایل و دسته جات صحرانشین آسیای میانه به ایران از اوایل قرن یازدهم به تدریج چنین موانعی به وجود آمدند. اینکه چرا و چگونه این قبایل توانستند وارد ایران شده و حتی حکومتهای نیرومندی هم به وجود آورند به درستی معلوم نیست آنچه مسلم است به دنبال فروپاشی امپراطوری مقتدر ساسانی، قدرت مرکزی در ایران از میان برداشته شد. بنابراین عاملی که در گذشته مانع از ورود صحرانشینان به ایران می شد عملاً از میان رفته بود. بعلاوه با ورود اسلام به ایران مناطق شمال شرقی ایران که همجوار با آسیای میانه و ماورالنهر بود توسعه قابل توجهی پیدا کرده بود. عامل دیگری که می توانست باعث وسوسة قبایل در حمله به ایران شود مراتع سرسبز ناحیه خوارزم و طبرستان می بوده است. به حال اگر پیرامون اسباب و عللی که باعث هجوم قبایل آسیای میانه به ایران گردید ابهاماتی وجود داشته باشد، در مورد نتایج آن کمتر می توان تردید نمود.

نبردهای بی پایان میان قبایل و دسته جات صحرانشین که بر ایران هجوم آورده بودند از یک سو و میان مهاجمین با قوای محلی از سویی دیگر، صدمات و ضایعات جدی و جبران ناپذیری بر ساختار اقتصادی و اجتماعی مستقر در ایران وارد آورد. بیشترین لطمه نیز بر پیکر کشاورزی و شالوده اقتصادی متکی بر آن، وارد شد. جنگهای عدیده به همراه تاخت و تازهای طولانی صحرانشینان که غالباً در کنار شهرها یا در اطراف مناطق آباد اتفاق می افتاد لطمات جدی بر تولید و توان اقتصادی آنان وارد آورد. از جمله لطمات وارده و یکی از مهمترین آنان از بین رفتن باغات، کشتزارها و مزارع بود. مهاجمین به دلیل سرشت کوچنده و صحراگردشان، به کشاورزی که زیربنای اقتصاد زندگی ساکن می بود با دیدی بسیار منفی و حقیر می نگریستند. چرا که حیات اقتصادی آنها در گرو دام و احشامشان بود. لذا برای آنان مرتع و چراگاه بود که اهمیت داشت و نه زراعت که لازمه آن اسکان دایم و مراقبت از زمین بود. قربانی بعدی تهاجم آنان سیستم آبیاری پیشرفته ایران بود که در طی قرون متوالی با تلاش پیگیر اجتماعات اسکان یافته ایجاد شده بود. این سیستم « بشر ساخته» نیاز به مراقبت دائم انسانها داشت. انسانهایی که بسیاری از آنها در تیجه این پورشها از بین رفتند و یا خود نیز به دسته جات صحرانشین پیوستند. بنابراین آندسته از منابع آبی که در جریان حملات صحرانشینان از میان نرفته بودند در سالهای بعدی و به واسطه فقدان نیروی انسانی لازم برای نگه داری آنها به تدریج در معرض نابودی قرار گرفتند.

وبرانی و تخریب حاصله از ورود قبایل آسیای مرکزی به ایران با هجوم مغولها در نیمه اول قرن سیزدهم( هفتم هجری) ابعاد گسترده و عمیقی یافت. هولناکترین بعد هجوم مغولها عبارت بود از کشتار وسیع مردم به نحوی که بسیاری از شهرهای آباد و بزرگ ایران یا با خاک یکسان شدند یا بخش عمده ای از ساکنین خود را از دست دادند. بعلاوه مغولان با انتقال هزاران صنعتگر ایرانی به دشت گبی(مغولستان امروزی) صدمه دیگری بر پیکر اقتصاد ایران وارد ساختند. اما تأثیرات بلند مدت به قدرت رسیدن قبایل بر ساختارهای اجتماعی ایران را تا آنجا که مربوط به ملاحظات فوری تر می شود بایستی گفت که با رسیدن قبایل آسیای مرکزی به حکومت، سبک و الگوهای صحرانشینی و زندگی عشیرگی که تا قبل از آن صرفاً بخشی از جامعه ایران را در بر می گرفت از قرن یازدهم به بعد به نحوی گسترده و در قالب الیگارشی حاکم بر تمامی حیات سیاسی ،اجتماعی ،فرهنگی و اقتصادی ایران سایه افکن شد. 

تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
برخی از نتایج هجوم قبائل آسیای میانه را بر زیربنای اقتصادی ایران قرون وسطی متأثر است در این دوره می توان تأثیرات اجتماعی این تحول را مورد ارزیابی قرار داد. آنچه که خیلی کلی می توان گفت این است که به قدرت رسیدن قبائل به استثناء پیدایش «ارتش»، در مجموع، ساختارهای جدیدی به وجود نیاورد بلکه مناسبات اجتماعی قبلی را وسعت بخشیده و استوارتر ساخت. به عنوان مثال، حق مالکیت که قبل از به قدرت رسیدن قبایل نیز در ایران چندان از سوی حکومت به رسمیت شناخته نمی شد، با به قدرت رسیدن آنان بی اعتبار تر هم شد همچنین تمرکز قدرت در دست حکومت و درجه مشروعیتش یا وضعیت قضاء و امنیت اجتماعی.

از آنجا که جملگی این قبائل با پیکار به قدرت می رسیدند و پس از تسخیر قدرت نیز دائماً از ناحیه قبائل رقیب در تهدید بودند، بنابراین برای بقاء و تحکیم موقعیتشان نیاز مداوم به قوای نظامی داشتند. این نیاز و تداوم آن، ضرورت در اختیار داشتن یک قوای نظامی منسجم و حرفه ای را به وجود آورد که به تدریج مبدل به ارتش شد. ارتش به نوبه خود نیاز به بودجه ای معین و دائمی می داشت که منبع مطمئن تأمين آن ماليات بود. بنابراین با به قدرت رسیدن قبائل، فشار حکومت برای اخذ مالیات افزایش یافت این فشار در مواردی نتیجه عکس می داد و باعث می شد که کشاورزان منطقه ای آنجا را رها نموده و در مجموع بیش از آنچه که رونق پدید آورد باعث رکود و کاهش تولیدات شد.

اما در خصوص بحث اصلی تر، یعنی تأثیر به قدرت رسیدن قبائل بر مناسبات اجتماعی، به نظر می رسد که جدای از مشکلاتی که به هنگام تغییر قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر پیش می آمد، مشکل اساسی تر و عمیق تر به شیوه حکومت صحرانشینان و ماهیت اجتماعیشان بازمی گردید. واضح است که با به قدرت رسیدن یک قبیله، تمامی نُرمها و مناسبات ساده و ابتدایی بافت پدرسالاری نیز وارد حکومت می گردید و بالطبع حاکمیت سعی می نمود جامعه را بر آن اساس اداره نماید. نُرم هایی که نه تنها برای توسعه و پیشرفت جوامع اسکان یافته مناسب نبودند بلکه در عمل نیز همچون مانعی بر سر راه تحول و تکامل اجتماعی این جوامع قرار گرفتند. به عبارت دیگر، به قدرت رسیدن قبائل در ایران از قرن یازدهم به این طرف نه تنها کمکی به رفع مشکلات و معضلاتی که بر سر راه توسعه و تکامل ایران قرار گرفته بودند ننمود، بلکه با در نظر گرفتن تبعات اجتماعی بلندمدت این تحول، می توان گفت که این موانع و مشکلات عمیق تر گشته و گسترده تر شدند.

بقدرت رسیدن قبائل قزلباش و تشکیل سلسله صفویه در قرن شانزدهم نیز تغییری در روند عقب ماندگی ایران به بار نیاورد. تنها تفاوت عمده بین قزلباشها با قبائل دیگر در تداوم حاکمیت آنان بود حکومت آنان به مراتب بیش از قبائل دیگر بدرازا انجامید که نتیجه آن ثبات بالنسبه طولانی بود که بمدت دو قرن بر ایران سایه افکند. تأثیر این ثبات عمدتاً در اقتصاد بود و جنبه های اجتماعی و سیاسی ایران همچنان بدون تغییر و تحول باقی ماند. از جمله و یکی از مهم ترین این جنبه ها رکود علمی و رویگردانی از دانش های طبیعی بود که در سایه حکومت صفویه عیناً ادامه یافته و به دوره بعد از آنان انتقال یافت. 

خاموش شدن چراغ علم
خاموشی چراغ علم از جمله مسائلی است که ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با پدیده عقب ماندگی پیدا می کند. نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر رشد علمی و فعالیتهای فکری در جامعه ای متوقف شده یا حتی کند شوند آن جامعه دچار رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شده و به ورطه عقب ماندگی می افتد. در ایران نیز چنین شد و با خاموشی چراغ علم عقب ماندگی از راه رسید. حتی اگر تردید نموده و نخواسته باشیم چنین حکم قطعی صادر کنیم حداقلش این است که پشت نمودن به علوم یکی از عوامل بنیادی عقب ماندگی در ایران شد. اما سئوال مهم تر این است که این خاموشی یا پشت نمودن به فعالیتهای علمی و روشهای خردگرایانه چگونه به وجود آمد. آنچه که به این سئوال اهمیت بیشتری بخشیده و به تعبیری آن را پیچیده تر می کند این واقعیت است که از قضا این رویگردانی در جامعه ای اتفاق افتاد که خود از پیش کسوتان علوم و معارف بود.

علیرغم قدمت موضوع بایستی اذعان داشت که این سئوال هنوز مورد کنکاش و بررسی چندانی قرار نگرفته است. برخی از پاسخهایی که بدین سئوال داده شده بغایت سطحی هستند و بنظر نمی رسد اساساً صورت مسئله را چندان درک کرده باشند. برخی هجوم مغولها را به میان می کشند و برخی نیز به سراغ نظریه پردازیهای پیچیده تر می روند و بالاخره گروهی نیز مشکل را در اسلام می بینند. در مجموع این پاسخها چندان قابل قبول نیستند و اگر مورد بررسی موشکافانه و دقیقی قرار بگیرند جملگی با ابهامات اساسی روبرو می شوند.

تحلیلی که در این نگارش ارائه گردید سعی نمود تا قبل از هر چیز توصیف از صورت مسئله بنماید سپس در پاسخ چرایی خاموشی چراغ علم موضوع را از سه زاویه مورد بررسی قرار دهد. چگونگی ظهور عصر طلایی یا رونق علمی اسلام؛ ورود قبایل آسیای میانه به ایران و جامعه اسلامی در کل و تأثیرات بلندمدت این تحول؛ و بالاخره تغییر و تحولات فکری و معرفتی مسلمین.

می دانیم که در میان اعراب زمان جاهلیت از علوم خبر و اثری نبود. اما در جریان گسترش اسلام در زمان خلفاء راشدین و بنی امیه برخی از مناطقی که به دست مسلمین افتاد به لحاظ علمی بسیار غنی و پیشرفته بودند.(بخشهایی از ایران و امپراطوری بیزانس به اضافه اسکندریه و قاهره). اعراب در یک الی یک قرن و نیمی اولیه ظهور اسلام چندان به سراغ علوم نرفتند. جنگهای اولیه و سعی در تحکیم قدرت، مجال چندانی برای فعالیتهای اجتماعی باقی نگذاشت. ضمن آنکه برخی نیز غافل بودن اعراب از علوم یا حتی ضدیت آنان را علت عدم شکوفایی علوم در زمان بنی امیه می دانند. به هر حال آنچه مسلم است در مدت قریب به یک قرن حکومت بنی امیه مسلمین به لحاظ علمی، چندان حرکت قابل توجه ای انجام ندادند.

اما با به قدرت رسیدن بنی عباس از اواسط قرن هشتم (دوم هجری) اوضاع یکباره تغییر نمود. ثبات سیاسی و رونق اقتصادی که به تدریج با به قدرت رسیدن بنی عباس به وجود آمد باعث گردید تا به لحاظ اجتماعی مرکز امپراطوری اسلام تا حدودی دگرگون شود.

خلفاء اولية بنى عباس علاقه و تمایل زیادی به دانشمندان و فعالیتهای علمی نشان دادند. پایتخت دارالاسلام به تدریج مرکز تجمع علماء و دانشمندان مختلف از گوشه و کنار جهان متمدن آن روز شد. کم نبودند در میان آنان دانشمندان غیر مسلمان که به دلیل ضدیت کلیسا با علوم، موطن خود را در امپراطوری بیزانس يا مناطق مسیحی نشین دیگر ترک گفته و به قلمرو اسلام مهاجرت نموده بودند. جدای از حمایت حکومت، آنچه که در پیدایش رونق علمی نقش بسزایی داشت عبارت بود از موفقیت زبان عربی.

جدای از آنکه کلام خدا به زبان عربی بر مسلمین نازل گردیده بود، عربی همچنین زبان رسمی حکومت و زبان الیگارشی حاکم نیز بود. در نتیجه، عربی به صورت عامل پیوند و ارتباطات در میان نخبگان امپراطوری جدید درآمد. زبان مادری یا بومی دانشمندان و علماء غیر عرب، چه بود، جملگی به زبان عربی تسلط داشتند و به آن زبان می نوشتند و مطالعه می کردند. با تشویق، ترغیب و پشتیبانی جدی حکومت، صدها کتاب و رساله پیرامون علوم، فلسفه، منطق، الهیات و تاریخ از یونانی، عبری ،کلدانی، آشوری، فارسی، سانسکریت و چینی به عربی ترجمه گردید. به تعبیری می توان گفت که مسلمین بر عصاره دانش و تمدنهای دیگر دست یافتند. این تحول به همراه درجه ای از ثبات سیاسی،امنیت اجتماعی و رونق اقتصادی و مهم تر از همه حمایت جدی حکومت از دانشمندان و فعالیتهای علمی آنان دست به دست یکدیگر داده و به تدریج عصر طلایی رونق علمی را در اسلام پدید آوردند. عصری که در آن مسلمین بیش از دو قرن پرچمدار علوم در دنیا شدند.

تحول دیگری که قبل از پیدایش عصرطلایی شروع به شکل گیری نموده بود مباحث نظری، متافیزیکی و به تعبیر امروزه مسائل عقیدتی و جهان بینی بود. بخشی از این مباحث نشأت گرفته از مشکلات و مسائل روزمره و اجرایی و سعی در کارگشایی آنها بود و بخش دیگر ناشی از مسائل و مباحث عقیدتی. از آنجا که بخشی از تاکید اسلام بر روی زندگی این دنیایی ایمان آورندگان می باشد، بنابراین بسیاری از مسائل اجرایی و روزمره مسلمین می بایستی طبق چارچوب شرع انجام گیرد. متولی این امر حضرت ختمی مرتبت (ص) می بودند که در زمان حیاتشان در رأس جامعه مسلمین قرار داشتند. پس از معظم له، خلفاء راشدین که از دید مسلمین (به استثناء شیعیان) جانشینان ایشان شناخته می شدند کم و بیش از بخشی از آن مشروعیت برخوردار بودند. اما درگیریهای سیاسی، رقابتهای شخصی، رقابت بین خانواده های سرشناس، رقابت بین طوایف و قبائل مختلف عرب، رقابت بین مهاجرین و انصار بین مکیان و مدنیها، بعلاوه مشکلات و معضلات اجرایی که در یک جامعه جوان و تازه شکل گرفته به وجود می آید و بالاخره انواع و اقسام مخالفتها و توقعات و انتظارات از حکومت که باعث به وجود آمدن نارضایتی های مختلفی از نهاد خلافت می شد همگی دست به دست یکدیگر دادند و به تدریج آن قداست و مشروعیت مطلقی که مسلمین نسبت به حکومت رسول الله (ص) داشتند کم رنگ تر گردید. اولین مخالفتهای علنی با حکومت در زمان عثمان به وجود آمده در زمان حضرت علی علیه السلام مخالفتها با حکومت بیشتر گردید که منجر به نبردهایی مابین مسلمین شد. در طی قریب به یک قرن حکومت بنی امیه نارضایتی از حکومت عملاً دیگر نهادینه شده بود. افزایش این نارضایتی به معنای آن بود که حکومت بخشی از قداست و مشروعیت خود را از دست داده بود. نارضایتی و فقدان مشروعیت سرانجام دست به دست یکدیگر داده و آنقدر کفه مخالفین بنی امیه را سنگین تر نمودند تا به دنبال یک دوره جنگهای داخلی بنی امیه از حکومت به زیر کشانده شدند.

تحولاتی که پیرامون حکومت به وجود آمد و از جمله سست شدن موقعیت اجتماعیش باعث گردید تا جامعه اسلامی برای رتق و فتق امور شرعیش به تدریج نهاد دیگری را به وجود آورد تا خلایی را که از این ناحیه به وجود آمده بود پر نماید. این نهاد جدید علماء و فقها بودند.

منابع این نهاد جدید برای تدوین، تنظیم و کارگشایی امور حقیقی و شرعی مسلمین عبارت بودند از قرآن، سنت و احادیث منقول از حضرت رسول الله (ص). به کمک این منابع، فقها می بایستی مسائل حقوقی، جزایی و اجرایی را که جامعه رو به گسترش مسلمین با آنها مواجه می شدند حل و فصل نمایند. از آنجا که بعضی از این مسائل در چارچوب منابع فوق مستقیماً و یا به وضوح قابل حل و فصل نبودند لذا به تدریج مسئله «رأی شخصی» فقها پیش آمد و به کمک این «رأی» بود که بسیاری از مسائل جدید حل و فصل شدند. این روند اگرچه برخی از مشکلات حقوقی، فقهی، فضایی و اجرایی را تا حدودی حل و فصل می نمود، اما واضح است که چون پای«رأی» و «استنباط شخصی» به میان آمده بود اولاً رأی یک فقیه در مورد یک مسئله شخصی ممکن بود با رأی فقیه دیگری متفاوت باشد. ثانیاً - که به تعبیری مهم تر هم بود - تعمیم و گسترش استنباط و اجتهاد در عمل و غیر مستقیم از اهمیت سنت و حدیث می کاست. بنابراین و به تدریج برخی از علماء بالاخص در حوزه مکه و مدینه که بیشتر متأثر از صحابه و نزدیکان رسول الله (ص) می بودند احساس ناخشنودی و نارضایتی از گسترش رأی و اجتهاد نموده و بیشتر جانب سنت حدیث را گرفتند. نتیجه تاریخی این تحول پیدایش دو گرایش متفاوت در نگرش فقهاء بود. یک گرایش بیشتر متمایل به رأی، اجتهاد و استنباط فردی فقیه بود، در حالیکه نگرش دوم بیشتر پایبند به احادیث و سنت رسول الله (ص) و در مرتبه بعدی به احادیث منقول از صحابه.

آنچه که این تقسیم بندی را پررنگ تر و عمیق تر نمود ورود مباحث متافیزیکی و فلسفی در میان علماء و فقهاء بود. مباحثی پیرامون ذات خدا، جبر و اختبار، قیامت، معاد، قابل رؤیت بودن یا نبون خداوند در قیامت، تعریف عدل، مخلوق بودن یا نبودن قرآن، تکلیف مسلمین در مقابل حکومت، وضعیت مسلمان گناهکار و ... باعث شدند تا صف بندی میان اندیشمندان مسلمان عمیق تر شود. جهت کلی برداشت علماء سنت گرا و موضع گیریشان در قبال مباحث فوق بیشتر تمایل به پذیرش نص صریح قرآن و پیروی مطلق از احادیث و روایات، تسلیم به تقدیر و مسلوب الاختیار بودن انسان داشت. در مقابل، علماء خردگرا بیشتر گرایش به تعقل، تفسیر، تاویل و آزادی عمل انسان داشتند. تا قبل از به قدرت رسیدن بنی عباس شاید بتوان گفت که موازنه قدرت بیشتر به نفع سنت گرایان بود. اما با شروع عصر طلایی این توازن به نفع جریان خردگرا تغییر یافت. طبیعت علم گرای جریان حاکم بر مرکز دارالاسلام با نحله های فکری عقل گرا بیشتر دمساز بود تا سنت گرا. بنابراین پای جریانات عقل گرا همچون معتزله به حکومت بازگردید و پشتیبانی حکومت از آنان باعث تفوق و پیشی گرفتنشان از رقباء دیگر شد.

اما این به هیچ روی به معنای آن نبود که سنت گرایان از میان رفته یا تسلیم حاکمیت شوند. برعکس، آنان منتظر فرصت بودند تا «ضدحمله» خود را شروع کنند. فرصتی که از نیمه دوم قرن نهم و پس از به قدرت رسیدن متوکل پیش آمد. برعکس خلقاء قبلی، متوکل به شدت جانب سنت گرایان را گرفت و با هرگونه بحث و جدل مخالفت ورزیده و آنرا ممنوع نمود. از قرن دهم فشار حکومت به فلاسفه هم رسید و به تدریج عرصه بردانشمندان و فعالیتهای آنان نیز تنگ شد.

اگرچه حکومت نقش بسزایی در پیش افتادن طیف سنت گرایان به زیان طیف خردگرا داشت. و همچنین نقش بسزایی در رو به تعطیل رفتن فعالیتهای علمی و تحت فشار قرار گرفتن دانشمندان برعهده داشت اما واقعیت این است که طبیعت یا ویژگیهای علمی که در عصر طلایی در بغداد شکل گرفت به گونه ای بود که از پاره ای جهات آنرا آسیب پذیر ساخته بود.

نخست آنکه علمی را که در عصر طلایی به وجود آمده بود می توان به تعبیری «عاریتی» نامید به این معنا که علمی نبود که در بغداد و در طی قرون و اعصار طولانی و به تدریج تحول و تکامل یافته بوده باشد بلکه علمی بود که از مناطق مختلفی که جزء جهان اسلام شده بودند گرفته شده و در بغداد گرد هم آمده بود و با اینکه از مناطقی که حتی جزء امپراطوری اسلام نبودند به بغداد راه یافته بود. بنابراین قوام چندانی نداشت و ممکن بود همانطور که در بغداد گرد هم آمده بود (توسط حکومت)، همانطور هم متفرق شود. ویژگی دیگر این علم باز می گشت به نقش ترجمه در آن بخش عمده ای از شالوده علمی که در بغداد پایه گذاری شده بود برگرفته (ترجمه شده) از آثار علمی تمدنهای دیگر بود. مشکل دانش و معرفتی که بر اساس ترجمه باشد این است که اولاً ممکن است درست فهمیده نشود، ثانیاً مبهمات، اشکالات و نارسایی های آن کمتر می تواند توسط استفاده کنندگانش شناسایی شده و اصلاح گردد (که نتیجه آن پیشرفت و تکامل آن حوزه با شاخه از دانش می باشد). و بالاخره علم مبتنی بر ترجمه، عالمان و پیروانی مقلد بار می آورد به نحوی که آنچه را که ترجمه کرده اند غالباً به گونه ای مطلق و بدون نقادی می پذیرند. ویژگی سوم علم در عصر طلایی وابستگی آن به حکومت بود. فی الواقع تکیه گاه اصلی فضای علمی حاکم بر بغداد بر روی شانه حکومت قرار داشت. میزان این وابستگی به گونه ای بود که اگر این تکیه گاه (به هر دلیلی) از میان می رفت، فعالیتهای علمی کمتر این شانس را داشت که بتواند بر روی پای خود بایستاد. و بالاخره این ویژگی که بخشی از فلسفه، منطق و الهيات عصر طلایی نه تنها مورد پذیرش علماء سنت گرا نبود بلکه آنان به شدت مخالفشان بودند و سرانجام زمانی که فرصت یافتند به قلع و قمع و تعطیل آن پرداختند.

علیرغم فضای رکودی که در بغداد حاکم گردید، در ایران فعالیتهای علمی ادامه یافت. خاندانهای مختلفی که در ایران بودند کمتر سیاست بغداد را طابق النعل بالنعل به اجراء گذاردند. تا اینکه سرانجام پس از هجوم قبائل آسیای مرکزی در قرن یازدهم در ایران نیز فضای بغداد حاکم گردید. رؤسای قبائل که حالا دیگر حکام و سلاطین ایران شده بودند اسلام آورده و نسبت به دین رسمی که در بغداد حاکم بود انقیاد و سرسپردگی کاملی نشان می دادند. در نتیجه نگرش حاکمیت بغداد در ایران نیز رایج گردید و صاحبان قدرت سعی نمودند تا هر اندیشه و جریان دیگری را که مغایر با خط حکومت بود قلع و قمع نمایند. اگر در ابتداء، سرسپردگی حکام ترک به بغداد به واسطه جلب حمایت خلیفه و کسب مشروعیت از رأس حکومت می بود، از نیمه دوم قرن یازدهم و با به قدرت رسیدن قبائل در قالب سلسله سلجوقیان، سیاست «همسازی» و «یکسویه نگری» با دارالخلافه به صورت رکن اصلی حکومت ایران درآمد. خواجه نظام الملک، مغز متفکر و آرشیتکت نظام سلجوقیان، سیاست یکدست نمودن و متمرکز ساختن قلمرو وسیع ترکمنها را با کارایی و تدبیر کم نظیری به اجراء در آورد. سرزمینهای پهناوری را که قبائل ترکمن از ماوراءالنهر تا دریای سیاه به ضرب شمشیر گرد هم آورده بودند او توانست با تدبیر اداره نماید. وسعت امپراطوری سلجوقیان، به اضافه فقدان تجربه و دانش اجتماعی و سیاسی حکام جدید از یکسو، هرج و مرج های سیاسی و اجتماعی ناشی از جابجایی قدرت به همراه منازعات عدیده فرقه ای و عقیدتی از سویی دیگر، خواجه را به این نتیجه گیری رسانیده بود که تنها راه اداره چنین مجموعه گسترده و متفرقی ایجاد یک نظام متمرکز و نیرومند می بود. نظامی که در آن همه چیز می بایستی بزیر چنبر حکومت قرار می گرفت و هیچ فکر و اندیشۀ دیگری بجز آنچه که از ناحیه حکومت تأئید و تبلیغ می شد اجازه حضور نداشت. به منظور تربیت «کادر» یا کارگزاران چنین نظامی، خواجه «مدارس نظامیه» را ایجاد نمود که وظیفۀ آن تربیت فقهایی سنت گرا و متعصب بود که بتوانند سیاست «یکسونگری» و منسجم حکومت را به اجراء گذارند. اینکه آیا انگیزه خواجه نظام الملک در ایجاد یک نظام سفت و سخت و متمرکز که درآن فضایی برای هیچگونه تفکر و عقیده دیگری وجود نداشت با انگیزه متوکل و دیگر حکام و علماء سنت گرای بغداد یا مکه و مدینه یکسان بود قابل بحث است. اما در اینکه نتیجه اعمال این سیاست یکی بود کمتر می توان تردیدی داشت. در ایران نیز همان محیط خشک و تعصب آلودی که حاکمیت بغداد سعی نموده بود از نیمه دوم قرن نهم به وجود آورد با تمامی تبعات زیانبار آن از قرن یازدهم به تدریج حاکم گشت.

البته بایستی توجه داشت که حکومت فی الواقع خلق کننده جریانات فکری سنت گرا نبود بلکه همانطور که پیشتر دیدیم اصولاً از همان ابتداء شکل گیری امپراطوری اسلام، چه در رویارویی با مسائل اجرایی و چه در حوزه مسائل فلسفی و ماوراء الطبیعه به تدریج دو جریان نسبتاً مشخص به وجود آمدند. یکی در مجموع متمایل به استنباط فردی و عقل بود، دیگری با اعتقاد به ناقص بودن عقل انسان، بیشتر متکی به سنت و حدیث. اولی نه تنها تضادی بین علم و دین نمی دید بلکه در تبیین و تحلیل مباحث دینی و اعتقادی از فلسفه کمک گرفته و خردگرا بود، دومی بالعكس، جزم اندیش، ضد فلسفه و گریزان از علوم طبیعی، به دنبال ظهور فضای جدید و غلبه کامل آن، جریان دوم بدل به جریان فکری حاکم گردید و به تدریج و به مرور زمان پیروزی آن بر قله های فکری خردگرا کامل گردید. از جمله شخصیتهایی که اندیشه اش در خدمت تفکر جزم گرای حاکم قرار گرفت ابو حامد امام محمد غزالی بود. اما در خصوص غزالی بایستی به این نکته اساسی اشاره داشت که انگیزه او در دفاع بنیادینش از سنت و رویارویی با فلسفه و علوم طبیعی با انگیزه دارالخلافه و حکام و سلاطین ایرانی، همچنین دیگر سنت گرایان هم عصرش متفاوت بود. غزالی احساس می کرد که ریشه آن همه هرج و مرج و پراکندگی فکری به همراه انبوهی از جنگها و منازعات عقیدتی و فرقه ای که مابین جریانات مختلف دینی در عصر او به وجود آمده بود به بیراهه رفتن از صراط مستقیم دین باز می گشت. و او علت این کج روی و یا به زعم خودش «بیماری» را از جمله ناشی از برداشتها و رسوخ و نفوذ فلسفه و تأثیرات مباحث فلسفی بر پندارهای دینی مسلمین می دید. به سخنی دیگر، مخالفت او با فلسفه و نحله های خردگرایانه و علوم طبیعی به واسطه نفس آنها نبود بلکه به دلیل تشتتی بود که از دید غزالی فلسفه و علوم طبیعی بر افکار و آراء مسلمین گذارده بودند.

به هر حال و به هر کیفیت، فضای خردستیز بغداد به تدریج و از قرن یازدهم ایران نیز ظاهر گردید با همه تبعات و آثار زیانبار آن. از جمله و مهم ترین این تبعات ضدیت با فلسفه و خاموش شدن چراغ علم بود. گذشت زمان و تحولات سیاسی و اجتماعی بعدی به نظر نمی رسد کمک چندانی به از میان برداشتن این روند کرده باشد. زیرا به مرور زمان خردگرایی در میان مسلمین رو به تحلیل و زوال بیشتری رفت. تا جائیکه در قرون بعدی کمتر فعالیت علمی در میان مسلمین (از جمله ایرانیان) وجود داشت و اساساً علوم طبیعی و شاخه های دیگر علوم حتی تا اواسط قرن نوزدهم برای مسلمین بیگانه و نا آشنا بود. روی برتافتن از علوم و دانش بعلاوه ناآگاهی از تمدنها و بی اطلاعی از اجتماعات و اقوام و ملل دیگر (که خود نتیجه دیگر خاموشی چراغ علم بود) دست به دست یکدیگر داده و نه تنها یکی از پایه های جدی عقب ماندگی ایرانیان را به وجود آوردند بلکه در مواجهه با اروپائیان که در قرون جدید پیش آمد باعث گردید تا ایرانیان بهاء سنگینی برای جهل و بی خبری خود بپردازند. 

شرق و غرب تماس یا تقابل
دیدگاه رادیکال و انقلابی جدیدی که با فرهنگ چپ وارد حیات سیاسی ایران شد رابطه میان شرق و غرب خلاصه می شود در تضاد و رویارویی میان آن دو. این ایده کلی به تدريج پرداخته گردید و با اقبال زیادی از سوی بسیاری از ایرانیان صرفنظر از دیدگاه ایدئولوژیک و جهان بینی خاصشان روبرو گردید. حسن بزرگ این دیدگاه در این است که با بکارگیری آن تکلیف عقب ماندگی ایران خلاصه و یک کاسه می شود. نه نیازی به بررسی تاریخی و تحولات اروپا می باشد و نه نیازی به دانستن و آگاهی از چگونگی سیر این تحولات در ایران. ایضاً نه نیازی دیگر به شناخت اقلیمی اروپا هست و نه نیازی به اینکه ایران دارای کدامین ویژگیهای طبیعی بوده است و این چگونه بودن ها چه نوع جوامع با کدامین ساختارها و چه نوع روابط اجتماعی را به وجود آورده است. پدیده عقب ماندگی خیلی ساده و کلی خلاصه می شود در تضاد و تقابلی تاریخی که از دیرباز مابین شرق و غرب بوده است. تضادی که در پرتو آن یکی (غرب) همواره سعی داشته و دارد که دیگری (شرق) را در بند و عقب مانده نگه دارد. بنابراین برای بررسی اسباب و علل عقب ماندگی ایران ما نیاز چندانی به شناخت جامعه ایران نداریم بلکه فقط کافیست به تشریح «رویارویی» بین ایران و غرب بپردازیم.

اما تصویری که در عالم واقع وجود دارد به مراتب از این مدل خیالی پیچیده تر و عمیق تر است. نه به این دلیل که اصولاً حجم تخاصمات و جنگ بین غربی ها با یکدیگر و شرقی ها با یکدیگر به لحاظ کمیت اساساً قابل مقایسه با حجم تخاصمات میان شرق و غرب نیست، بلکه بیشتر به این دلیل که اساساً شرق و غرب در مجموع مستقل از یکدیگر تحول یافتند و زمانی که از قرن هفدهم به بعد این در تمدن با یکدیگر مرتبط شدند شرق (بالاخص اعراب و ایرانیان) قرن ها می شد که در حال درجا زدن بود در حالیکه غربیان از برخی جهات توانسته بودند به پیشرفتهای سرنوشت سازی نائل شوند به عبارت دیگر شرق و غرب زمانی به یکدیگر رسیدند که همه چیز کم و بیش تعیین شده بود. برای درک بهتر مطلب به ناچار بایستی به نحوه ارتباط بین آن دو اشاره نمائیم و ببینیم که آیا مسئله عقب ماندگی ایران اساساً ارتباطی با روابط میان شرق و غرب پیدا می کند؟

در ابتداء این سئوال مطرح می شود که اصولاً غرب چگونه جایی بوده است، کدامین شرایط محیطی بر آن سایه افکن بوده و در نتیجه چه نوع و کدامین رفتارها و ساختارهای اجتماعی در آن شکل گرفته اند. اروپا[4]را در مجموع می توانیم «شبه جزیره» توصیف نمائیم زیرا از سه طرف در محاصره دریاهای آزاد می باشد. به علاوه در داخل قاره نیز رودهای بزرگ و طولانی قابل حمل و نقل بار که در چهار فصل سال در جریان هستند ارتباط اروپائیان را با یکدیگر و دریا از هر حیث کامل می نمایند. این مجاورت گسترده با آب باعث برخورداری از آب و هوای معتدل و ریزش باران کافی (به نسبت منطقه خشکی همچون ایران) می شود که در نتیجه آن اروپا از استعدادهای طبیعی کشاورزی و دامپروری غنی برخوردار شده است. شرایط فوق باعث شدند تا اقوام مختلفی از مناطق سردسیر شمال اروپا به سوی مناطق مرکزی و جنوبی آن مهاجرت نموده و از هیأت قبیلگی و صحرانشینی خارج شده و به زندگی کشاورزی و در نتیجه اسکان دائم روی آورند. پدیده ای که نطفه های اولیه ملتها و اجتماعات گوناگون اروپا را تشکیل داد. بدلیل شرایط طبیعی قاره اروپا این اجتماعات به فواصل کمی از یکدیگر تشکیل شدند. به گونه ای که نسبتاً به سهولت از یک منطقه می شد به منطقه دیگر رسید.[5] نزدیکی اجتماعات اسکان یافته در اروپا باعث به وجود آمدن دو خصلت مهم و تاریخی شد. اولاً حجم ارتباطات بین جوامع مختلف اروپایی زیاد بود اعم از ارتباطات تجاری و سیاسی یا اجتماعی و فرهنگی. اگر این خصوصیت را نقطه قوت نزدیکی اجتماعات اروپایی یا یکدیگر بدانیم نقطه ضعف آن عبارت بود از ظهور رقابتها و تخاصمات پایان ناپذیر میان اروپائیان. این پدیده را به بهترین شکلش می توان در نظام فئودالیزم اروپای قرون وسطی ملاحظه نمود که در آن اروپا تقسیم شده میان دهها پادشاه، دربار، دوک نشین، فئودال، بارون، لرد و خاندانهای ریز و درشت اشرافی به همراه نفوذ کلیساهای مختلف.

بعد دیگر مجاورت اروپا با آب در تمایل زیاد به دریانوردی و در نتیجه تسلط دریا خلاصه می شود. فی الواقع جملگی قدرت های اروپایی از توان دریایی تجاری و نظامی قابل توجهی برخوردار بودند. در مقایسه با اجتماعات اسکان یافته در ایران به عنوان مثال، سهولت ارتباط از یک سو و برخورداری از شرایط طبیعی مناسب که در موارد زیادی منجر به تولید مازاد بر مصرف می شد از سویی دیگر دست به دست یکدیگر دادند و باعث شدند تا بسیاری از جوامع اروپایی به امر تجارت با جوامع دیگر بپردازند.[6]

اگرچه شرایط اقلیمی اروپا مطلوب بود، اما تمدنهای اولیه در شرق به وجود آمدند. مجموعه ای از تنوع آب و هوا،آفتاب، حرارت و خاک غنی در کنار رودخانه ها دست به دست یکدیگر داده و باعث شدند تا کشاورزی و دامپروری نخستین بار در مشرق زمین به وجود آید بعلاوه تنوع آب و هوا باعث گردید تا در شرق تنوع محصولات کشاورزی به مراتب زیادتر از اروپا باشد. در نتیجه غرب در ابتداء واردکننده محصولات شرقی اعم از کشاورزی یا به تعبیر امروزه «تولیدی» بود. مسیر تاریخی راه ابریشم پل ارتباط تجاری مابین شرق و غرب بود. غربی ها که در ابتداء کالای چندانی برای صدور به شرق نداشتند برای تأمین «کسری موازنه تجاری» خود مجبور شدند به جستجو و استخراج فلزات گرانبها بپردازند. همچنین سعی نمودند تا با تهیه و تولید کالاهای دیگر این کسری را موازنه نمایند. عواملی که به نوبه خود سبب شدند تا غربیان بیشتر به دریا و دریانوردی روی آورند برای کشف و دستیابی به منابع و امکانات جدید و بالاخره انگیزه بعدی که اروپائیان را به سیر و جستجو و رفتن به سرزمینهای ناشناخته دیگر سوق داد اعتقاد به گسترش آئین مسیحیت و مبارزه با شرک و کفر بود. مجموعه این عوامل سبب شدند تا اروپائیان خیلی بیشتر از شرقیان روی به مکاشفه، سیر و سیاحت و دستیابی و دست اندازی به مناطق دیگر آورند. این روند بالاخص از قرون وسطی به بعد بسیار پررنگ تر نیز شد. تحولاتی همچون رنسانس انقلاب علمی و نیاز فزاینده به دستیابی به راهها و مسیرهای دریایی تازه و در نوردیدن اقیانوسها که نهایتاً منجر به کشف دنیای جدید گردید جملگی دست به دست یکدیگر دادند و باعث پیدایش انقلاب تجاری[7] و مرکانتالیزم[8] در اروپا و بالاخص در غرب آن شدند. تحولاتی که از دل آنان انقلاب صنعتی، سرمایه داری و نهایتاً غربی که ما امروزه می شناسیم تولد یافت. این تحولات اگرچه تاریخی بودند و بدون درک آنان نمی توان غرب را شناخت[9]، اما آنچه که به کار ما بیشتر مربوط می شود نحوه ارتباط غرب با شرق می باشد.

با گسترش اسلام در قرن هفتم نخستین برخورد بین مسلمین و جهان مسیحیت به وجود آمد. با فتح کامل خاورمیانه، مسلمین قلمرویی را که مسیحیان سرزمین مقدس می دانستند از آن خود ساختند. قدرت نظامی مسلمین باعث شد تا مسیحیان اندیشه بازپس گیری سرزمین مقدس را تا چهار قرن بعد به تعویق بیندازند. در نیمه دوم قرن یازدهم دسته جات مختلف مسیحی عمدتاً از غرب اروپا گرد هم آمده و برای بازپس گیری سرزمین مقدس روانه خاورمیانه شدند. حرکتی که در تاریخ به نام «جنگهای صلیبی» معروف گردید و به مدت دو قرن به طول انجامید. در طی این مدت خاورمیانه و فلسطین چندین بار بین مسلمین و اروپائیان دست به دست گشت تا سرانجام مسلمین در انتهای قرن سیزدهم با پیروزی کامل بر صلیبیون اروپایی آنان را از کل منطقه خاورمیانه بیرون رانده و با تخریب بنادر مشرف بر مدیترانه امکان ورود مجدد آنان را مسدود ساختند. این تحول به همراه مشکلات دیگری که در مسیرهای دیگر تجارت میان شرق و غرب به وجود آمد باعث گردید تا مسیر اصلی تجارت از قرن چهاردهم به بعد عمدتاً از طریق مصر صورت گیرد. بنابراین حیات تجاری بین شرق و غرب در دست فرمانروایان و سلاطین مملوک حاکم بر مصر افتاد. این تغییر زمانی اتفاق می افتاد که به دنبال دو قرن تماس صلیبیون با شرق، حجم تجارت بین شرق و غرب افزایش چشمگیری یافته بود. سلاطین مملوک که نیاز روزافزونی به درآمد بیشتر برای تأمین مخارج فزاینده نظامیشان داشتند سعی نمودند تا آنجا که مقدور بود با اخذ مالیات و عوارض بر مال التجاره ای که از قاهره به مقصد اروپا (و یا بالعکس) عبور می کرد نیازهای مالی خود را تأمین نمایند. این سیاست بعلاوه نزدیکی مملوکها با تجار ونیزی که رقیب قدرتهای دیگر اروپایی بودند باعث گردید که اروپائیان به فکر یافتن مسیرهای دیگری برای ارتباط با شرق بیفتند. این نیاز بالاخص در مورد پرتغالی ها و اسپانیایی ها که در منتهی الیه دریای مدیترانه بودند و در نتیجه کالا برای آنان گرانتر از دیگران نیز تمام می شد محسوس تر بود.

اگرچه پیدا کردن راههای جدید برای دستیابی به شرق انگیزه مهمی برای تجار و دریانوردان غربی بود، اما عوامل نیرومند دیگری نیز همچون رقابت بین قدرتهای مختلف اروپایی، رنسانس ،انقلاب تجاری، تغییر در ساختارهای اقتصادی و تولیدی اروپائیان، شروع اضمحلال نظام فئودالیزم با پایان یافتن قرون وسطی و پیدایش تدریجی ناسیونالیزم و ملت - کشور[10]، تبلیغ آئین مسیحیت، یافتن طلا و نقره و .... . نیز این روند را تشدید می کردند. نتیجه همه این ها تحول تاریخی پیدایش «عصر اکتشافات سرزمینهای دیگر»[11] بود. آنچه این تحول را امکان پذیر می ساخت. تجربه، آشنایی و تسلط نسبی بر دریا بود که اروپائیان از دیرباز به واسطه موقعیت جغرافیایی خود از آن برخوردار بودند. افزون بر سابقه تاریخی، استفاده از قطب نما و اسطرلاب که از مسلمین فرا گرفته بودند بعلاوه جا افتادن این باور که زمین کروی می باشد (و در نتیجه بی انتها نمی باشد) همگی باعث شدند تا دریانوردان اروپایی با اطمینان خاطر و قوت قلب بیشتری به سینه دریاهای ناشناخته بزنند. این تحول نه تنها برای غرب بلکه اساساً برای کل جهان متمدن آن روز نقطه عطف و سرآغاز عصری کاملاً جدید بود. به گفته پرفسور «بارنز» مورخ اثر معروف تاریخ تمدن غرب، این تحول، اقتصاد غرب را از یک اقتصاد محلی و منطقه ای که در حوزه مدیترانه متمرکز می شد به یک اقتصاد جهانی و بین المللی مبدل نمود. در نظام بین المللی جدید دیگر فضای چندانی برای مملوکها، اعراب، جنووایی ها، ونیزی ها، سیسیلی ها، ترکان و دیگر قدرتهای قرون وسطایی وجود نداشت. مراکز تجاری که تقریباً از شروع تاریخ مدون بشری در حوزه مدیترانه استقرار یافته و بیش از چند هزار سال مدیترانه را به صورت قلب تجارت و اقتصاد جهان درآورده بودند اکنون دیگر رفته رفته رو به خاموشی می رفتند. مراکز و اسامی تازه ای چون لیسبون (پرتغال)، بوردو (فرانسه و اسپانیا) لیورپول و بریستول (انگلستان) و آمستردام (هلند) جای مراکز قبلی همچون قاهره، اسکندریه، حلب، شام، انطاکیه، قسطنطنیه، جنووا، سيسيل ونيز، بصره، بغداد، تبریز، سمرقند و بخارا را می گرفتند.[12] ستون فقرات و پیش نیاز زیربنایی و کلید ورود به نظام جدید نیروی دریایی بود. بنابراین از همان ابتدای عصر جدید برای قدرتهایی که مرکز ثقلشان در خشکی بود امید زیادی وجود نداشت اما این تازه همه مشکل نبود بازیکنان جدید صحنه بین المللی که به تدریج از اواخر قرن پانزدهم در آبهای مشرق زمین ظاهر می شدند با خود قواعد و قوانین جدیدی نیز وارد میدان می کردند قواعد و قوانینی که برای شرقیان در حوزه دریا کاملاً ناشناس بود. در حالیکه بازیگران شرقی در طی قرون متمادی در آبهای شرق بر اساس همزیستی و رعایت منافع متقابل به داد و ستد پرداخته بودند، با بازیگرانی روبرو می شوند که اساس بازیشان بر روی رقابت، سلطه و از میدان بدر کردن دیگران قرار داشت.

مشکل دیگر قدرتهای شرقی از جمله ایران در این بود که توان نظامی آنان در خشکی خلاصه می شد. علیرغم آنکه هم ترکان صفوی و هم ترکان عثمانی درخشکی دارای توان نظامی قابل ملاحظه ای بودند و ترکان عثمانی حتی در نیمه دوم قرن هفدهم توانسته بودند وین را به محاصره خود درآورده و نیمی از اروپا را در تسلط خود داشته باشند، اما در دریا قدرت آنان حتی به پای قدرتهای دست دوم و سوم اروپایی هم نمی رسید. ترکان عثمانی حتی در اوج قدرت نظامیشان نتوانستند از تصرف چند جزیره کوچک در مدیترانه فراتر روند. کارنامه ایرانیان حتی از این هم ضعیف تر بود زیرا در سال ۱۵۰۰ که پرتغالی ها پای در خلیج فارس گذاردند حکام صفوی بجز تسلیم چاره دیگری نداشتند. تبعات ضعف يا في الواقع فقدان نیروی دریایی برای ایرانیان فقط در مسائل نظامی خلاصه نمی شد در عصر جدیدی که از قرن شانزدهم به وجود آمده بود نیروی دریایی فقط کاربرد نظامی نداشت. بلکه ستون فقرات ارتباطات،تجارت صادرات،واردات، دستیابی به مناطق جدید، حمل و نقل و اطلاعات هم به شمار می آمد بنابراین بدون برخورداری از قدرت دریایی، هیچ شانسی در عرصه رقابتهای بین المللی وجود نداشت.

برخورداری از نیروی دریایی اگرچه شرط لازم ورود به صحنه جدید بین المللی بود اما به هیچ روی شرط کافی برای موفقیت در این صحنه نبود. اسباب و عوامل دیگری نیز می بایستی در کشورها وجود می داشت تا آنان بتوانند مقهور رقبای خود نشوند. از جمله و مهمترین آنان عبارت بودند از اسباب و عواملی که بتوانند زمینه ساز انقلاب صنعتی شوند. چنین اسباب و عواملی نه تنها در میان قدرتهای شرقي بالاخص ایرانیان که قرن ها می شد جامعه خود را از علوم و فعالیتهای علمی محروم کرده بودند وجود نداشت، بلکه قدرتهای حوزه مدیترانه هم عمدتاً فاقد بودند. فی الواقع این زمینه ها حتی در میان دو ابر قدرت بزرگ قرون پانزدهم و شانزدهم یعنی پرتغال و اسپانیا که دنیای آن روز را میان خود تقسیم کرده بودند نیز وجود نداشت. بنابراین ستاره اقبال این دو ابر قدرت نیز از اواخر قرن هفدهم، به تدریج رو به افول گذاشت و تا پایان قرن هیجدهم، قرنی که از نیمه دوم آن انگلستان توانسته بود پذیرای انقلاب صنعتی شود، از امپراطوری پرتغال و اسپانیا دیگر چندان صلابت و قدرتی بر جای نمانده بود. به سخنی دیگر، و برخلاف باور جا افتاده ما، بر قدرتهای اروپایی که نتوانسته بودند به موقع در مسیر تغییر و تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی لازم گام بردارند همان رفت که بر قدرتهای مسلمان نظیر امپراطوریهای صفوی و عثمانی. اسپانیا و پرتغال در نیمه دوم قرن بیستم نه تنهابا قدرتهای دیگر اروپایی قابل قیاس نبودند بلکه امپراطوری عثمانی (ترکیه) به مراتب از هر دو آنان پیشرفته تر بود.

در یک کلام شرق و غرب در مجموع مسیرهای جداگانه خود را پیمودند. اگرچه مسیرهایی که در انتها بسیار با یکدیگر تفاوت داشتند. یکی (غرب یا درست تر گفته باشیم بخشی از قدرتهای غربی) در مسیر پیشرفت و توسعه بود(پیشرفت و توسعه ای که بخشی از آن به سراغ تسلط بر منابع اقتصادی مناطق دیگر جهان از جمله شرقیها رفت.) دیگری در جهت عکس، در مسیر انفعال، در جا زدن و درون خود بودن حرکت نمود. سرانجام وقتی این دو مجموعه به تدریج از قرن هیجدهم به یکدیگر رسیدند نتیجه کار کاملاً روشن بود. برتری و تسلط کامل یکی، در مقابل، ضعف و تسلیم دیگری. نتیجه ای که مع الاسف برای بسیاری از جوامع و ملل دیگر صرفنظر از آنکه غربی بودند یا شرقی، مسلمان بودند یا مسیحی عيناً اتفاق افتاد.

تصمیم نا به جا،خیزش ناسنجیده، بازی درمیادین ناشناخته، ناوارد بودن به قواعد بازی، ابتلا و سیر در توهم، تقلا در خیش کار خود ساخته
عناوین فوق بیامده، مؤلّفه های است که در این مقاله بنابه پرهیز از اطناب کلام بدان ها پرداخته نمی شود و بررسی و تحلیل هر کدام از این مؤلّفه های یادشده مجالی دیگر می طلبد... .


فرجام سخن

آنچه هستیم و آنچه نیستیم؛ فهم درست است. فهم درست آغاز هر تحول و اصلاح است وهیچ یار و نجات دهنده‌ای نخواهد بود. نجات‌دهنده هر جامعه غیر از خود آن جامعه میّسورنیست.

منابع
فهرست منابعی که در نگارش این نوشته مورد استفاده مستقیم قرار گرفته اند

اشپولر، برتولد.(1356).تاریخ مغول در ایران ترجمه محمود میر آفتاب. چاپ دوم،تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم، تهران.

.......،....... .(1369).تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی. جلد اول، ترجمه جواد فلاطوری،چاپ سوم ، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

اشرف، احمد.(1359).موانع تاریخ رشد سرما به داری در ایران. تهران: انتشارات زمینه.

با سورت، کلیفورد ادموند.(1356).تاریخ غزنویان. ترجمه حسن انوشه، تهران: انتشارات امیرکبیر.

پطرو شفسکی،ای. پ.(1354). اسلام در ایران. ترجمه کریم کشاورز، چاپ چهارم،تهران: انتشارات پیام.

پیگولر سکایا، ن، و، آ. یو. یاکوبوسکی ای .پ پطرو شفسکی آ. م. بلنیتسکی،ل. و. اشرویوا .(1354).تاریخ ایران. ترجمه کریم کشاورز ،چاپ چهارم، تهران: انتشارات پیام.

حائری، عبدالهادی.(1367).نخستین رویارویی های اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب،تهران: انتشارات امیرکبیر.

خسوری، خسرو .(1360). مسئله ارضی و دهقانان تهیدست در ایران.تهران: نشر بیداری.

.......،....... .(1362). خواندنی های تاریخی. جلد دوم، تهران: انتشارات هفته.

خنجی، محمد علی.(1358). نقد تاریخ ماد. تهران: انتشارات طهوری.

راوندی، مرتضی.(1358).تاریخ تحولات اجتماعی ایران.تهران: انتشارات امیرکبیر.

رنان، کالین .ا.(1371).تاریخ علم کمبریج. ترجمه حسن افشار، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز.

زرین کوب، عبدالحسین.(1343).تاریخ ایران بعد از اسلام.تهران: انتشارات وزارت آموزش و پرورش.

.......،....... .(1364).زندگینامه علمی دانشمندان اسلامی. بخش اول، ترجمه احمد آرام، احمد بیرشک، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی، فاضل لاریجانی،تهران: انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم.

سارتون جورج .(1353).مقدمه تاریخ علم. جلد اول، ترجمه غلامحسین صدری افشار،تهران: انتشارات وزارت علوم.

.......،....... .(1361).تاريخ فتوحات مقول. ترجمه ابو القاسم حالت، تهران: انتشارات امیرکبیر.

سعادت، فتح الله و امیر هوشنگ امینی.(1350).جغرافیای اقتصادی ایران .تهران:انتشارات دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی.

سلطانزاده، حسین.(1364).تاریخ مدارس در ایران(از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون).تهران: انتشارات پگاه.

شفقی سیروس. .(1352).جغرافیای اصفهان. اصفهان: انتشارات دانشگاه اصفهان.

صفا، ذبیح الله. .(137).تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا اواسط قرن پنجم. چاپ چهارم (مجلد اول)،تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

طباطبایی، سید جواد.(1367).درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران.تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وابسته به وزارت خارجه.

عنایت، حمید .(1350).تاریخ سیاسی در اسلام معاصر. ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران: انتشارات خوارزمی.

.......،....... .(1350).نهادها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام.تهران: دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران(جزوه درسی).

الفاخوري،حنا - خليل البحر.(1367).تاریخ فلسفه در جهان اسلامی. ترجمه عبدالحمیدآبتی، چاپ سوم،تهران: سازمان انتشارات و آمرزش انقلاب اسلامی.

فرشاد، مهدی.(1365).تاریخ علم در ایران.(دو جلد)تهران: انتشارات امیرکبیر.

فشاهی، محمدرضا.(1354). گزارش کوتاه از تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی ایران.تهران:انتشارات گوتنبرگ.

کسائی، نورالله. .(1363).مدارس نظامیه و تأثیرات علمی و اجتماعی آن .چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر.

لميتون، ان ک. اس.(1362). مالک و زارع در ایران. ترجمه منوچهر امیری، چاپ سوم، تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم.

لميتون، ان ک. اس.(1363). سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام .ترجمه یعقوب آژند، تهران: انتشارات امیرکبیر.

مطهری، مرتضی.(1358).آشنایی با علوم اسلامی.(۳جلد)، قم: دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسی حوزه علمیه قم.

مطهری، مرتضی.(1366). خدمات متقابل اسلام و ایران.قم: انتشارات صدرا.

معتمدی، ناصر.(1344). ایران یک کشور کشاورزی نیست باید صنعتی شود.

مورگان، دیوید.(1370). مغولها. ترجمه عباس مخبر،تهران: نشر مرکز.

میر احمدی، مریم.(1371).تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عهد صفوی.تهران: انتشارات امیرکبیر.

نفیسی،سعید .(1342).تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان.تهران: انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران.

همان نویسندگان .(بی نا،بی تا). ایران باستان.ترجمه کریم کشاورز.

.......،....... . (بی نا، بی تا). ایران در سده های میانه.ترجمه سیروس ایزدی و حسین تحویلی..

ورد اسبی، اباذر.(1356). ایران در پویه تاریخ. تهران: انتشارات قلم.

.......،....... . (1356).علل کنونی و ناپیوستگی تکامل جامعه فئودالی ایران. چاپ سوم، تهران: انتشارات چاپار.

یوسفی اشکوری،حسن.(1356). مجموعه مقالات احیاء. تهران: ناشر حسن یوسفی اشکوری.

تقی احمدی منش

یکشنبه 19 بهمن 1404

[1] . کَلَّمِ النّاسَ عَلی قَدرِ عُقُولِهِم.

[2] .اشاره به آیه 30 سوره نور.اشاره به آیه 30 سوره نور.

[3] . اسم مفعول از باب افعال به معنی پوشیده شده ، نهان گردیده.

[4] . نیازی به توضیح نیست که مراد ما در اینجا فی الواقع غرب اروپا با اروپای غربی امروزه می باشد. 

[5] . در مقایسه با فواصل گسترده مایین اجتماعات اسکان یافته در ایران که امکان برقراری ارتباط میان آنان را بسیار مشکل می ساخت.

[6] . برخلاف بسیاری از اجتماعات اسکان یافته در ایران که در حالت خودکفایی اقتصادی به سر می برند بدون آنکه ارتباط تجاری چندانی به محیط بیرون از خود داشته باشند. 

[7] . The Commercial evolution

[8] . Mercantilism

[9] . بگذریم که امروزه بسیاری در ایران بدون سر سوزنی آشنایی و آگاهی از این تحولات غرب را به راحتی و به آسانی تجزیه و تحلیل نموده و به سرعت برق آن را کالبد شکافی می کنند. 

[10] . Nation - State.

[11] . The Age of Voyages of Overseas Discovery

[12] . Dums, Edward Mcnall, Westem Civilizations, volume II, Eight Edition, W. W. Norton & Company (U. S., 1973), P .440

کارکرد عرضه آثار هنری ایران در چارچوب تعاملات فرهنگی و پیوند آن با گردشگری فرهنگی

در چارچوب تعاملات فرهنگی جمهوری اسلامی ایران با ملل جهان عرضه و معرفی آثار هنری ایران می تواند فراتر از یک فعالیت نمایشی یا تبلیغاتی، به عنوان بخشی از فرآیند تولید معنا و شکل دهی به ادراک فرهنگی مخاطب منطقه ای مورد توجه قرار گیرد. در این رویکرد، اثر هنری نه صرفاً حامل زیبایی شناسی، بلکه واجد کارکرد ارتباطی، هویتی و تجربه ساز است که می تواند نقش واسط میان فرهنگ مبدأ و ذهنیت مخاطب مقصد را ایفا کند.

با توجه به ویژگی های فرهنگی جوامع مختلف، که در آنها عناصر آیینی، جمع گرایانه و تجربه محور جایگاه برجسته ای دارد، ارائه هنر ایران در قالب هایی که امکان درک زیسته و ارتباط غیرمستقیم فرهنگی را فراهم می سازد، از اثربخشی بیشتری برخوردار است. در این زمینه، هنر ایران می تواند به مثابه زبانی غیرکلامی عمل کند که بدون ورود به ساحت های سیاسی یا ایدئولوژیک، زمینه آشنایی تدریجی با لایه های عمیق تر فرهنگ و تمدن ایرانی را فراهم می آورد.

از منظر دیپلماسی فرهنگی، عرضه آثار هنری ایران در فضای ملل جهان هنگامی بیشترین کارکرد را خواهد داشت که در پیوند با روایت فرهنگی و بستر اجتماعی مخاطب تعریف شود. به بیان دیگر، اثر هنری زمانی به ابزار نفوذ نرم تبدیل می شود که مخاطب بتواند آن را در نسبت با تجربه های فرهنگی خود تفسیر کند. این امر در اغلب در کشورها، بویژه کشورهای که سابقه تعامل تاریخی با فرهنگ های متنوع عقبه تمدّنی با ایران قدیم و آسیایی و اروپایی و آفریقایی را دارند، امکان شکل گیری هم پوشانی های معنایی و عاطفی را افزایش می دهد.

در همین راستا، فروش و مبادله آثار هنری و صنایع دستی ایران را می توان به عنوان شاخصی از پذیرش فرهنگی و نه صرفاً کنش اقتصادی تحلیل کرد. ورود آثار هنری ایران به فضاهای فرهنگی و هنری کشورهای جهان، در صورت همراهی با توضیح زمینه های فرهنگی و فلسفی آنها، به تدریج به تثبیت تصویر ایران به عنوان یک فرهنگ زنده و پویا منجر می شود. این فرآیند، برخلاف نمایش های مقطعی، ظرفیت ایجاد پیوندهای ماندگار فرهنگی را داراست.

پیوند میان هنر و گردشگری فرهنگی در این چارچوب، به صورت غیرمستقیم و تدریجی قابل تحقق است. مواجهه مخاطبان ملل جهان با آثار هنری ایران، در صورتی که با معرفی خاستگاه های جغرافیایی، آیینی و اجتماعی این آثار همراه باشد، می تواند زمینه ساز شکل گیری انگیزه برای تجربه مستقیم فرهنگ ایرانی از طریق سفر شود. بدین ترتیب، هنر از جایگاه یک محصول فرهنگی مستقل، به محرکی برای کنش گردش گرانه ارتقا می یابد.در این فرآیند، نقش رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در میان کشورها نه به عنوان مجری صرف برنامه ها، بلکه به عنوان تنظیم گر و هدایت کننده جریان های فرهنگی اهمیت می یابد. ایجاد ارتباط میان هنرمندان، نهادهای فرهنگی، دانشگاه ها و فضاهای هنری مستقل در کشورهای عضو ملل جهان، امکان شکل گیری شبکه های فرهنگی پایدار را فراهم می سازد که می تواند در بلندمدت به تعمیق روابط فرهنگی و افزایش حضور فرهنگی ایران در منطقه منجر شود.

در مجموع، عرضه هدفمند آثار هنری ایران از جمله برگزاری نمایشگاه محصولات فرهنگی و هنری بومی کشور عزیزمان با مدیریت طرف ایرانی در چارچوب تعاملات فرهنگی با ملل جهان را می توان بخشی از راهبرد کلان دیپلماسی فرهنگی دانست که به طور همزمان به بازنمایی هویت فرهنگی ایران، تقویت قدرت نرم و ایجاد زمینه های بالقوه برای توسعه گردشگری فرهنگی کمک می کند. این کارکرد چندلایه، هنر را به یکی از مؤثرترین ابزارهای تعامل فرهنگی ایران با جهان تبدیل می سازد.

بر این اساس، می توان گفت که تمرکز بر هنر و میراث فرهنگی، نه تنها به عنوان ابزار معرفی فرهنگ ایرانی، بلکه به مثابه سازوکاری برای ایجاد ارتباط پایدار فرهنگی با کشورهای جهان، از ظرفیت راهبردی برخوردار است. این رویکرد، در صورت هماهنگی با سایر سیاست های فرهنگی و دیپلماسی عمومی، می تواند به تقویت حضور فرهنگی ایران در جهان و فراهم سازی بسترهای جدید همکاری در حوزه های فرهنگی، هنری و گردشگری منجر شود.

بسته ایده های راهبردی دیپلماسی فرهنگی ایران با جهان

  1. مبنای نظری پیشنهادها

تمام ایده های زیر بر ۴ اصل مشترک ایران و جهان بنا شده اند:

  • چندقومیتی و چندفرهنگی بودن (اغلب کشورها فرهنگ تک هسته ای ندارند)
  • غلبه فرهنگ زیسته بر فرهنگ رسمی : غذا، لباس، موسیقی و آیین ها
  • نقش حافظه جمعی، آیین و بدن : رقص، موسیقی، آیین ها در هر دو حوزه «حامل معنا» هستند، نه سرگرمی صرف
  • اولویت مردم محوری در دیپلماسی فرهنگی
  1. ایده محوری کلان (چتری)

«ایران؛ سرزمین فرهنگ های همزیست»(Iran; A Civilization of Coexisting Cultures)

  1. بسته های پیشنهادی عملیاتی (با جزئیات اجرایی)

ایده 1:«فستیوال فرهنگ های همزیست ایران- جهان

  • ماهیت : یک فستیوال چندروزه، سیار، مردم محور
  • ساختار : هر دوره شامل ۵ بخش:

oلباس و پوشاک اقوام

oغذا و آیین خوراک

oموسیقی و حرکت (رقص آیینی)

oآیینهای زندگی (ازدواج، سوگواری، جشن)

oروایت و قصه (موسیقی، اسطوره، شفاهیات)

  • اقوام پیشنهادی ایران (انتخاب هوشمندانه) : قوم ایرانی
  • دلیل انتخاب : قرابت با جهان
  • بلوچ : فرهنگ ساحلی با موسیقی آیینی
  • کرد : رقص جمعی با آیین های کوهستانی
  • ترکمن : اسب، بافت با موسیقی روایی
  • لر و بختیاری : کوچ با آیین گذار قبایل
  • قشقایی : موسیقی و لباس رنگین
  • چرا جهان استقبال می کند؟ چون خودشان دقیقاً همین مدل را دارند

ایده 2:«دیپلماسی غذا؛ نقشه خوراک تمدنی»

  • عنوان رسمی :From Persian Plateau to Tropical Archipelago: A Culinary Dialogue
  • نحوه اجرا :
  • برگزاری هفته های غذایی مشترک
  • آشپزی زنده (Live Cooking)
  • روایت غذا، نه صرفاً پخت
  • جفت سازی هوشمند غذاها
  • غذای ایرانی ، جفت جهان، محور مشترک
  • قورمه سبزی،(Rendang)، خوراک آیینی
  • دلمه ،(Dolma-like) غذاهای پیچیده
  • آش ، ( Laksa)، خوراک جمعی
  • نان تنوری، آیین نان
  • نکته کلیدی برای رایزن:
  • غذا سریعترین زبان اعتماد فرهنگی است.

ایده3:«موسیقی و بدن؛ گفتوگوی آیینی»

چارچوب

نه کنسرت، نه اجرای صحنه ای صرف ، بلکه آیین-موسیقی

ایده 4:« زن، لباس، هویت»

چرا این ایده بسیار قدرتمند است؟

جهان تمرکز جدی بر نقش زنان دارد

لباس زنانه حامل هویت قومی است

ایده5:«دانشگاه به مثابه پل فرهنگی زنده»

طرح پیشنهادی World –Iran Cultural Living Lab

فعالیتها

  • Work shopمشترک دانشجویان هنر
  • پروژه های میدانی (Fieldwork)
  • تولید آثار مشترک (فیلم کوتاه، موسیقی، طراحی لباس)
  • دانشگاه های هدف

راهکارهای برون رفت از نگرش بدبینی جهانیان به عرصه فعالیت های دینی و مذهبی جمهوری اسلامی ایران  

راهکارهای برون رفت از نگرش بدبینی جهانیان به عرصه فعالیت های دینی و مذهبی جمهوری اسلامی ایران

بسمه تعالی

در بهره برداری و اطلاع از ظرفیت های دینی و فرهنگی تشکل های حوزوی فعال در عرصه بین الملل که در زمینه های مختلف آموزشی، پژوهشی تبلیغی، رسانه ، و توسعه محتوای دینی فعالیت دارند. که این منظور در دو محور قابل پیگیری است:

  1. آشنایی با ظرفیت های آموزشی ، پژوهشی تبلیغی ، رسانه و تولید محتوای تشکل های حوزوی
  2. بررسی زمینه های همکاری و تعامل میان تشکل های دینی بین المللی حوزوی و سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی

اعتدال و عقلانیت

تحقق برنامه ها و اهداف در هر دو زمینه یادشده رعایت و پایبندی به اصل بدیهی عمل به خُلق نیک انسانی و تکریم متقابل و اجتناب از افراطگرای در سلک و سلوک است که «حفظ اعتدال و عقلانیت اوجب واجبات است».

گرچه گسترش تفاهم و تعامل و تقویت نقش و سهم نخبگان در رفع چالش‌های موجود در مسیر روابط فرهنگی میان ایران و جهان، می‌تواند از سوی اصحاب سیاست و در فرایند سیاست گذاری‌های فرهنگی کارگزاران سیاسی، فرهنگی، انجام شود، لکن به نظر می‌رسد مباحث فرهنگی و دینی می‌بایست به دست اصحاب فرهنگ و اندیشه واگذار شده و بهترین راه برای برون رفت از چالش‌های موجود یا محتمل گفتگوهای دوجانبه یا چند جانبه میان نخبگان، فرهیختگان و اندیشمندان ایران و جهان است. از این روی، عقلانیّت و اعتدال، از شاخص‌های تعامل بین مذاهب و کشورها بوده و از اساسی‌ترین مؤلفه‌های دین اسلام، محسوب می‌شود، طبیعتاً در این راه می بایست از نکته نظرات فرهیختگان و اندیشمندان ایران و جهان که تقریب ملل و نِحَل را سرلوحه آمال و آرزوهای خویش می دارند از آرا و افکار آنان استعانت جست. ضمن تأکید بر ضرورت گفتگوی فرهنگی میان نخبگان، راهکارهای برون رفت و تعامل مناسب و بهتر را مدّ نظر قرار داده و فضای مطلوب در این عرصه را تصویر و تبیین نمایند.

الف) ضرورت‌های گفتگوي بين فرهنگي و دینی ايران و جهان:

  1. ازتشدید واگرایی ایران و جهان وتاثیر منفی آن بر مناسبات ایران با جهان و جهان اسلام و ضرورت تاکید بر راهکارهای فرهنگی جهت برون رفت از آن، سرلوح برنامه های خویش را در مؤلّفه های دو محور یادشده قرار دهیم.
  2. ظرفیت‌ها و قابلیتهای موجود در همسویی ایران و جهان با توجه به مشتركات ديني، فرهنگي، تاريخي و تمدني، اشتراكات ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك، همگونگي در تقابل با مدرنيته و جهان و ضرورتها و سودمندیهای مربوط به بهره گیری از این ظرفیت‌ها برای کاهش چالش‌های موجود در مسیر مناسبات فیمابین بکار بندیم.
  3. ظرفیت گسترده، مورد توافق و غیر حساس فرهنگی و دینی در حل و فصل چالش‌های موجود در روابط ایران و جهان و لزوم بهره گیری از نقش مؤثر نخبگان در فراهم سازی بسترهای مناسب توسعه روابط و کاهش سوء تفاهمات گام برداریم.
  4. از دامن زدن به آسیب‌ها و مخاطرات ناشی از تقویت همسویی دولت ها و نزدیک شدن ملّت ها با ملل و نِحَلی که با جمهوری اسلامی ایران ناهمخوانی دارد بپرهیزیم.

ب) اهداف گفتگوهاي فرهنگي و دینی ايران و جهان:

  1. ايجاد تعارف، تفاهم و تعامل بين دو حوزه فرهنگی و دینی ایران و جهان و تقويت صداي اعتدال و کاهش تنش‌هاي مذهبي و فرهنگي موجود در روابط ایران و جهان که باب تحوّل سرچشمه جلب اعتماد است از خویشتن شروع کرده و در خویش تحقق بخشیم تا مخاطبین جهانی با درک تحوّل در ما، سوء نگرش خویش را نسبت به ما متحوّل سازند.
  2. دگر دیسی منطقی درشیوه ها و روش های سیستم تبلیغی از سوی مراکز تبلیغ بکار بسته شود.
  3. باز نگری در عرصه فعالیت های تبلیغی که منافع و مصالح اقتصادی و سیاسی و اجتماعی مخاطبین دو سویه را تأمین سازد پیشه راه خویش سازیم و به سبک و سیاقی که به صرف هزینه تبلیغی که تا به حال از سوی نهادهای دولتی صورت پذیرفته و هزینه های صرف شده و عایدی برای طرفین در برنداشته و چه بسا هزینه های صرف شده کمترین بازخوردی برای نظام داشته است احتراز ورزیم.
  4. در امر ترویج و تبشیر و تبلیغ، رعایت اصول اخلاقی که سرلوحه هدف غائی آن تبیین و معرفت توحید است. به آن پایبند بوده و از منش و رفتارهایی که به منازعات سياسي و نفرت‌های پایدار فرهنگي و مذهبي. می انجامند به جدّ بپرهیزیم.

با سپاس، احمدی منش 7 خرداد1403

وارونگی رفتار سازمانی در میان مسئولین و کارشناسان

💢 وارونگی رفتار سازمانی در میان مسئولین و کارشناسان

فاصله‌ی میان مسئولین و کارشناسان از تفاوت میان ادّعا و عمل پدید می‌آید.اگر یک مسئول بد، اقرار به بدیِ خود داشته باشد، و صریح بگوید که من اینم که هستم، چندان ناگوار نیست؛ ولی وقتی می‌گوید که در خطّ تحول حرکت می‌کند، درحالی که طیفی از آدم های زبان باز و پرسه زن ظاهر‌الصّلاح که با ارسال اخبار هیجان خیز از طرق فضای مجازی خود را کار کن و کاربلد در دل مسئول لانه و آشیانه می سازد و خویش را همساز و همنوا و همدست مسئول می دارد، و آنگاه خلاف اعمالش در وقایع فرهنگی و برنامه های مصوب نمایندگی هویدا می شود در برابر چنین کارکرد دو سویه از آدم زبان باز و مسئول تحوّل خواه در لفاظ جز به بروز و ظهور واکنش معارضِ فکری در بدنه کارشناسی سازمان، کار ره به منفعل شدن نیروی های آن سازمان باز می کند، یعنی در برابر وارونه، وارونگی نهادینه می شود و در برابر معروف‌های قلب شده منکرها جای می گیرند، چاره‌ای دیده نمی‌شود." این دیپلماسی ناصواب و ناهمگون در سازمان فرهنگی"را گواه می دهد البته که این شیوه رفتار دو سویه آدم های زبان باز و مسئولین دهن بین شاخ و دم ندارد...

وارونگی رفتار را اندر میان کارشناسان و مسئولین سازمان در دو محور می توان شکافت:

  1. آشفتگی در شاکله اداری سازمان
  2. وارونگی در اجرای برنامه های فرهنگی

از نگاه رفتارشناسی اجتماعی گاه حوادثی در سازمان از سوی مسئولین رده بالای مدیریت ساز در ستاد رخ می دهد که بیانگر وارونگی در تعامل میان مدیریت با کارشناسان در محور تصمیمات ابلاغی از سوی آنان پیش می آورد . وقتی که معاون بین الملل به کارشناس میز در اتخاذ تصمیم در خصوص حوزه نمایندگی اش در اخذ نظر وقع و منزلتی و احترام نمی نهد و در سازمان جایگاه هر فرد مشخص نباشد گفته می شود وارونگی سازمانی رخ داده است.

متاسفانه الگوهای رفتاری در سازمان ما رشد و تکامل را به صورت منفی انتقال می دهند چراکه انتقال آموزه‌های رفتاری از طریق الگوهای رفتاری در بستر سازمان اتفاق می افتد. چند نمونه از این وارونگی ها و آشفتگی‌های سازمانی را در عرصه نمایندگی های فرهنگی عرض می‌کنم. اخیرا شاهد بودیم که برخی از صاحبان نظران در رشته‌ها و حرفه‌ها به رشته‌های دیگر وارد شده و با توجه به اینکه در آن رشته‌ها افراد متعهد و متخصص وجود دارند به دلایل مختلفی از جمله رانت های فامیلی و وابستگی و همچنین رد و بدل نمودن برخی از مسائل وارد صحنه می‌گردند. مثلا از عرصه امنیتی و دانشگاهی و غیره که به ساختار و ماهیت و جوهره فعالیت های فرهنگی سازمان واقف نبوده اند به عاملان فرهنگی وارد می شوند بنابه عدم آشنایی این طیف از بکارگرفتگان در فعالیت های فرهنگی نمایندگی ها عملا به قول معروف کارکرد و عملکرد آنان در اجرای برنامه های مصوب نمایندگی ها گیشه‌ای می‌شود.

بنابراین مدیران هنری و فرهنگی باید برای جلوگیری از وارونگی فرهنگی و آشفتگی های هنری سریعا وارد میدان شده و دست به کار شوند. ممکن است در یک برنامه از متخصصان یک رشته دیگر استفاده شود اما اگر این کار به یک رفتار معمول تبدیل شود و عرف قرار گیرد در سازمان وارونگی بیشتر اتفاق می افتد.خواهش بنده این است که اگر قرار است یک عامل فرهنگی وارد نمایندگی فرهنگی می شود باید رفتارهای اولیه به او یاد داده شود و برعکس. این آشفتگی ها و وارونگی ها ناشی از ضعف مدیریت و سازماندهی است و باید این رفتارها به هر شکل جبران و اصلاح گردد.

بخشی از پی آمدهای پدیدە وارونگی و آشفتگی در برنامه های سازمانی عبارتند از:

  1. دوگانگی در حرف و عمل مسئولین در رفتار غیرشفاف و غیرصادقانه مسئولین با کارشناسان سازمان
  2. تجربة کارشناسان از دروغگویی مسئولین در گفتار و کردار
  3. بروز پدیده کاهش اعتماد بین کارشناسان و مسئولین
  4. عدم صداقت یا احساس عدم صداقت؛ میان کارشناسان و مسئولین سازمان بنابه سوء عملکرد
  5. عدم تحقق وعده ها داده شده از سوی مسئولین و پنهان‌کاری آنان
  6. تصمیمات ناگهانی مسئولین و قرار گرفتن کارشناسان در عمل انجام شده.
  7. اختلالات حاکم در ارتباط مسئولین – کارشناسان، بطور مثال در امر زبان، این پدیده به طرزی جا افتاده است که در واقع زبان در نزد مسئولین، زبان روابط است نه زبان ملل. هر که زبان بازتر مقرب تر است نه آنکه زباندان ملل باشد.
  8. حرکت مسئولین در مسیر خلاف خواست افکار غائی سازمانی نظیر آنچه که می بایست برنامه های مصوب نمایندگی ها تعقیب شود به جای آن در پی ترغیب به انجام برنامه های غیرمترقبه نمایندگی ها برآمده اند.
  9. تناقض در گفتار و عملکرد مدیران و مسئولین با استناد به آنچه که در بند هشت بیامد.
  10. فاصله گرفتن گفتمان رسمی مسئولین با گفتمان کارشناسان
  11. حجم نامناسب و بزرگنمایی اخباراز سوی مسئولین با میزان برنامه های مصوب و برنامه های غیر مترقبه
  12. عدم رعایت عدالت اداری موجب شدت یافتن وارونگی در دور شدن کارشناسان سازمان از دستاندرکاران سازمان
  13. فرجام سخن بروز بی اعتمادی کارشناسان به شعارهای مسئولین سازمان

شنبه 25فروردین1403

فردوسی و بازنمایی شاهنامه

شاهنامه از نظر مطالب و مطالعات تطبیقی با ایلیاد و اودیسه هومر یونانی و آنه آید ویرژیل رومی قابل مقایسه است، با این امتیاز مضاعف که شاهنامه فردوسی آمیزه‌یی از حماسه و حکمت است، اما آثار هومر و ورژیل، بیانگر انگیزه‌های شهوانی و دزدی مال و ناموس دارد.

شاهنامه فردوسی بزرگ، شامل سه بخش عمده است:

اول، بخش اساطیری که ریشه در اسطوره‌های فوق بشری هند و ایرانی دارد. برای مثال، جمشید شاهنامه همان یمه هندی، فریدون همان تراتیانیه هندی، کاووس همان اوشانای هندی، کیخسرو همان سوشرآواس هندی و رستم همان ایندرای هندی است که در هند در زمره خدایان اند و در فرهنگ ایرانی به انسان‌های حماسی قابل قبول‌تر تبدیل شده اند‌.

رستم قهرمان اصلی شاهنامه، اینذرا در هند یعنی خدای جنگ است، اما در ایران در قالب یک جهان پهلوان شکست ناپذیر متعلق به زابلستان و سیستان تبدیل شده است که خاندان او از عصر نریمان حاکم محلی آن منطقه بوده اند.

دوم، بخش پهلوانی از کشته شدن ایرج به دست برادرانش و آغاز جنگ ایران و توران تا مرگ رستم به دست شغاد است که به نوعی نیمه تاریخی محسوب می‌شود.

سوم، بخش تاریخی که از حمله اسکندر و جنگ او با دارا (داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی) شروع می‌شود و با حمله اعراب به ایران و فرار آخرین پادشاه ساسانی از مداین پایان می‌یابد.

شاهنامه فردوسی مهم‌ترین اثر منظوم فارسی است و فردوسی با خلق این اثر، دو خدمت بزرگ به همه ما کرده است: اول، تجدید حیات و هویت بخشی به ایرانیان که شاهنامه نسب نامه فرهنگ ایشان است و دوم گسترش زبان فارسی که با شاهنامه خوانی بین همه اقوام ایرانی از گسترش زبان عربی در ایران جلوگیری کرد.

با این همه فردوسی به دلیل در دسترس نداشتن همه اطلاعات در آن زمان و مکان همه اساطیر یا قصص پهلوانی چه رسد به کل تاریخ ایران بزرگ را نتوانسته است در شاهنامه ارزنده اش بیاورد. مثلاً در بخش اساطیر داستان آرش کمانگیر یا گرشاسب را ندارد و در بخش تاریخ نامی از کورش و داریوش به میان نیاورده است.

جایگاه زبان فارسی از منظر :مینوی،خالقی مطلق،دادبه،صفر عبدالله،بیضائی،کاپولا،

ایرانیان گویا دو تاریخ مکتوب دارند

برای آن که با فردوسی و شعر او آشنا شویم، به مقدماتی احتیاج داریم. قبل از همه باید بدانیم که ما ایرانیان گویا دو تاریخ مکتوب داریم که یکی را می توان تاریخ واقعی نامید و دیگری را تاریخ اساطیری شمرد. توضیح آن تاریخ واقعی ما تا صد و بیست سال پیش بر ما به کلی مجهول بود و محققین اروپا آن را از روی کتاب های تاریخی یونان و روم و کتیبه ها و منابع دیگر کشف کردند و ما آن را از اروپاییان ... به تدریج یاد گرفتیم. پیش از آن که فقط تاریخ اساطیری خود را می دانستیم و آن را تاریخ واقعی تصور می کردیم و هنوز هم عامه ایرانیان بیشتر به تاریخ اساطیری واقفند تا به تاریخ واقعی.

تاریخ اساطیری ما در شاهنامه فردوسی مندرج است که حماسه ملی ماست. فردوسی که تقریبا هزار سال پیش ازاین، شاهنامه را به پایان رسانید، مطالب راجع به آن تاریخ اساطیری را که در کتابهای فارسی دری و عربی و پهلوی جمع آوری شده بود، منظوم ساخته است و مبنای اطلاع عموم ایرانیان از داستان های شاهان و پهلوانان اساطیری ایران، همین کتاب اوست که شاهنامه نامیده می شود.

شاهنامه تاریخ شاهنشاهی ایران است از ابتدای پیدایش اولین بشر و اولین شاه تا انقراض آن شاهنشاهی به دست عرب. قسمت عمده این تاریخ مطابق واقع نیست بلکه به طوریست که ملت ایران آن را تصور کرده است. ایرانیان خواسته اند که اصل و منشا خود را، و بدو پیدایش شاهان را در میان خود، و کیفیت کشف یا اختراع وسایل تمدن را به تسلط نیاکان خود، بدین وسیله بیان کنند. در شاهنامه این مطالب و وقایع بزرگ از روی روایات ملی ایرانیان به طور شاعرانه تحریر و مدون شده است و بدین جهت گفتم که شاهنامه فردوسی حماسه ملی ماست. (مجتبی مینوی)

نهضت را یعقوب آغاز کرد و فردوسی آن را به اوج رساند

روزی در آلمان یک دانشجوی آلمانی پرسید، آیا درست است که اگر شاهنامه نبود، زبان فارسی باقی نمی ماند؟ واقعیت این است که نباید در هیچ زمینه ای غلو کرد. غلو در یک زمینه، بی انصافی در مورد دیگران است.

بسیار افرادی برای استمرار و پایداری زبان فارسی پیش از فردوسی و پس از فردوسی کوشش کردند اما شاهنامه نقطه اوج آن بود. بسیاری از ایشان را نمی شناسیم، چرا که آثار آن عصر بسیار اندک است.

یکی از کسانی که برای زبان فارسی کوشش کرد، يعقوب ليث صفار است. آن گونه که باید و شاید اهمیت جمله (آنچه من اندرنیابم چرا باید گفت؟) در ظرف زمان خودش بیش از آن چیزی است که ما می گوییم.

در زمانی که شاعران و دانشمندان تسلط بر عربی داشتند، قطعاً یعقوب هم بر عربی تسلط داشت، اما این سخن او معنای دیگری دارد و نشان از علاقه او به میهنش است. این جمله یعقوب به معنای برحذر داشتن شاعران از عربی سرایی و رسمیت زبان فارسی است.

ما فقط فردوسی را نام بردیم ولی فرمانروایانی مثل يعقوب ليث، سامانیان، ابومنصور عبدالرزاق موفق هروی و خاندان کاکوییه در اصفهان پشت زبان فارسی ایستادند. همین خاندان به ابن سینا گفتند که دانشنامه علایی را به زبان فارسی بنویسد.

در حالی که ما کار این ها را فراموش می کنیم این امیران ایران دوست و فارسی دوست، با این شاعران و دانشمندان ایرانی و وزیران ایرانی، دست به دست هم دادند و با آن علاقه و دلبستگی که از پدرانشان ارث برده بودند، زبان فارسی را جانشین زبان عربی کردند.

منتها خط عربی را باید می پذیرفتند. زیرا خط پهلوی از بین رفته بود و فقط خط خوبی هم نبود و خیلی ناقص بود. خط عربی با وجود نقایصی که دارد باز بهتر از آن بود. زبان عربی، در پیشرفتش به شمال آفریقا هیچ مانعی نداشت.

در پیشرفتش به مشرق، با دیوار زبان فارسی روبه رو شد. و از این جاست که دیگر ملیت ها عرب نیستند بلکه ملیت ها ملیت خودشان هستند. همه ملیت ها از این مرز به بعد همه زبان خودشان را مدیون زبان فارسی هستند. اگر زبان فارسی مقاومت نكرده بود، ما امروز نه کردی داشتیم و نه بلوچی و نه ترکی.(جلال خالقی مطلق)

اگر زبان فارسی در دوره یعقوب لیث احیا شده، تنها به دلیل اراده مردم بوده است. اصغر_دادبه

هیچ کس به تنهایی نمی تواند شرایط را تغییر دهد و اگر زبان فارسی در دوره یعقوب لیث احيا شده، تنها به دلیل اراده مردم بوده است. در واقع مردم در سده سوم حکومت ملی انتخاب کردند. متاسفانه برخی مواقع آدم حرفهایی می شنود که متعجب می شود، برای مثال یک شخصی می گفت زبان فارسی را صهیونیست ها ابداع کردند یا چند وقتی است که انکار بدیهیات، روشنفکری تلقی می شود و عده ای حرف هایی درباره وجود ایران می زنند که در پاسخ به آنها باید گفت اگر کور نیستید به شاهنامه مراجعه کنید.

به نظرم زبان فارسی در قرن چهارم به اوج خود رسید و شاید به همین دلیل است که ما در این دوره افراد سرشناسی مانند فردوسی، رودکی و ابن سینا داشته ایم و همه چیز بر پایه عقلانیت و اعتدال بوده است اما همین زبان از قرن پنجم به بعد و با ظهور ایدئولوژی رو به سقوط حرکت کرد و این وضعیت همچنان ادامه دارد.(صغر_دادبه)

نام مبارک ایران همیشه بوده است

نقش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را در هر کجایی از مناطق آسیای مرکزی و قفقاز می توانید شما احساس کنید و هر کسی که به تاریخ بسیار علاقه مندی دارد، این چیز را خوب می داند. جز فارسی، ما زبانی نداریم و در طول هزار سال هم قوم تاجیک بوده، اما هیچ جایی که سخن از زبان می رود، زبانی به نام تاجیکی وجود ندارد.

همیشه بوده. نام مبارک ایران تنها در شاهنامه فردوسی بیش از هفتصد بار تکرار شده است. بیش از هفتصد بار ! به قول رودکی سمرقندی، شاهان سامانی شاهان ایران بودند، پس ایران بود! غزنوی ها هم افتخار می کردند که ایرانی هستند و برای خود شجره دروغ هم می بافتند که خود را به ایران بچسبانند. یک خط هفتاد و اندساله را ما می خواهیم به جایش خط خودمان را برقرار کنیم، می گویند مبلغ نیاز داریم. اگر رهبرکشور تاجیکستان این کار را بکند نامش را برای هزار ساله هایی در تاریخ ما جاویدانه می کند. با یک دستور می تواند این کار را کند.( صفر_عبدالله )

فردوسی:

نه ! من تنها نیستم! رودکی با من است و دقیقی و بوشکور و صدها مانندهایشان، و آنها که در کوه ها زبان پدران می گویند، و آن کس که سال ها پس از این شما و مرا داستان کند، تا آن روز که کاری نمی کردم از زخم زبان ها بر آسوده بودم. آیا باید جامه بیرون کنم تا زخم های تنم را بنگرید؟ خون به جای اشک بر این نامه می رود.(دیباچه نوین شاهنامه، فیلمنامه،بهرام_بیضایی،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)

فردوسی تصویر را می دهد؛ ما را از بیرون به درون و از درون به بیرون حرکت می دهد؛ و نظر خودش را هم می گوید. ما هم جز این نمی کنیم؛ هرچند او استاد بود و ما شاگرد. (بهرام بیضایی)

این که ما گوشه ای گزیده باشیم و اصطلاحاً مترقی ترین متن های دنیا را بخوانیم معنی اش این نیست که همه ی مردم ما هم در دنج های خود همان را می خوانند. من ایمان دارم که ما مردم خود را نمی شناسیم و این مشکل بزرگ روشنفکری ماست.

تصویر نافذترین راه شناسایی یکدیگر است؛ آن هم در کشوری که نود درصد مردم آن مار را فقط از روی تصویر آن می شناسند و نه نوشته اش. هیچ چیز به اندازه ی تصویر به این معناشناسی کمک نخواهد کرد؛ و برای همین است که تصویر این همه زیر ضربه است. تصویربردار عاداتی را که ما تا درون آنها هستیم نمی بینیم از بیرون می بیند و چنان ثبت می کند که هر کس در هر شرایطی و با هر فاصله ای بتواند آن را ببیند.

شاهنامه حماسه شاهان

من فرانسیس فورد کاپولا هستم

شاهنامه، حماسه شاهان، چندسال پیش برای نخستین بار به دست من رسید و من آن را به سرعت و با ولع خواندم. احساس کردم گنجینه ای در حد و اندازه های گیلگمش یا حماسه های هومر را کشف کرده ام. البّته این بار از ایران باستان. این اشعار به فرم فعلی، حدودا در قرن یازدهم و توسط شاعر پارسی فردوسی سروده شده است و خوشبختانه با داستان ها و اسامی پادشاهانش توقعاتم را برآورده کرد. البّته حقیقتا با آنها کاملا هم بیگانه نبودم. و به یاد آوردم که در رباعیات عمر خیام هم به آنها اشاره شده بود که در دوران دبیرستان آن قدر دوستش داشتم که به دختران مورد علاقه ام هدیه می دادم. شاید بهتر است جمشید و کیقباد را از مجموعه شاهنامه در نظر نگیریم؛ خب ما چه کار به کیقباد بزرگ یا کیخسرو داریم؟ اما من برای بار دوّم خود داستان ها را می خواندم و دیدم چقدر جذبشان شدم. در میان شور شگفت انگیز شاعرانه این متنی است متقن با درونمایه توارث و توالی. داستان پادشاهان و پسران با نخ اصلی قصه که مسئله غامض و ناگزیر توارث است. من کاملا تحت تأثیر قرار گرفتم که اغلب ابن پسر نیست که به پدر خيانت می كند، بلكه برعکس شاه قدرت زیادی دارد اما نیازش به کمک پسر هم خیلی شدید است و اگرچه پدر به پسر گفته است اگر او سپاه را رهبری کند و دشمن را شکست دهد، پادشاه جدید خواهد شد. پسر نیز پیروزمندانه برمی گردد اما شاهد عهدشکنی پدر است. معمولا به خاطر ملکه جدید که پدر به زنی درآورده .است ملکه وسوسه و حسادت که معمولا به قصه وارد می شود. سال ها بعد من نسخه خلاقانه و خارق العاده ای از شاهنامه را به صورت اپرای عروسکی-سایه ای دیدم.

در فرهنگ ایرانی بیشترین جشن ها را می یابیم

آنچه می توان گفت اینکه وارونه ی آنچه کسانی می پندارند، شاید بیشتر از هر سامانه ادبی در جهان شادی در ادب پارسی بازتاب یافته باشد. این به آن ارجمندی که شادی در فرهنگ و منش و تاریخ ایرانی داشته است، باز می گردد. یکی از کهن ترین نمونه ها و برهان ها در این زمینه سخنی است که پادشاه بزرگ و نامدار هخامنشیان داریوش در آغاز سنگ نبشته بیستون آورده است. او خدای خویش اهورامزدا را سپاس می گذارد که شادی را برای مردمانش آفریده است. از این روست که در فرهنگ ایرانی ما بیشترین جشن ها و آیین های شادی را می یابیم.(میر_جلال_الدین_کزاری)

جشن شب یلدا پیشینه ای بسیار دیرینه دارد

درست به یاد ندارم نخستین شب یلدایی که گذرانیده ام، در چه زمانی بوده است. آنچه من می دانم این است که در خانواده ما آیین شب یلدا مانند دیگر جشن های بزرگ ایرانی به ویژه نوروز هر سال برگزار می شد. خوان شب یلدا را مادرم میگسترد.

جشن و آیین شب یلدا پیشینهای بسیار دیرینه دارد. هرچند در روزگاران نوتر در تاریخ ایران این جشن به جشنی مردمی دگرگونی یافته است. مانند جشنهای بزرگ فراگیر جشنی رسمی شمرده نمی شده است. جشنهایی مانند نوروز ،مهرگان،سده، بهمنگان کارکردی مردمی داشته است

ایران سرزمین آیین های شادمانی و جشن های بزرگ است. تا آنجایی که من می دانم در هیچ فرهنگی در جهان به اندازه فرهنگ ایرانی ما با جشن ها و آیین های شادمانی در آن شماری که ایرانیان آنها را بر می گذاردند و هنوز پاره ای از آنها را برمی گزارند، روبه رو نیستیم. بسیاری از این آیین ها امروز کاربرد ندارند اما آنچه مایه شادمانی است، این است که ما می بینم چند سال است در ایران جشن ها و آیین هایی را ایرانیان به ویژه جوانان ایرانی بر پای می دارند که صدها سال است فرو نهاده شده اند. (میرجلال الدین کزازی)

جشن و آیین شب یلدا پیشینهای بسیار دیرینه دارد. هرچند در روزگاران نوتر در تاریخ ایران این جشن به جشنی مردمی دگرگونی یافته است. مانند جشن های بزرگ فراگیر جشنی رسمی شمرده نمی شده است. جشن هایی مانند نوروز، مهرگان، سده، بهمنگان کارکردی مردمی داشته است. از این دید می توان آن را با جشن چهارشنبه سوری بسنجیم، امّا این جشن، جشنی است که از دید روانشناختی، از دید ویژگی هایی که در آن می یابیم، با نوروز سنجیدنی است. مانند جشن و آیین نوروز خوانی ویژه را ایرانیان در این جشن می گسترند. آنچه بر این خوان می نهند، مانند ۷ نماد جشن نوروزی کارکرد و ارزش آیینی و نمادشناختی دارد. در پیوند است با خورشید، زیرا که جشن و آیین یلدا از نگاهی فراق می توانیم گفت جشن و بزرگداشت مهر یا خورشید است. از سوی دیگر این جشن باز می گردد به دین آوری به نام مهر یا میترا که در روزگار اشکانی سر برآورد و روزگاری آیین آن در ایران گسترش یافت. به شیوهای شگفت به جهانشاهی رم راه برد. آیین فراگیر و همگانی رومیان شد به گونه ای که بزرگترین هماورد آیین ترسایی، آیین مهرپرستی بود.(میرجلال الدین کزازی)

شاهنامه و دیوان حافظ را در خوان شب یلدا می بینیم

هنوز هم در پاره ای از شهرهای ایران آیین شاهنامه خوانی در شب یلدا انجام میشود اما در شهرهای بزرگ بیشتر دیوان حافظ را می خوانند. به هر روی شاهنامه در چشم ایرانیان همواره تنها دیوانی از سروده ها نمی نموده است؛ آن را شاهکاری ادبی تنها نمی انگاشتند. گونه ای نامه فراسویی و مینویی می شمردند. به همان سان پس از شاهنامه مردمی ترین دیوان سخن پارسی دیوان حافظ است. از همین رو است ما این دو را در خوان شب یلداد می بینیم. (میرجلال الدین کزازی)

انار ارزشی آیینی دارد و نشانه خورشید است

شما هیچ خوانی از خوان های شب یلدا را در هیچ جای ایران نمی یابید که میوه انار در آن نباشد؛ زیرا این میوه ارزشی آیینی دارد این میوه به شیوه ای رازورانه نشانه خورشید است. در میان میوه ها نزدیکترین میوه از دید نمادشناختی به خورشید انار است. اما در روزگاری در ایران که چندان کهن نیز نیست میوه دیگری هم بر این خوان افزوده شده است؛ هندوانه. این میوه همچنان که از نام آن هم پیداست میوه بومی ایران نیست. چرا هندوانه را هم در این روزگار بر این خوان می نهند؟ به پاس رنگ سرخ آن که یادآور یکی از رنگ های بنیادین خورشید است. مانند ماهی سرخ که بر خوان نوروزی جایی یافته است اما در شمار نمادهای کهن این خوان نیست. بیگمان هر یک از این نمادها قصه و فلسفه ای دارند. هنگامی که ما آنها را نماد می نامیم بر همین نکته باریک انگشت می نهیم. نماد پیشینه ای بسیار دیرینه در تاریخ دارد. نمادها صدها سال و حتی هزاران سال پیش برمی گردند. گاهی پیشینه نماد را ما می دانیم یا با پژوهش و رسیدن بر آن آگاه می شویم. (میرجلال الدین کزازی)

پادنماد نمی تواند بر نماد چیرگی یابد

ایران سرزمین فرّ و فروغ و فرزانگی است. سرزمینی که هزاران تنگنا و دشواری را تا کنون آزموده و سربلند و پیروز و بی گزند به در آمده است. زیرا پادنماد نمی تواند نماد چیرگی یابد. دشمنان ایران به ناچار مقابل آن بالا خواهند خمانید؛ نماز خواهند برد و سر به خاک خواهند سود. (میرجلال الدین کزازی)

شایسته ترین کار آنست که تاجیکان به دبیره نیاکانی بازگردند

این آگهی از دید من بسیار ارزنده و با فرّهی است که در تاجیکستان می خواهند شاهنامه را با دبیره سیریلیک در دسترس مردم بنهند. بدین گونه شاهنامه در میان تاجیکان راه خواهد یافت و همگان می توانند با آن آشنایی بجویند و بهره هایی بسیار در زمینه های گوناگون از آن ببرند و با فرهنگ و پیشینه دیرینه و گران سنگ خویش آشنایی بجویند. یکی از دریغ های بزرگ این است که دبیره پارسی در قلمرویی بسیار گسترده به قلمرو ایران تاریخی است و روایی یک باره ندارد. کشورهایی هستند که در این قلمرو از دبیره ای دیگر بهره می گیرند و این دگرگونی در دبیره پیوند مردم آن کشورها را با شاهکارهای ادب پارسی امکان پذیر نمی دارد. از این روست که من این کار را کاری شایسته می دانم، هرچند شایسته ترین کار از دید من آن است که تاجیکان به آن دبیره که گاهی آن را دبیره نیاکانی هم می نامند بازگردند تا نیازی به این برگردان دبیرگی در میان نباشد. (میرجلال الدین کزازی)

نهال باغ خدا

سیاست مُدُن

بیدرنگ، روالی که برای اداره جماعات بکار بسته می شودو دستورالعمل حکومت هاست، در طی تاریخ، به «سیاست مُدُن» تعبیرشده است و توسل به اصول این روش ضامن بقای جماعات به شمار می رود، متأسفانه این کلمه «سیاست» که هدفش در واقع «خیر انسان» بوده است، در عرف عام به بدترین معنی جلوه گر شده، و صفحات تاریخ را بطور کلی با خون آغشته ساخته است، بطوریکه نویسندگان برزگی مثل ویکتور هوگو را چندان از سرنوشت بشر و خلق نومید ساخته که ناچار شده است بگوید:

« شش هزار سال است که مردم جهان بآدم کشی مشغولند، و در این مدّت، خداوند بیهوده وقت خود را در راه پدید آوردن گلها و ستارگان تلف می کند.

آسمان پهناور، هر ساله پیامبرانی به صورت گلهای زنبق و آشیان های زرین پرندگان برای مردم جهان می فرستد تا آنان را به صلح و محبت بخواند. امّا این پیام مهر، اثر جنون را از دلهای هراسناک مردمان بیرون نمی برد.

زیرا دیری است که بزرگترین عشق مردم روی زمین، آدم خواری و خونریزی است. دیری است که فرح بخش ترین نوای موسیقی ملل شیپور جنگ است. دیری است که افتخار بصورت کابوسی موحش درآمده است که سوار بر ارابه کوه پیکر خود می گذرد و مادران بینوا و فرزندان خرد سالشان را زیر چرخ های سنگین خود خرد می کند.

امروزه، خوشبختی ما بسیارمشکل پسند شده، زیرا رضایت فقط وقتی بدست می آید که مردمان بگویند: « برویم و بمیریم»!

حالا دیگر برای جلب خوشبختی تنها باید دهان بر شیپور جنگ نهاد. همه جا برق فولاد می درخشد و می غرد و همه جا دود و آتش برمی خیزد.

دیگر مردمانی که دسته دسته از پی کشتار هم روانه میدان آدم کشی می شوند، برای روشن کردن ظلمتکده روح خود وسیله ای جز آن ندارندکه شعله توپ های جنگ را برافروزند. و این همه، تنها بخاطر جاه طلبی بزرگان قوم صورت می گیرد که خود آنها هنوز ما را در خاک نکرده، بر سر گورمان تجدید عهد مودت می کنند، و در آن هنگام که کالبد ما در دل گور تیره خاک می شود و در میدان های جنگ، شغالان و لاشخوران سراغ گوشت هایی را می گیرندکه شاید به استخوانها باقی مانده باشد، این آقایان، با احترام، بهم سلام می گویند!»

آیا واقعا ویکتورهوگو درست می گوید و همه این قراردادها که بسته شده، همه این خونها که ریخته شده برای جاه طلبی یک فرد بوده است؟ اگر فورا قبول کنیم و جواب مثبت بدهیم، مثل اینکه کمی بی انصافی کرده ایم. درست است که این «فردها» ممکن است جاه طلب باشند، ولی به هر حال وقتی در صف مقدم یک اجتماع قرار می گیرند تنها برای این نیست که جاه طلبی خودشان را ارضاء کنند، یک جمعیت گمان می کند از این راه بیشتر و بهتر می تواند به زندگی خود ادامه دهد و رفاه بیشتری بدست آورد.

در این دوراهی است که بحث«اخلاق» و «انسانیت» رفیق نیمه راه می شوند و راه خودرا از «سیاست و تدبیر مُدُن» جدا می کنند، و همین نکته ظریف است که روش اهل سیاست را -که گاهی با اصول اخلاقی تباین تام دارد- در قاموس حیات انسانی توجیه می کند... .

یکی جامه زندگانی است تن که جان داردش پوشش خویشتن

بفرساید آخرش چرخ بلند چو فرسود جامه بباید فکند

تن ما چو میوه است و او میوه دار بچیند یکی روز میوه زدار(اسدی طوسی)

در تباین تام با سخن اسدی طوسی ناصر خسرو می گوید:

خلق تمامی نهال باغ خدایند هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن

و مولوی نیز می گوید:

قاضی بنشاندند او می گرفت گفت نایب: قاضیا، گریه ز چیست؟

این نه وقت گریه و فریاد توست وقت شادی و مبارک باد توست

گفت: آه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالِم جاهلی؟

آن دو خصم از واقعه خود واقفند قاضی مسکین چه داند؟ز آن دو بند؟(مثنوی،د2: 2744-2747)

(برگرفته از کتاب تن آدمی شریف است. در باب نهال باغ خدا. نوشته : دکتر باستانی پاریزی)

تحوّل

چندی است همه کس به هرکوی و برزن، به هر محفل و انجمن، دمی می یابند؛ سخن از تحوّل می آغازند. به حالی که برای حصول به این منظور می بایست به گفته رودکی که می گوید:

هرکه نَامُخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

تحوّل در فرهنگ دهخدا و فرهنگ نامه های دیگر از باب لغوی از جای به جای شدن، برگشتن از جایی به جایی دیگر، انتقال از جایی به جایی دیگر، منتقل شدن و برگشتن از جایی به جایی آمده است. پس تحوّل بذات در اندرونش تغییر است.

یعنی خلاف رای خداوند حکمتست امروز خانه کردن و فردا تحوّلی

بالای خاک هیچ عمارت نکرده اند کز وی به دیر و زود نباشد تحوّلی (سعدی)

پیشینه تحوّل

پیشینه تحوّل را با استناد به مستندات کلید واژه تحوّل در بیانات مقام معظم رهبری که آن را در قالب Pdf قرار داده ام و به پیوست این نوشته اندک، ضمیمه آن ساخته ام تا مورد مدّاقه و پی گرفته شود.

تحوّل را به زبان تمثیل و به استعانت از کلام محمّد بلخی این گونه باید بشکافم؛ فرض براین باشد که تحوّل انباری است که از ره آن گندمی در سیلو جمع آریم، به حالی که اندیشه های ما در پندار، گفتار و کردار در تعامل با جهانیان، نا همسو و ناموزون با حرکت موزون جهانی است و این را نیز سوزنی پنداریم؛ این بدان نمی ماند که کاه را در چشم مردم بینی، لیک کوه را در چشم خویش نابینی.

ما در این انبار، گندم[1] می کنیم گندم جمع آمده،گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش[2]

موش، تا انبار ما حفره زدست و از فنش انبار ما ویران شده است

اوّل ای جان دفع شر موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن

گر نه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چهل ساله کجاست

می اندیشم که این تمثیل بگرفته از دفتر اول مثنوی مولانا، مناسب حال ما و کسب و کارهای ما است .این همه انرژی در این سال ها بگذاشتیم و هزینه کردیم که با آخرین روش های جذب مخاطب خویش را در دل جهانیان بنهیم غافل از این که با گفتار و پندار و کردار خویش اندک علاقه مندانی که اظهار وفاداری برایمان می کردند در اثر بی توجهی به علایق اشان و یک سویه نگری ها ما در تعامل با جهانیان آنها را نیز از دست می دهیم.

فهم و درک ما از تحوّل بر همگان چو مصداق حکایت « منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را.» می ماند که هر یک از ما از تحوّل فهمی بداشته و داریم که در ذات یک چیز است امّا در بینش و نگرش به فهم و برداشت از تحوّل سردرگم ایم. که مولوی این پدیده را اینچنین می سراید:

چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این بانگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگوری ای دغا

آن یکی ترکی بد و گفت این یَنُم من نمی خواهم عنب خواهم اُزم

آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را .....(مثنوی، د2: 3681-3684)

انواع تحوّل

گام به گام : تحوّل سازمانی می تواند بدون انفصال از گذشته سازمان و در ادامه آن باشد که به آن تحوّل گام به گام می گوئیم.

بنیادی : می تواند با گسستن از گذشته سازمان صورت پذیرد که به آن بنیادی می گوئیم .

واکنشی: می تواند واکنشی در برابر محرک های محیطی باشد که به آن واکنشی می گوئیم.

پیشگام: می تواند بر اساس پیش بینی وقایع و الزامات محیطی باشد که به آن پیشگام می گوئیم.

چهار گام تحوّل بُعدی نهفته دارد که آن را بینش و نگرش گویند. هر جامعه به چهار گونه تحوّل نیازمند است این بُعد خود در چهار گونه تحوّل بجدّ نقش آفرینی می کند. چهار گونه ساختار تحوّل عبارت است از: 1- تحوّل در ساختار فرهنگی. 2- تحوّل در ساختار اجتماعی . 3- تحوّل در ساختار در اقتصادی. 4- تحوّل در ساختار سیاسی.

البّته در این باب، هر چند امروزه در جامعه و شاکله اداری، تحوّل سوزنی گم گشته گردیده است که خُرد و کلان را به پیدا کردن آن در همه جا بسیجانیده اند. لیک بر خویش فرض می دارم که در سخن پیش از این پیش گام بر ننهم و پای شتر سخنم را سفت و سِتوار به ستون حنانه بندم:

چون:

اُستُنِ حنانه از هَجرِ رسول ناله می زد همچو ارباب عُقول... (مثنوی،د1: 2113)

گفت: می خواهی تو را نخلی کنند شرقی و غربی ز تو میوه چِنند؟ ...(مثنوی،د1: 2116)

و به موعظه شیخ مصلح الدّین سعدی، مصلحت چنان بینم و در نشیمن عزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و مِن بَعد پریشان نگویم:

زبان بریده، به کُنجی نشته صُم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم (دیباچه گلستان سعدی)

زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف(مثنوی، د1: 693)

باز،اگر بخت یار باشد و روزگار دمساز، زینه و پایه تحوّل نیز به دیده نیک نگریسته شود؛ و امّا تا چه قبول افتد و که در نظر آید!


[1] .(تحوّل).

[2] . (سوزن)

پویه پایای پارسی

پویه پایای پارسی

گاه می اندیشند و می پرسند که چرا زبان پارسی دری در درازای هزارسالی که زبان دانش و ادب شده است، دگرگونی هایی بنیادین و آشکار نیافته است. در برابر زبان های دیگر، زبان هایی چون انگلیسی و فرانسوی و آلمانی دگرگونیهایی بسیار یافته اند؛ بدان سان که انگلیسیان و فرانسویان و آلمانیان امروز، اگرکارشناس زبان نباشند و سخندان، به آسانی نمی توانند متنهایی کهن را که بدین زبانها نوشته یا سروده شده اند، دریابند. امّا در زبان پارسی دری چنین نیست. متنهای کهن پارسی هنوزبرای ایرانیان و پارسی زبانان روشن و دریافتنی اند، مگر پاره ای از آنها که سخت هنر ورزانه اند؛ و به شیوه هایی نوشته یا سروده شده اند که امروز کاربردی ندارند؛ متنهایی گرانبار از آرایه ها و ترفندهای شاعرانه و واژگان دور و دشوار که مایه تیرگی و دیرپایی آنها شده اند. ليك متنی کهن چون شاهنامه فردوسی که هزار سالی بر آن گذشته است و از برجسته ترین نمونه ها در پارسی روشن و روان و سرشتین شمرده می آید، هنوز برای ایرانیان و پارسی دانان متنی است که در دریافت آن چندان با دشواری و پیچش روبرو نیستند. متنی چون شاهنامه که از کهنترین سروده های پارسی است، متنی که پس از سده ها هنوز آشناست؛ یا دست کم در آنجا که اندکی کهنه و دور می نماید آشناروی است. ما در خواندن شاهنامه هرگز آنرا متنی گسسته از پارسی امروز و بیگانه با آن نمی یابیم. پیوند و نزدیکی شاهنامه با روزگار ما آنچنان است که اگر از پاره ای کاربردهای کهن و ویژگیهای سبکی چشم در پوشیم، می توانیم آنرا متنی همزمان بشماریم. بسیاری از بیتهای شاهنامه آنچنان امروزین است که اگر بخواهیم اندیشه بازنموده در آنها را به پارسی کنونی باز گوییم، سخن کمابیش همان خواهد شد که فرزانه استاد توس، در سپیده دم ادب دری، سروده است. چرا چنین است؟ آیا این ویژگی در پارسی دری که کهنی است نو و دوری است نزدیك از آن است که این زبان در درازای زمان، زبانی فرومانده وایستا بوده است و بدور از پویایی و نوشوندگی؟ اگر زبان آیینه فرهنگ است و دگرگونیها و پیشرفتهای فرهنگی در آن باز می تابد، چرا پارسی دری، در این هزار سالی که بر آن می گذرد، چندان دگرگون نشده است؟ با آنکه فرهنگ و ادب ایرانی در این روزگار از پویاترین و زنده ترین فرهنگها و ادبها در جهان بوده است. زبان پارسی خود نیز، چونان زبانی کارآمد و فرهنگی بر پهنه ای از جهان، از شمال آفریقا تا خاوری ترین مرزهای چین و حتی آن سوی آن، رواج و روایی داشته است؟ چرا این زبان که از هر روی می بایست نيك دگرگون می شده است، کمابیش ایستا و یکسان مانده است؟

ما می کوشیم در این جُستار پاسخی به این پرسش که ذهن بسیار کسان را در این زمان به خود در می کشد بدهیم. پاسخ این است: ایستایی برونی پارسی دری و یکسان ماندگی آن نه تنها نشانه فرومردگی و فرسودگی آن نیست، بلکه بدرست گویای سرشت زنده و تپنده و پویای این زبان است. به گفته ای روشنتر، پارسی دری در بسیاری از زمینه های زبانشناختی که دگرگونی در زبانها در گرو آنهاست، به فرجام دگرگونی خویش رسیده است؛ به مرزی بازپسین که به ناچار پویایی و دیگر شدگی زبان در آن به پایان خود می رسد. هر روند دیگرگونی در زبان آغازی دارد؛ راه و روالی را می پیماید؛ سرانجام، به زینه ای (مرحله) می رسد که خواست زبان از دیگرگونی رسیدن بدان بوده است. در این زینه، دگرگونی به فرجام خود می رسد، زبان، در آن روند از دگرگونی، از پویه می افتد. زیرا فراتر از آن نمی تواند رفت. در این هنگام، آنچه زبان دیری تب آلوده با پویه پایدار خویش می جُسته است، سرانجام فرادست آمده است؛ پس به ناچار به گونه ای از مانایی و ایستایی راه می برد. این ایستایی برآمده از فرسودگی و پوسیدگی زبان نیست؛ مغز پویایی است و فرجام آن، نشانه آن است که روند بالیدن به جایی که می بایست بدان برسد رسیده است؛ و زبان به آرمان و آماج خویش دست یافته است. این گونه ایستایی ریشه در شکفتگی جوانی دارد، نه در پژمردگی پیری .

اگر زبانهایی چون انگلیسی و فرانسوی و آلمانی که خویشان دیرینه پارسی اند، در سنجش با این زبان، پویاتر می نمایند و تیز و تفت دگرگون شده اند و می شوند، از آن است که این زبانها هنوز به زینه ای از پویایی و پیشرفت که پارسی دری بدان رسیده است، نرسیده اند. می توان گفت که پارسی دری در اوان رسیدگی و بالیدگی است؛ ليك آن زبانها، در سنجش با آن هنوز سالیان کودکی و نوجوانی را می گذرانند. بی گمان شتاب بالیدن در کودکان و نوجوانان فزونتر و چشمگیرتر از بالیدگان و سره مردان است. آنچه این زبانها امروز در دگرگونی و پیشرفت می آزمایند و از سر می گذرانند، پارسی دری در پیشینه چند هزار ساله خود، دیری است که آزموده است و از سر گذرانیده است. آری! پویه[1] پایای[2] پارسی است که ایستایی برونی امروزینش را پدید آورده است.

ما، در پی، این پویۀ پایدار را در سه زمینه دگرگونیهای آوایی، دگرگونیهای نحوی و دگرگونی در سرشت زبان می کاویم و نشان می دهیم:

1. دگرگونیهای آوایی:

این گونه از دگرگونی آشکارترین و تندترین گونه در زبان است. آواهای زبانی همواره به یکدیگر بدل می شوند. آوایی جای آوای دیگر را می گیرد. بدان سان که زبانشناسی نشان داده است و استوار داشته است این دگرگونیها کور و بی سامان و بیهوده انجام نمی پذیرد. هنجارها و قانونمندیهایی ویژه بر دگرگونیهای آوایی، مانند هر دگرگونی دیگر در زبان، چیره است. در آواشناسی زبان و بخش دگرگونی و اکها این قانونمندیها کاویده و بر رسیده می شود. آواهای آغازین، بیابانی، درشت و وحشی به کناری نهاده می شوند؛ تا آواهای نرمتر،هموارتر، آهنگین تر به جای آنها بنشینند. هرچه ما، در واژگان زبانی، به چنین آواهای درشت و گران و دشوار بیشتر باز خوریم، بیشتر بر آن خواهیم بود که آن زبان واپس مانده و آغازین و دگرگون ناشده است. آواهای درشت و ناساز و ناهموار در واژگان پارسی، پس از هزاران سال پویایی و دگرگونی، کمابیش به یکبارگی قرونهاده شده است؛ و آواهایی نرم، هموار و دلپذیر به جای آنها نشسته است. شاید سخنی بر گزاف نباشد، اگر بگوییم زبان پارسی سوده ترین و ساده ترین زبان در زبانهای هندواروپایی از دید دیگر شدگی آوایی است. شاید در هیچ کدام از آنها، بافت آوایی زبان چنان نغز و آهنگین و دلاویز نشده باشد که در پارسی دری شده است. زیرا هیچ کدام از آن زبانها بدان پایه از سودگی و سادگی آوایی که زبان پارسی بدان رسیده است نرسیده اند. گواهی آشکار بر سادگی و سودگی این زبان آن است که در پارسی، نوشتار کمابیش با گفتار برابراست. بجز چند ریخت کهن چون «خوا» که «خا» خوانده می شود و آن نیز ارزش زبانشناختی دارد، زیرا واژگانی با معانی متفاوت را پدید می آورد، ما در پارسی رسمی به همان سان که می گوییم می نویسیم. پیداست پارسی مردمی از این شمار بیرون است؛ نیز نشانه هایی چندگانه در خط که آوایی یکسان را نشان می دهند و در بنیاد پارسی نیستند؛ نشانه هایی چون «سف ص، ث، یا ز، ذ، ض، ظا» این ناسازی گفت با نوشت در خط است، نه در زبان. برای آنکه پویایی زبان پارسی را در قلمر و آواها به روشنی دریابیم تنها بسنده است که واژه ای چند را در زبانهای ایرانی از دیر زمان تا پارسی دری بررسیم. در پی چند واژه را نمونه وار یاد می کنیم:

1. نام خدای ایران اهورامزد است. این ساخت اوستایی در پهلوی به اوهرمزد و هرمزد دیگرگون شده است؛ در پارسی دری، اورمزد و سرانجام هرمز شده است. هرمزسوده ترین ریخت این نام باستانی است. روند دیگرگونی آوایی در این نام با ساخت هرمز به فرجام خود رسیده است.

2. خوَرِنَه در اوستایی، در پارسی باستان، فَرنَه، در پهلوی خوَرَّه و خَرّه شده است؛ و در پارسی دری به فَرَّه فرّه و سرانجام فر دیگرگون گردیده است. سوده ترین ریخت این واژه فر است. این واژه چگونه می تواند ساده تر و سوده تر از فر بشود؟ واژه ای دیگر برآمده از این واژه در اوستایی خوَرِتَنگوهَنت است. این واژه درشت در پارسی دری، در ساخت «فرّخَ» نرم و هموار گردیده است.

3. وایو که نام یکی از ایزدان بزرگ زرتشتی است در اوستا، در پهلوی به «وات» دیگرگون شده است؛ در ساخت «واه» و «وای» و «بای» در دری کهن و پاره ای از گویشهای بومی به کار رفته است؛ و سرانجام، در ساخت نوتر «باد» پایدار مانده است.

4. اَنَئوشَه در اوستایی که به معنی بی مرگ است. در پهلوی «انوشک» شده است؛ در پارسی دری از آن «انوشه» و «انوش به یادگار مانده است. سرانجام به پایان سودگی خود رسیده است و «نوش گردیده است .

5. آناهیتا بغبانوی آبها در اوستایی، در پهلوی اشکانی «اناهیت» شده است. و در پهلوی ساسانی «اناهید»؛ و سرانجام در پارسی دری در ساخت نرم و دلاویز «ناهید» پایدار مانده است.

واژگانی بسیار را از این گونه می توان نمونه آورد؛ چون نامهای امشاسپندان و هومنه در اوستایی که در پارسی دری «بهمن» شده است؛ ارتاوهیشتا که از آن اردیبهشت به یادگار مانده است؛ سپنتاازمئیتی که در دری کهن به «سپندارمذ» دیگر شده است؛ و سرانجام، در ساخت نيك سوده و ساده «اسفند» یا «سپند» به فرجام دیگرگونی خود رسیده است؛ خشتروئیریَه که در پارسی دری «شهریور شده است نیزهَئُوزوتات و واَمِرتات که در این زبان در ساخت «خرداد» و «مرداد» به کار برده می شود.

نغزی و نازکی واژگان پارسی آنچنان است که سخن سنجان، آنگاه که در دیباچه دانش بدیع، خواسته اند نمونه ای در این زبان از واژگان درشت و ناساز و ناشیوا بیاورند درمانده اند. یکی از آهوها (=عیب) در ادب که با گشاده زبانی و شیوا سخنی (= فصاحت) ناسازگار است و میباید از آن پرهیز کرد، ناسازی آواهاست در واژه و رمندگی آنها از یکدیگر. واژگانی که آواها در آنها به نیکی با هم پیوند نگرفته اند و استوار درهم تنیده اند. واژگانی گران و گوش آزارند و در گفت، دشوار. بدیع نویسان نتوانسته اند نمونه هایی درست و بسزا از این گونه واژگان را در پارسی بیابند و به دست دهند؛ به ناچار، بیتهایی از گونه این بیت مولانا را نمونه آورده اند که نمونه ای ناساز و نادرست است:

دو دهان داریم گویا همچونی؛ يك دهان پنهانست در لبهای وی

«پنهانست» در این بیت که به بایستگی شعری آورده شده است گران و ناهموار است؛ وليك عیب و آهویی در زبان پارسی نیست؛ زیرا «پنهانست» کاربردی است ویژه در شع؛ر و گذشته از آن ، از دو واژه «پنهان» و «است» ساخته شده است که هیچ کدام به تنهایی واژه ای ناهموار و دور و دشوار نمی تواند بود. در هیچیک از این دو واژه به ناسازی آوایی باز نمی خوریم.

2. ریخت های نحوی:

در زبانهای کهن ایرانی ریختها و هنجارهای نحوی پیچیدگیهایی داشته است که در پارسی دری از میان رفته است. حالت نحوی واژه در جمله، در این زبانها، به یاری پساوندی که بدان می پیوسته است نشان داده می شده است. نام در زبانهای کهن ایرانی هشت ریخت و حالت نحوی داشته است. روانشاد دکتر ناتل خانلری این هشت حالت گردانش (= صرف) نام را چنین یاد کرده است.

  1. حالت کنایی: یعنی کلمه در جمله «نهاد» واقع شده است.
  2. حالت آیی: یعنی کلمه در جمله «منادی» واقع شده است.
  3. حالت وابستگی: یعنی کلمه در جمله متمّم اسم (مضاف اليه) است.
  4. حالت رایی: یعنی کلمه در جمله مفعول است.
  5. حالت بایی: معادل متمّم «فعل» با حرف اضافه «با».
  6. حالت برایی: معادل متمّم فعل با حرف اضافه «به» یا «برای».
  7. حالت ازی: معادل متمّم فعل با حرف اضافه «از».
  8. حالت اندری: معادل متمّم فعل با حرف اضافه «اندر» یا «در».

در پارسی باستان این حالتهای نحوی به هفت گونه کاهش یافته است؛ و «برایی» با «وابستگی» یکسان شده است. در پارسی میانه و پارسی دری، این گونه گردانش نام به یکبارگی از میان رفته است؛ و حرفهای اضافه و جایگاه واژه در جمله به جای آنها کاربرد یافته است. بدین سان، جمله پارسی به ساده ترین و بی پیرایه ترین جمله دگرگون شده است. بسته به اینکه واژه چگونه در جمله به کار برده شده باشد، حالتهای نحوی گوناگون به خود می پذیرد؛ نمونه را، در دو جمله زیر:

مادر كودك دارد؛

كودك مادر دارد؛

مادر در جمله نخستین نهاد است و كودك در جمله دوّم .

ناگفته پیداست که دگرگونی در ریختهای نحوی فراتر از این نمی تواند رفت؛ و هنجارهای نحوی در زبان ساده تراز این نمی تواند شد.

همین ویژگی در جمله پارسی که جایگاه واژه در جمله حالت نحوی آنرا رقم می زند، گاه آرایه ای را در بدیع پدید می آورد که آنرا «دو رویگی» می توان نامید. دو رویگی آن است که اگر جای نهاد و گزاره را در جمله دیگر کنیم. سخن از ستایش به نکوهش بگراید؛ و از جد به لاغ و شوخی. نمونه هایی از این آرایه را که از بافت جمله پارسی بر می خیزد در بیتهای زیر می توانیم یافت:

ای خواجه ضیا شود از روی تو ظُلم با طلعت تو سور نماید ماتم

نمی توان دانست که این سخن ستایش است و ظلم ضیا می شود و ماتم سور؛ یا نکوهش است و ضیا ظلم می گردد و سور ماتم.

نگویم به کدام است و چه نیکوست؛ از این رفتار تو دشمن شود دوست

به نغزی، پیدا نیست که دوست دشمن می شود، با دشمن دوست.

دیگر از هنجارهای نحوی که در زبانهای کهن ایرانی بوده است و در پارسی دری از میان رفته است، «دوگانگی»(=تثنیه) است در پارسی دری، تنها دو پساوند هست که گویای جمع است:«ها» برای بیجان، و «ان» برای جاندار، نبود پساوند نیز نشانگر افراد است: گل، گلها، مرد، مردان. هر چه بیش از يك باشد. از دو به بالا بدین شیوه جمع بسته می شود. چون زبان نیازی به ساختی جداگانه برای دو نداشته است، دوگانگی از میان رفته است. چرا می باید دو را از دیگر شمارها جدا کنیم و ساختی خاص را در زبان بدان ویژه بداریم. چرا شمارهایی دیگر چون سه، چهار، پنج و از این گونه نمی باید هر کدام ساختی جداگانه ویژه خویش داشته باشند؛ و با پساوندی نشان داده بشوند؟ چرا دو تافته ای جدا بافته می باید شمرده شود؟ به سادگی می توان دویی را با آوردن شمار دو پیش از واژه در آن نشان داد؛ آنچنانکه سه ای و چهاری و پنجی و از این گونه را به همین شیوه نشان می دهیم؛ دو مرد آمدند؛ سه مرد آمدند؛ چهار مرد آمدند...

دوگانگی ساختی بوده است که زبان نیازی بدان نداشته است؛ پس آنرا فرو نهاده است.

3. سرشت زبان ها:

زبان پارسی از دید سرشت و ساختار درونی نیز زبانی بسیار دگرگون شده و پیشرفته است. این زبان پویا هر آنچه را بدان نیاز نداشته است و به کارش نمی آمده است در درازنای زمان به کناری نهاده است. همهٔ ویژگیها و هنجارهای «بروز زبانی» که ارزش زبانشناختی نداشته اند، از آن سترده شده اند. همه آنچه که زبانی نبوده است و با آرمان زبان که بازنمود اندیشه ها و برقراری پیوندهای ذهنی است سازگار نمی افتاده است فرو نهاده شده است. زبانهایی که چندان پویایی نداشته اند و دگرگونی نیافته اند، از پیرایه ها و افزونه هایی بیهوده گرانباراند که نبودشان کمترین گزندی به زبان نمی رساند؛ و به هیچ روی، از رسانایی و کارایی آن نمی کاهد. این پیرایه ها و افزونه ها «ته نشستها» و یادگارهایی اند که از نهادها و بنیادهای اسطوره ای و از باورها و اندیشه های باستانی در زبان بر جای مانده اند؛ و بیهوده ساختار زبان را پیچیده و دشوار ساخته اند. این پیرایه ها و افزونه ها که زبان در سرشت نیازی بدانها ندارد، و اگر زبانی پویا باشد می باید زمانی خود را از بند بازدارنده آنها برهاند و به چالاکی و سبکباری برسد، وارونه آنچه انگاشته می شود مایۀ گرانباری زبان است، نه مایه گرانسنگی آن. این «دُرد»های اسطوره ای و باورشناختی که از دیر زمان در زبان باز مانده اند، در جای خود ارزش فرهنگی دارند؛ امّا چون بنیادهایی زبانشناختی نیستند، به وزنه هایی گران می مانند که پای پویه زبان را از رفتار باز می دارند؛ و ساختار آنرا، به بیهودگی، گرانبار و دژم و آشفته می سازند. این مانده های باستانی در زبان، آن داستان پارسی را فرایاد می آورد که خوانی فراخ گسترده شده باشد. آوندها و ابزارهای خوان به فراوانی بر آن چیده شده باشد. ليك از آنچه بایسته است و خوان را برای آن می گسترند، از خورش بر آن نشانی نباشد. چنین خوانی ساز و سامانی است در برون شاهوار و بشکوه که به راستی سود و کاربردی در آن نیست.

این دُردهای دیرین که پاره ای از زبانها، حتّی زبانهایی که امروز به هر روی، درسایه چیرگی اقتصادی و صنعتی گسترش و روایی جهانی یافته اند، بدانها آلوده اند، نرینگی و مادینگی و امردی در واژگان نمی توان یافت. زیرا اندکی از نامها از این دید با نامورها سازگار می افتند. نامهایی که نامور در آنها بیجان است و جنسیّت در آنها بی معنی است، همچنان در این زبانها دارای هر سه جنس یا گاه نیز دو جنس از آن سه هستند. این هنجار در زبان از آنجا که هنجاری «برون زبانی» است، برهانی زبانشناختی نیز نمی تواند داشت. هم از آن است که در زبانهای گوناگون آیین و سامانی یکسان نیز ندارد. واژه ای یا نامی در زبانی نرینه است؛ ليك همان در زبانی دیگر مادینه با امرد است. نمونه را، خورشیدsoleil Le در فرانسوی و نرینه است؛ ليك در آلمانی Diesonne مادینه است. یا کتاب le livre در فرانسوی نرینه است؛ ليك Das Buch در آلمانی امرد است. از این روی یکی از بزرگترین دشواریها در آموختن این زبانها جنسیّت واژگان است که از آیینی ویژه برخوردار نیست و چندان قانونمند نمی تواند بود. نوآموز در این زبانها می باید جنسیّت واژگان را يك به يك به یاد بسپارد.

نا گفته پیداست که جنسیّت واژگان دررسانایی زبان و کارایی زبانشناختی آن کمترین نقش و بهره ای ندارد. تنها رفتار زبانی را پیچیده و دشوار می سازد. زیرا، چنانکه می دانیم، در زبانهایی که بدین سان باستانگرایانه اند و هنوز در بند هنجارهای برون زبانی فرو مانده اند، واژگان بر پایه جنسیّت پیوندهایی با یکدیگر می یابند. این پیوندها نیز در ریختهای گوناگون تحوى تفاوت می پذیرند. در جمله ای پایین و درست تمامی این پیوندها و کاربردهای نحوی ویژه را که از جنسیّت در واژگان بر می آیند، می باید در نظر گرفت و ورزید. به راستی، چه سود از این همه تلاش، تلاشی سترون و بی بازده؟ تلاشی که چون در خدمت زبان و ارزش زبانشناختی ندارد بیهوده می ماند.

چهار جمله ساده را در پارسی، فرانسوی، آلمانی و انگلیسی با هم بسنجیم. دو زبان از این چهار گرفتار جنسیّت در واژگانند. آیا این چهار جمله در رسانایی تفاوتی با هم دارند؟ آیا به هیچ روی جمله های فرانسوی و آلمانی را می توان روشنتر و رساتر از جمله های پارسی و انگلیسی شمرد؟

مادرم برای من گرامی است

.Ma mère est chère pourmoi

.Meine müter ist lien für mich

.My mother is dear to me

زبان پارسی دری که شایسته ترین فرزند زبانهای ایرانی است و بالیده ترین آنها، این بندها را يك به يك گسسته است؛ و چالاک و پویا، راه دگرگونی و پیشرفت را در نوشته است.

در زبانهای پارسی باستان و اوستایی هر سه جنس نرینه و مادینه و امرد کاربرد داشته است. ليك در پارسی میانه و پارسی دری این هر سه از میان رفته است؛ بدان سان که هیچ نشانی از آنها در این زبان که به زینه های فرجامین در دیگرگونی و «زبانشناختی شدن» رسیده است، بر جای نمانده است. در سه زبان زنده امروزین جهان آلمانی و فرانسوی و انگلیسی که با پارسی همدودمانند به زینه هایی متفاوت از این دید باز می خوریم. زبان آلمانی باستانی تر مانده است؛ زیرا هر سه جنس در آن هنوز دیده می شود: Die برای مادینه؛ De برای نرینه و Das برای امرد. در زبان فرانسوی، امردی کمابیش یکسره از میان رفته است؛ و دو جنس دیگر هنوز کاربرد دارد: Le برای نرینه؛ La برای مادینه. در زبان انگلیسی که از این دید پیشرفته تر از آن دو می نماید، هر سه جنس از میان رفته است؛ و تنها در شناسه سوّم کس نشانی از آن مانده است. He برای مرد؛ She برای زن؛ وIt برای جز آن. امّا در پارسی دری این نشانه نیز از جنسیّت واژگان بر جای نیست. زیرا زبان بدان نیازی نداشته است. چرا می باید در شناسۀ سوّم کس جنسیّت نشان داده شده باشد؟ مگر نه آن است که شناسه به جای نام می نشیند، و به تنهایی به کار برده نمی شود. روا نیست که شناسه ای را بی پیشینه، بی نامی که بدان باز می گردد در سخن .بیاوریم. برای نمونه، هرگز کسی به یکباره نمی گوید، یا نمی نویسد که: «اوآمد»، «او» در این جمله، به ناچار به کسی باز می گردد در این بازگشت و پیوندی که شناسه با «مرجع» خود دارد، نرینگی یا مادینگی، زنی یا مردی آشکار خواهد شد. برای نمونه، اگر سخن ازبهرام باشد، «او» به بهرام باز می گردد و در جمله جانشین وی می شود. اگر سخن از ناهید باشد، به ناهید باز می گردد و در جمله جانشین وی می شود. شنونده با خواننده خود می داند که«او» بهرام است یا ناهید. نیازی نیست که شناسه خود گویای نرینگی یا مادینگی باشد شناسه واژه ای است وابسته که به تنهایی به کار برده نمی شود. از این روی، جنسیّت در آن بیهوده است و ارزش زبانشناختی نمی تواند داشت.

بر پایه آنچه نوشته آمد، زبان پارسی دری در این زمینه نیز زبانی نیک پویا و پیشرفته بوده است؛ و زینه هایی از دگرگونی را پس پشت نهاده است که زبانهای دیگر هنوز بدانها نرسیده اند. این زبان پیش از دیگرزبانها خود را از بند باورهای باستانی رهانیده است؛ و دُردهای اسطوره ای را از پیکر خویش سترده است. در جهان باستان، از آن روی که زبان دارای ارزش آیینی و نمادین بوده است، نامها به شیوه ای جاودانه و فراسویی سپند و رازآمیز انگاشته می شده اند. باور بر آن بوده است که پیوندی نهانی و سرشتین در میانه نام و نامور وجود دارد؛ به گونه ای که نام می تواند جای نامور را بگیرد. تو گویی نامور را با همه ویژگی هایش در نام فرو فشرده اند. نام در فرهنگهای کهن، نهاد نامور و نشانه راز و ارائه آن شمرده می شده است از این روی، بر آن بوده اند که نامها آنسری اند و از آسمان فرو فرستاده شده اند: الاسماءُ تُنْزَلُ مِنَ السَّماء. بر پایۀ سپندی و نمادینی نامهاست که در آیینهای باستانی، منتره ها و باژها ارزش و کاربردی بسیار یافته اند. با بر زبان آوردن نام کسی یا چیزی، به شیوه ای نهانگرایانه وآیینی، گمان می برده اند که می توان با آن کس یا چیز پیوند گرفت؛ یا نیروهای نهفته در آن چیز یا کس را رها و کارا ساخت. هنوز افسونگران برای آنکه کسی را به فرمان در آورند، یا به کاری برانگیزند و افسون کنند نخست نام او را می پرسند. به یاری نام است که می کوشند بر نامور دست یابند. زیرا نام نامور را در خود نهفته می دارد. هم از این روی بوده است که پهلوانان کهن از گفتن نام خویش به جنگجوی هماورد سخت پروا می کرده اند. نام آسیب جای پهلوان شمرده می شده است. باور برآن بوده است که اگرهماورد نام پهلوان را بداند به گونه ای بر او دست یافته است. نیزاز آن است که هنوز در فرهنگ بومی ما، مردان از گفتن نام پردگیان خویش سر باز می زنند؛ و می کوشند که آنان را به شیوه ای کنایی و پوشیده نام ببرند. تو گویی اگر بیگانه ای نام پردگیان کسی را بداند، به شیوه ای راز آلود، به مشکوی آن کس راه جسته است. بر پایه همین باور باستانی است که دبستانهایی چون دبستان حروفیان و نقطویان در نهانگرایی و درویشی پدید آمده است.

باری، چون در جهان باستان نام، ازهرروی و سوی، نشانگر نامور شمرده می شده و است و نامور را در نام نهفته می دانسته اند، نام پاره ای از ویژگی های نامورکه از آن میان نرینگی و مادینگی و امردی است. در زبان به کار گرفته شده است؛ این هنجار و نهاد اسطوره ای و باورشناختی که امروز کارایی فرهنگیش را از دست داده است، در پاره ای از زبانها، چونان افزونه ای بی سود که تنها مایه پیچش و گرانباری است هنوز برجای مانده است. ليك دیری است که از زبان پارسی که زبانی است پیشرو و پیشتاز و پویا سترده شده است.

زبان شکّرین پارسی که گسترده ترین و دلاویزترین ادب جهان را در دامان خود پرورده است، پیشرفته ترین زبان در دودمان زبانهای آریایی است. دور نیست اگر بر آن باشیم که آینده این زبانها را در آیینه زبان پارسی می توان دید. این زبانها، اگر در دگرگونی و پویایی بیایند، به زینه هایی خواهند رسید که زبان پارسی آنها را در نوشته است؛ و سرانجام، پیکره و ساختی خواهند یافت که از نگاهی گسترده و فراگیر با ساخت و پیکره زبان پارسی همانند یا نزدیک خواهد بود. زبان پارسی این زبانها را پیشوا و پیشتاز می تواند بود؛ زیرا در پویه پایای خویش، همه آنچه را که زبان بدان نیاز نداشته است به کناری نهاده است؛ و بیش از هر زبانی دیگر، به زبان ناب نزديك شده است.

دکتر میرجلال الدین کزازی

پی نوشت:

ناتل خانلری، پرویز.(1356). تاریخ زبان فارسی.انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.صص164-172.


[1] .رفتن نرم و سیر و تحوّل نرم و متین.

[2] .پاینده و مانا.