نفس اماره آدمی چونان اژدهای فسرده است
ضمن عرض تبریک عید سعید فطر و قبولی طاعات و عبادات شما سروان گرامی به نزد ایزد دادار، به پیوست عیدانه ای کوچک از باب مراقبه دل از دام های نفس اماره که دمادم درنوردیدن آدمی است . بنا به بضاعت به توصیف اوصاف شوایب و حوادث آن برآمدم که امید است به دل برآید .
ماه رمضان که به قدر طرفی به اجتناب از نفس اماره، ما را رهنمون بود؛ پس ازماهی غبارزدایی از شوایب نفس، سرانجام ساز و برگش را برچید و برفت و برگی از حیات ما را نیز ورق زد و فرو برد .دریغا ! آدمی به سرشت نسیانش که سرمست زندگی روزمره است؛ روزه هشداری برای این روزمرگی هاست.روزه پالایش جسم و روح انسان ازدروغ، کینه و حسد و اشتباه و خطا از نفس اماره است و این نفس اماره که چونان مار و اژدهای فسرده در گنجیه دل آدمی لانه بهین گزیده و به وقت طغیان بسان سیلاب خروشان و آذرخش فریبنده انسان را به سوی مغاک می نمد . در ادامه ...
نفس اماره آدمی چونان اژدهای فسرده است
این حکایت نقد حال ما انسان هاست. نفس اماره ، بسان اژدهایی در درون هر یک از ما نهفته است و هر گاه امکان قدرت نمایی یابد با قدرت و هیبتی هولناک به حرکت در می آید خورشید تابان همان امکانات مادی و تمهیدات شهوانی بر این اژدهای خفته و افسرده در برف حرمان و فقر بتابد به جنبش و حرکت در می آید بند تقوا و پروا از دست و پای می گسلد ، می غرّد ، می کشد و ویران می کند و جهانی را به کام دوزخ آسای خود اندر می سازد . بنابراین ممکن است هر فرد ضعیف و ناتوانی بالقوه فرعون و گردنکشی بیدادگر باشد ، منتهی فعلاً امکانات و تمهیدات لازم دنیوی را برای عرض اندام ندارد .
مولانا در جوف و فراخ این حکایت ، آنجا که اژدهای افسرده از تف خورشید معنویت و روحانی جان می گیرد ، استنتاج دیگری می کند که بسیار ژرف و دقیق است : رستاخیز و حشر حقیقتی انکار ناپذیر است عالم طبیعت هر چند جامد و بی جان می نماید اما مانند همین اژدهای مرده وش وقتی آفتاب روحانی و حشر بر آن بتابد جان می گیرد و به موجودی حیّ و زنده دگر می شود و این استنتاج با اسلوب متعالی قرآنی در اثبات حشر و رستاخیز سازوار است .
اژدهای فسرده به واقع چونان جمادات و جهان طبیعت که به ظاهر مرده و بی روح به نظر می رسد در واقع زنده است لیک از سرما بی حرکت شده است .
او ز سرماها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود
عالم افسرده ست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد ( 3/1007-1008)
این حکایت را مولانا در بیان داستان موسی و فرعون آنجا که از اژدهای درون سخن می گوید نقل می کند.
آنچه در فرعون بود اندر تو هست ** لیک اژدرهات محبوس چه ست (3/971)
در این داستان ما مارگیران و مردم تماشاگر، نماد انسان هستیم و اژدها سمبل نفس اماره ماست . برخی از مردمان گمان می کنند که نفس اماره خود را کشته اند اما نمی دانند که این نفس اژدهاصفت در زیر نفوذ ایمان و عبادت و پاک دامنی، به ظاهر مرده است و آنگاه که گرمای تند هوی و هوس و شهرت بر او بتابد یکباره چنان سر بر می دارد که همه وجود انسان را نابود می کند .
نفست اژدرهاست او کی مرده است ** از غم و بی آلتی افسرده است( 3/ 1053)
تا فسرده میبود آن اژدهات ** لقمهی اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و آمن شو ز مات ** رحم کم کن نیست او ز اهل صلات (3/1058-1059)
دومین پیامی که از این حکایت استنتاج می شود . موضوع حفظ و حراست آبرو و کرامت انسان است که مؤمن جای خود داردکه :
« بعضاً بنابه غفلت از اژدهای نفس اماره خویش در بار عام با بوق و کرنا با تبختر و خودخواهی فرعونی لب به تهمت و افترا و غیبت از انسانی دست می یازیم و دانسته بر قبح کردار شنیع، بر حضار سفارش کر بداشتن گوش شنوا می داریم و یا به تبعیت از نفس اماره سرو سامانه ای، فرمان کسر شأن و منزلت انسانی صادر می داریم که گاه- دفاع ذی نفع - مجری فرمان راکذاب خوانیم ؛ یا رویکرد کردار و رفتار ناصواب سرو سامانه ای را به پاس پدرمعنوی و بزرگ سامانه بودن قلم توجیه و اغماض برایش افشانیم و شنیع تر از آن ،برای آسایش و راحتی هم باند و هم جناح خویش و به رهیدن از کمان تیز بین نگاه انسان مسؤل، کاردان، دمادم به خلع و جابجای حوزه کاری وی دست یازیم و اعطای حوزه به محاق برده بدان و طلب توصیف فیل نادیده در تاریکی از آن بداریم و تهمت و افترای ناکارآمدی، ناجویندگی ، ناجنبدگی زنیم و فرجام آن به خلاصی از عقوبت خردورزی دست بر کرانه ای راندن به لقلقة فصاحتی بی بلاغت چون پژوهشی بودن مَطعُون سازیم و به جای اندیشیدن تدبیر صواب به پاک نمودن صورت مسئله روی آورند . غافل از آن که خود در عام آشکارا، به خبط، ریب، سهو، فرمان محاق بردگی تارک خانه فیل فرهنگ حوزه ای را به دست خویش اذعان بداشته باشیم ؛ و گاه، گواه حق و اجابت بدان به نهی و انکار اظهر من الشمس به ذکر فریب و نیرنگی چون فقدان عکس در پرونده در عصر دیجیتال و به یاوه گوی چون رایزنی حاضر به کار با شما بباشد به طُرف عین کار اعزامت جاری سازیم پیمای باد می دارند ؛ یا به نداشتن فراغت و حوصله در خوانش و تدقیق و مداقه بر نگاشته تحلیل منطقه ی دستور به عدم ارسال آن بداریم و به گاه اضطرار طلب گزارش فیل نادیده از وی می نمید»حال آنکه اینان در دست شیطان نفس اسیرند و در عین حال خود را اجلّه امم و زبده ملل می دانند .این کمال بخردی است؟؟؟!!!
هر که کاملتر بود او در هنر او به معنی پس ، به صورت پیشتر (3/1117 ) خوارزمی می گوید: از خود پسندی گذشتم و هنرمندی گذاشتم و لوای ترک نام و ننگ و ناموس برافراشتم و راهواری پلنگی فروختم ( جواهر الاسرار دفتر سوم ، ص 519).
به سر سخن بازآییم که گفتیم دومین فحوای این روایت حفظ کرامت آدمی است.« وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ» (قسمتی از آیه 8 سوره منافقون). آنجا که آدمی شگفت زدگی مردم از دیدن این مار عظیم را می نگرند این پیام مهم را در چند بیت شیوا بیان می کند و می گوید :
دنیا به مار ماند، سودنش نرم و در اندرونش زهری کشنده نهفته است . نابخردان به سوی آن گرایند و خردمندان از آن دوری گزینند
مارگیر از بهر حیرانی خلق ** مار گیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهیست چون مفتون شود ** کوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمی ** از فزونی آمد و شد در کمی(3/ 998-1000)
مارگیر از نادانی مردمان استفاده می کند و مار را به تماشا می گذارد . خلق هم از این همه عظمت حیران می شوند . چرا حیران ؟ زیرا که انسان هنوز خود را نشناخته است ، اگر انسان می دانست چه وجود تماشایی و پیچیده ای است ، اگر به خود توجه داشت و خود را می شناخت ، از دیدن یک وجود بسیار حقیر نسبت به خودش (مار) این چنین حیران نمی شد در حالی که صدها هزار مار و کوه سرگشته و حیران آدمی است چرا او سرگشته و حیران دنیای همچون مار شده است ؟حال آنکه آدمی چون کوه معدن فضائل و علوم و معارف است. پس، « مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی»( فیه ما فیه ، ص 15).آنگاه به هو معکم اینما کنتم رسی .
صد هزاران مار و که حیران اوست ** او چرا حیران شدست و ماردوست(3/1002)