داستان سگی مقیم خانه لیلی داسنانی است که در میان داستان شهری و روستایی آمده است حکایت آن ازآن دارد که ظاهر بینان هنوز در مرحله جسم و تن باقی مانده اند و نمی توانند درون اشیاء و جانداران را دریابند.مولوی درآن داستان روستایی را نماد شیطان گرفته و اشتیاق مرد شهری و ابناء آن را به روستا عشق به شیطان تعبییر می نماید واز شوق بی حد این خانواده به یاد روستا به یاد معشوق ابدی خود حضرت حق می افتد. زیرا دیدار معشوق برای عاشق نهایت شادی است.از این رو دگر به هیچ مشکلی جز وصال یار نمی اندیشد . این بود که مسافران شهری در راه روستا اگر پرنده ای را می دیدند که به سوی ده در پرواز است بی قراری می کردند . هر کس را که گمان می کردند از آن ده می آید می بوسیدند و به او می گفتند« تورخسار بی نظیر یار ما را دیده ای پس تو جان جان ما  و دیده ما هستی».در این داستان مولوی صورت پرستان را مورد عتاب قرار می دهد .

گر ز صورت بگذرید ای دوستان ** جنتست و گلستان در گلستان

صورت خود چون شکستی سوختی ** صورت کل را شکست آموختی

بعد از آن هر صورتی را بشکنی ** همچو حیدر باب خیبر بر کنی(3 578 )

صورت همان بت است می گوید وقتی بت درون خود نفس را شکستی در عشق سوزان حضرت حق خواهی سوخت و در این هنگام است که شکستن همه صورت های بت مانند را خواهی آموخت.

که منم طاوس علیین شده ( شغال در خم)

در داستان اهل سبا مولوی به ریاکاران مردم فریب خطاب می کند و می گوید شما درعالم خیال و توهم خود خیک وجود پوشالی تان را با باد کبرو غرور پر می کنید و به خلق خدا از بزرگی و کبریایی قلابی خود ناز می فروشید. غافل از اینکه باد همه آن خود نمایی و لاف زنی با یک سوزن خالی می شود و رسوای خاص و عام می شوید » این وقت است که مولوی همین داستان ( شغال در خم رنگ) را نقل می کند. مولانا در این داستان طنز گونه، مدعیان بی مایه علم و هنر، زاهدان ریایی ،عارفان مردم فریب و در یک کلام همه آنان که بدون شایستگی ادعای رهبری و پیشگامی دارند را در قالب شخصیت شغال به سخره می گیرد .

گرمی آن اولیا و انبیاست ** باز بی‌شرمی پناه هر دغاست

که التفات خلق سوی خود کشند ** که خوشیم و از درون بس ناخوشند ( 3/ 730 )

مولانا داستان مرد لاف زن را اوایل داستان « شغال در خم رنگ » آورده و همان مفهوم خودنمایی و لاف زنی شغال در خم رنگ را می رساند. مولوی دراین حکایت نظر به کسانی دارد که در عین حقارت با ظاهر سازی لاف بزرگواری می زنند. چنین کسانی در هرزمانی کم نبوده و نخواهدند بود، که مانند این مرد و یا شغال در داستان پیش، بزرگ نمایی ورزند و ایراد گیرند. 

مولوی داستان موسی و فرعون را به طور پراکنده از بیت 840تا بیت 1721به روایت می کشد . مولوی ضمن بیان بسیاری از نکات عمیق عرفانی نشان می دهد که حیوان انسان نمایی به نام فرعون چگونه برای بقای خود و قدرت خود و ارضای نفس خود که ناشی از دنیا پرستی او بوده هزاران انسان بی گناه را به بند اسارت خود می کشید و یا آنها را برای بقای خود می کشت . یعنی همان که ما رفتار شیطانی می نامیم  مهمترین نتیجه ای که مولوی از این داستان می گیرد این است که بگوید : این حکایت در واقع نقد حال خود ماست. در ما هم نور موسی (نور حقیقت )وجود دارد و هم شیطان صفتی فرعون . این دو پدیده متضاد در همه حال و همه زمان با انسان است .

 ذِکْرِ موسی بَهرِ روپوش است لیک            نورِ موسی نَقْدِ تُوست ای مردِ نیک

موسی و فرعونْ در هستیِّ توست          باید این دو خَصْم را در خویش جُست (3/ 1252 )

به باور مولوی ، گمان نکنیدکه بحث ما در باب یک شخصیت واقعی و تاریخی مانند فرعون است .در درون هر انسانی ( به جز آنان که در راه حق هستند ) یک فرعون وجود دارد. هر یک از ما خلق و خوی گردنکشی ،درنده خویی ، جهل ، لجاجت و شهوت فرعونی وجود دارد ، اما اژدرهای فرعونی ما در چاه بی قدرتی و بی امکانی زندانی است . اگر روزی ما هم به قدرت برسیم و امکانات بی شمار فرعونی را داشته باشیم ، بعید نیست که خود ما هم یک فرعون شویم .

 آنچ در فرعون بود اندر تو هست ** لیک اژدرهات محبوس چه ست

ای دریغ این جمله احوال توست ** تو بر آن فرعون بر خواهیش بست ( ای دریغ که چنین احوالی در تو نیز هست اما تو آن ها را به فرعون نسبت می دهی) .

 نفس اماره آدمی چونان اژدهای فسرده است

این حکایت نقد حال ما انسان هاست. نفس اماره ، بسان اژدهایی در درون هر یک از ما نهفته است و هر گاه امکان قدرت نمایی یابد با قدرت و هیبتی هولناک به حرکت در می آید خورشید تابان همان امکانات مادی و تمهیدات شهوانی بر این اژدهای خفته و افسرده در برف حرمان و فقر بتابد به جنبش و حرکت در می آید بند تقوا و پروا از دست و پای می گسلد ، می غرّد ، می کشد و ویران می کند و جهانی را به کام دوزخ آسای خود اندر می سازد . بنابراین ممکن است هر فرد ضعیف و ناتوانی بالقوه فرعون و گردنکشی بیدادگر باشد ، منتهی فعلاً امکانات و تمهیدات لازم دنیوی را برای عرض اندام ندارد .

مولانا در جوف و فراخ این حکایت ، آنجا که اژدهای افسرده از تف خورشید معنویت و روحانی جان می گیرد ، استنتاج دیگری می کند که بسیار ژرف و دقیق است : رستاخیز و حشر حقیقتی انکار ناپذیر است عالم طبیعت هر چند جامد و بی جان می نماید اما مانند همین اژدهای مرده وش وقتی آفتاب روحانی و حشر بر آن بتابد جان می گیرد و به موجودی حیّ و زنده دگر می شود و این استنتاج با اسلوب متعالی قرآنی در اثبات حشر و رستاخیز سازوار است .

اژدهای فسرده به واقع چونان جمادات و جهان طبیعت که به ظاهر مرده و بی روح به نظر می رسد در واقع زنده است لیک از سرما بی حرکت شده است .

او ز سرماها و برف افسرده بود        زنده بود و شکل مرده می نمود

عالم افسرده ست و نام او جماد           جامد افسرده بود ای اوستاد ( 3/1007-1008)

این حکایت را مولانا در بیان داستان موسی و فرعون آنجا که از اژدهای درون سخن می گوید نقل می کند.

 آنچه در فرعون بود اندر تو هست ** لیک اژدرهات محبوس چه ست (3/971)

در این داستان ما مارگیران و مردم تماشاگر، نماد انسان هستیم و اژدها سمبل نفس اماره ماست . برخی از مردمان گمان می کنند که نفس اماره خود را کشته اند اما نمی دانند که این نفس اژدهاصفت در زیر نفوذ ایمان و عبادت و پاک دامنی، به ظاهر مرده است و آنگاه که گرمای تند هوی و هوس و شهرت بر او بتابد یکباره چنان سر بر می دارد که همه وجود انسان را نابود می کند .

نفست اژدرهاست او کی مرده است ** از غم و بی آلتی افسرده است( 3/ 1053)

تا فسرده می‌بود آن اژدهات ** لقمه‌ی اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات ** رحم کم کن نیست او ز اهل صلات (3/1058-1059)

دومین پیامی که از این حکایت استنتاج می شود . موضوع حفظ و حراست آبرو و کرامت انسان است که مؤمن جای خود داردکه« بعضاً بنابه غفلت از اژدهای نفس اماره خویش در بار عام با بوق و کرنا با تبختر و خودخواهی فرعونی لب به تهمت و افترا و غیبت از انسانی دست می یازیم و دانسته بر قبح کردار شنیع، بر حضار سفارش کر بداشتن گوش شنوا می داریم و یا به تبعیت از نفس اماره سرو سامانه ای، فرمان کسر شآن و منزلت انسانی صادر می داریم که گاه- دفاع ذی نفع - مجری فرمان راکذاب خوانیم ؛ یا رویکرد کردار و رفتار ناصواب سرو سامانه ای را به پاس پدرمعنوی و بزرگ سامانه  بودن قلم توجیح و اغماز برایش افشانیم و شنیع تر از آن ،برای آسایش و راحتی هم باند و هم جناح خویش و به رهیدن از کمان تیز بین نگاه انسان مسؤل، کاردان، دمادم به خلع و جابجای حوزه کاری وی دست یازیم و اعطای حوزه به محاق برده بدان و  طلب توصیف فیل نادیده در تاریکی از آن بداریم و تهمت و افترای ناکارآمدی، ناجویندگی ، ناجنبدگی زنیم و فرجام آن به خلاصی از عقوبت خردورزی دست بر کرانه ای راندن لقلقة فصاحتی بی بلاغت چون پژوهشی بودن مَطعُون سازیم  و به جای اندیشیدن تدبیر صواب به پاک نمودن صورت مسئله روی آورند . غافل از آن که خود در عام آشکارا، بهخبط، ریب، سهو،  فرمان محاق بردگی تارک خانه فیل فرهنگ حوزه ای را به دست خویش اذعان بداشته باشیم ؛ و گه، گواه حق و اجابت بدان به نهی و انکار اظهر من الشمس به ذکر فریب و نیرنگی چون فقدان عکس در پرونده در عصر دیجیتال و به یاوه گوی چون رایزنی حاضر به کار با شما بباشد به طرف عین کار اعزامت جاری سازیم پیمای باد می دارند ؛ یا به نداشتن فراغت و حوصله در خوانش و تدقیق و مداقه بر نگاشته تحلیل منطقه ی دستور به عدم ارسال آن بداریم و به گاه اضطرار طلب گزارش فیل نادیده از وی  می نمید» .این کمال بخردی است؟؟؟!!!

هر که کاملتر بود او در هنر                او به معنی پس، به صورت پیشتر (3/1117 ) خوارزمی می گوید: از خود پسندی گذشتم و هنرمندی گذاشتم و لوای ترک نام و ننگ و ناموس برافراشتم و راهواری پلنگی فروختم  ( جواهر الاسرار دفتر سوم ، ص 519).

به سر سخن بازآییم که گفتیم دومین فحوای این روایت حفظ کرامت آدمی است. « وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ» (قسمتی از آیه 8 سوره منافقون). آنجا که آدمی شگفت زدگی مردم از دیدن این مار عظیم را می نگرند این پیام مهم را در چند بیت شیوا بیان می کند و می گوید :

دنیا به مار ماند ، سودنش نرم و در اندرونش زهری کشنده نهفته است . نابخردان به سوی آن گرایند و خردمندان از آن دوری گزینند

مارگیر از بهر حیرانی خلق ** مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهیست چون مفتون شود ** کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی ** از فزونی آمد و شد در کمی(3/ 998-1000)

مارگیر از نادانی مردمان استفاده می کند و مار را به تماشا می گذارد . خلق هم از این همه عظمت حیران می شوند . چرا حیران ؟ زیرا که انسان هنوز خود را نشناخته است ، اگر انسان می دانست چه وجود تماشایی و پیچیده ای است ، اگر به خود توجه داشت و خود را می شناخت ، از دیدن یک وجود بسیار حقیر نسبت به خودش (مار) این چنین حیران نمی شد در حالی که صدها هزار مار و کوه سرگشته و حیران آدمی است چرا او سرگشته و حیران دنیای همچون مار شده است ؟حال آنکه آدمی چون کوه معدن فضائل و علوم و معارف است. پس، « مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی»( فیه ما فیه ، ص 15).آنگاه به هو معکم اینما کنتم رسی .  صد هزاران مار و که حیران اوست ** او چرا حیران شدست و ماردوست(3/1002)

 وکو خفته و می غیژ : لنگ و ناتوان و خمیده   /  مستعد : جوینده و یابنده     / عسی : شاید ، ممکن / طرف : پلک چشم

برگ بی برگی : رهیدن از تعلقات مادی و دنیوی نشانه نیک بختی و سعادت است/  دانگانه یی : پولی ، قوت لا یموتی

استن : ستون   / حنانه : ناله   / غی : گمراهی / اعجمی : نادان  / زحیر : زحمت و مشقت  / خام ریش : احمق و نادان

کدیه و توزیع : کدایی و بخشش / ژاژخا : بیوده گو و یاوه سرا /

حراقه جنبانید  : گردن دراز کردند ، معرکه آغاز کرد ، شمشیر بسیار تیز ، چوب مخصوص معرکه گیران، کشتی نفت انداز و آتش افکن و اژدر افکن . اینجا به معنی  است که برروی زخم و درد افکنند تا التیام یابد .

اخلاط : افسردگی و خمودگی / سکستن : پاره کردن  / عزرائیل : قاتل و جان ستان / اباوذحه : حجاج بن یوسف / صقر : باز شکاری

صِ َلات، صلات : صله و عطا و نماز  / مرده ریگت : میراث مردگان ، امری حقیر و خوار     / مردوار الله یجزیک الوصال : خدا به پاداش این ریاضت تو را به وصال خود رساند .       /مَرید : دیو سرکش             / زلق : لغزیدن      / پس می خزم : مسامحه می کنم / دیگی  می پزم : سرگرم فراهم سازی مکافات توهستم / فی : سایه مضحکه : کسی که بر او بسیار خندند . / غوغا : مردم فرومایه / سالوس : مکار ، فریبکار / مصر : در اصل به معنی حد و مرز میان دو چیز یا دو دو چیز یا دو قطعه زمین است .  

حریف : رقیب و رفیق / عشوه : فریب و نیرنگ / پیمای باد : کار بیفایده و بیهوده کردن / متسع : فراخ ، طولانی / طوع : بطوع  اطاعت کردن از روی میل و اراده خویش / سگالیدن : اندیشیدن  / کم زدن : کاستن / ژع ژع : صدای آواز اشتر به هنگام خوردن و نشخوار کردن ./ شدق : کنج ، لب ، گوشه / ذکا : هوشیاری ، تیزی ، / تانخسبد فکرتش بسته ست حلق : هم جسم گلو دارد و هم روح/   هر که کاملتر بود او در هنر    او به معنی پس ، به صورت پیشتر (3/1117 ) خوارزمی می گوید: از خود پسندی گذشتم و هنرمندی گذاشتم و لوای ترک نام و ننگ و ناموس برافراشتم و راهواری پلنگی فروختم  ( جواهر الاسرار دفتر سوم ، ص 519). پیش افتد آن بز لنگ پسین ** اضحک الرجعی وجوه العابسین3/1120 خندانید فعل – بازگشتن مصدر و فاعل  - چهره و رخسار مفعول و مضاف– اخم آلود  مضاف الیه  / آخرون السابقون باش ای ظریف ** بر شجر سابق بود میوه‌ی طریف ای زیرک و دانا در زمره پسینان و پیشتاز قراربگیر زیرا میوه تر وتازه درخت مقدم بر درخت است .

چون ملایک گوی لا علم لنا ** تا بگیرد دست تو علمتنا 3/1130 مانند فرشتگان بگو ما را دانشی نیست تا جز آنکه به ما آموختی دست تو را بگیرد . قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَکيمُ (س: بقره، آیه  32) فرشتگان گفتند: پروردگارا، تو از هر عیب و کاستى پیراسته اى. ما را دانشى جز آنچه تو به ما آموخته اى نیست. بى تردید تویى دانا و حکیم./ هجا: هجی کردن / نور حجی: نور عقل جمع احجاء/ الفرج تحت الترح :گشایش و آسانی در دل رنج و دشواری است. /  شکال مخفف اشکال : دشواری،شبهه  / اشکال : از شکال پای بند ستور جمع شُکل/ استور نیک: اهل بصیرت و صاحبان بینش ژرف و عمیق /دل(قلب)بقعه مبارکه ،عرش رحمان، کوه قاف و سر ازل و ابد ، ضفیره شمسیه در مرکز بدن منبع انوار الهی و فشانده نور به اعضا و جوارح وجود است که در ناحیه صدر سینه آدمی به سان آفتاب جای گرفته و از این رو اهل مراقبه به هنگام آن سر در جیب فرو می برند و ذکر را به قلم خیال از چپ به راست سینه می نگارند. / دو تو : خمیده و دولا/ می نمی : نمیدن به معنی میل کردن / محنت : ج.محن رنج و بلا/  جیب : سینه ، دل/ آمن از ریب المنون: ریب : شک و تردید ، منون از ریشه من کاستن و قطع کردن = به معنی کاهنده و برنده است مرگ را از آن رو آمن از ریب المنون حوادث روزگار و رخدادهای ناگوار  گویند ./ افسانه گشتن : مشهور شدن و آوازه پیدا کردن / مردکار : مرد لایق و برجسته الهی / عاق : نافرمان / اساطیر الاولین : نه بار در قرآن از قول منکران آمده است./ زمان از منظر«حرکت جوهریه »ملاصدرا : زمان را مقدار حرکت جوهر سیّال عالم دانسته است پدیده خارجی و عینی نیست بلکه خیال و وهم است .زمان امری ذهنی است و قوه خیّال آدمی آن را واقعیتی خارجی پنداشته است . / لیس کمثله شیئ این است "نیست هم مانند او شیئ " یا هیچ شیئ ای هم مانند شی او نیست.: پیوسته بودن و تو خالی نبودن / مششکا: ای مشک کنایه از الفاظ و حروف است که تاب اسرار الهی را ندارد ، بی لب و ساحل بُدست : نه کرانه دارد و نه ساحلی ./ بحر قند : کنایه از اسرار و معارف بی انتهای الهی است . / صراف : چنج کنده پول راف مصر : حکمران و حاکم مصر /پیک کار قاصد کارآزموده / مشتهر : پرآوازه / سحر مستمر : جادوی قوی و نیرومند /کرباس : پالاس / منشی : مبدع . نوپیدید آورنده / روی : روایت کننده و سیراب کننده / موکب زدن : مخالفت ومبارزه / عرق : رگ / دبیرستان : مکتب خانه / وجا :ترس / مرتهن در گروواقع شده / سبق : درس و مقداری از کتاب که هر روز به شاگرد بیاموزند ./ بیش و کم کن آنکه طبق غرض خود  برکلامی می افزاید و یا می کاهد و تحریف می کند / قوس : کمان / خرما بن : درخت خرما / وسن : چرت / نهیب :ترس / نزع : جان کندن .کنده شدن روح از بدن / کرام : کریم . جوانمرد / اعجمی : نادان/تشریف داشتن : بزرگ داشتن . خلعت دادن پادشاه به زیر دستان/ صفدر : صف شکن . صف درنده /نتاج : مظهر و نمونه . فرزند/پلیتیه : پنبه پالته تاب داده . فتیله / هنود : هندها/ نهاد: قد و قامت / فطام : شیر مادی . از شیر بازگرفتن در اصطلاح صوفیه کنایه از انقطاع از عادات و اخلاق زشت و کف نفس از شهوات جسمانی و تجدید حیات روحانی که در واقع با ولادت ثانیه و حیات دوم متحد می شود . / سها: ستاره ای کوچک و کم نور در صورت فلکی دب اکبر در انتهای ملاقه پهلوی عناق ./لب گزان : لب گزنده بسیار شیرین / مَهین : سست و خوار . ناتوان/ مِهین :بزرگ / لا: در عربی ادات نفی است / عاصم : نگهدارنده . حفظ کننده/  دوده : دودمان .خانواده/ نازکی : دقیق . خطیر . مهم/ گیرا : گیرنده . تأثیر کننده / گرازیدن:  نازیدن با ناز و تکبر راه رفتن  / ای ستی : ای خاتون / عنیف : درشت . سخت . سختگیر/ ادبیر : اماله شده ادبار بدبختی و نگون بختی / سلیم : ساده دل / معیت: با و همراهی/ عایل : درویش . نیازمند / مغتذی : غذا خورنده غذا خور / اعتلال : بیمار شدن و بهانه آوردن و علت و سبب چیزی را آوردن / مع کل شیء لابمقارنه و غیر کل شیء لامزایله (علی(ع)) خدا با همه اشیاء هست ولی نه به طور مقارن و غیر از همه آنهاست امانه بصورت جدایی میان اشیاء / (اطلال : جمع طلل به معنی باقیمانده ویرانه/ دِمَن : جمع دِمنَه به معنی آثارخانه؛کنایه از آثار و پدیده های جهان هستی است) / مناخ : جای استراحت شتر/ ثرای : خاک / شکر و صبر : نعمت و بلا / مُهر : نگین و خاتم / ولا رضا بالکفر بعد الاسلام راضی به کفر بعد اسلام جایز نیست / خلم: خشم و غضب #حلم/ مستطاب : پاک و تمیز +کار و ماهر/ طراک و تراک و طراق : آواز سکستن / وفاق : سازواری و همراهی / کیا : بزرگ سرور/ بیستم : بایستم / واکفید : کفیدن . شکافته شدن . ترکیدن/ فُستُق: معرب پسته / عمیان : اعمی . کور / دلاله : زن بد راهه / رایات : رایه . پرچم/ طرار: دزد/ نک جواب : این هم پاسخ تو / بحل : حلال کن /

داستان پیل در تاریکی

مأخذ این داستان روایتی است که در مقایسات ابوحیان توحیدی طبع مصر ص 259 آمده است .بعد ها این مثل را غزالی در احیاء العلوم ج4، ص6 و نیز کتاب کیمیای سعادت نقل می کند . خلاصه ترجمه آن به فارسی این است :افلاطون می گفته است ، مردم در توصیف حضرت حق نه کاملا بر صواب اند و نه بر خطا . مثل آنان آن نابینایی است که پیلی را در تاریکی می بسودند . پیل کنایه از حقیقت مطلق (ذات بی چون الهی) و تاریکی کنایه از دنیاست زیرا در این دنیا آدمی در لایه های بیشماری از حجاب ها و پرده های ساتر محسوسات پوشیده شده است و عقل و روح او نیز در زندان حواس . و دست سایندگان بر اندام پیل کنایه از کسانی است که می کوشند حقیقت مطلق را با مقیاس های محدود و نارسای عقلی و تجربی خود بشناسند . حکیمان و فیلسوفان و عالمان و... هر یک برای شناخت حقیقت مدعی روشی هستند اما همه این روش ها و مذاهب وافی به مقصود نیست . بلکه هر یک جلوه ای از حقیقت مطلق را نمایانده اند . چه طریق شناخت حقیقت مطلق نوعی دیگر است و شمع کنایه از نور کشف یقین است . هر گاه چنین نوری در قلب و بصیرت آدمی درخشیدن گیرد به کشف تمامت حقیقت نایل می شود و در چنین مرتبه نزاع و ستیز ها رنگ می بازد . این حکایت بیانگر سرشت حقیقت ستیز و افسانه پوی تعصبات مذهبی و جنگ هفتاددو ملت است .مایه اصلی این روایت تمثیلی پیش از این در داستانی دیگر با عنوان « منازعت چهارکس جهت انگور بیامده است. اواسط حکایت مارگیر و اژدهای افسرده مولوی دوباره به قصه فرعون و موسی باز می گردد. و می گوید : همه اختلاف های آیین ها مذاهب و ادیان ناشی از بدفهمی مردمان است همه یکی هستند و تفاوتی با هم ندارند .

تاقیامت هست از موسی نتاج             نور دیگر نیست دیگر شد سراج (3/1254)

نور حضرت موسی و آنچه او فرموده تا دنیا دنیاست تغییر نخواهد کرد نور او یکی است اما در چراغ های مختلف روشنی بخش می شود مانند این است که سفال روغن دان و فتیله این چراغ را عوض کنید در نور تغییر حاصل نمی شود و نور همان نور پیشین است.به همین قیاس اگر نظر گاه خود را از جزئیات تفرقه افکن به کل واحد تغییر دهی اگر از تاریکی دیذ و نظر گاه خود بیرون بیایی و با نور حقیقت عالم را بنگری خواهی دید که همه این اختلافات برطرف می شود . آن گل حقیقت بر تو آشکار می گردد.

  گر نظر در شیشه داری گم شوی ** زانک از شیشه‌ست اعداد دوی

ور نظر بر نور داری وا رهی ** از دوی واعداد جسم منتهی(3/1256-1257)

شیشه در اینجا به معنی جسم و کالبد آمده است ( همان طور که چراغ از شیشه است ) اگر به جسم و کالبد انسان ( موسی ، عیسی و محمد ) توجه داشته باشی گم گشته می شوی زیرا ذات این کالبد ها دویی است نه یکتایی. در حالی که آن پیامبران بزرگوار همه یکی بودند. اما اگر به جایی جسم و وجود مادی چراغ به خود نور توجه کنی از دوئیت رهایی خواهی یافت و با هستی یکی می شوی .

اینجاست که مولانا همین داستان « پیل در تاریکی » را نقل می کند در این داستان فیل نماد حقیقت و تاریکی سمبل جهل و نادانی است . تماشاگران نشانه انسان هایی هستندکه گرقتار تاریکی جهل اند و طبیعتاًهیچ گاه نمی توانند آن حقیقت ازلی را بفهمند.مولانا در این داستان میخواهد بگوید که شناخت بر مبنای حس ها نمی تواند آن اصل جهان هستی را به ما بنمایاند اکثر انسان ها به جای اینکه خود دریا را ببینند فقط کف های خروشنده آن را می ببینند.

چشم دریا دیگرست و کف دگر ** کف بهل وز دیده‌ی دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب ** کف همی‌بینی و دریا نه عجب(3/1270-1271) این ها ظاهر است زمانی انسان به حقیقت کل می رسد که آب آب را ببیند .

ای تو در کشتی تن رفته به خواب ** آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش ** روح را روحیست کو می‌خواندش( 3/1273-1274)

آب آب منظور حضرت حق است مانند روح روح یا جان جان و غیره می گوید تو فقط آب دریا را می بینی اما اگر می خواهی حقیقت بین شوی باید آب آب را ببینی . روح تو خود روحی دارد که او را همواره به سوی خود می خواند سرانجام به او باز می گردد ( همه از خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم ).

داستان شخص ساده لوح و سلمانی 

مولوی در داستان « پیل در تاریکی » به موضوع جبر و اختیار می پردازد موضوع بسیار پیچیده ای که قرن هاست ذهن اندیشمندان را به خود مشغول داشته؛از طریق بحث کلامی می شکافد اما ظاهراً یکباره می بیند به جای پرداختن به امور ذوقی و عرفانی گرفتار مباحث کلامی شده است همان مقوله ای که همواره از آن حذر داشته است .

گر کشانم بحث این را من بساز ** تا سوال و تا جواب آید دراز

ذوق نکته‌ی عشق از من می‌رود ** نقش خدمت نقش دیگر می‌شود (3/1374-1375)

اگر بخواهیم درهای این بحث را بگشایم پرسش و پاسخ های طولانی پیش خواهد آمد.آن وقت است که از بیان نکته های عشقی باز می مانم و نقش من در راهنمایی مردمان تغییر می کند .بحثهای جدلی را به سخره می گیرد که می خواهند از طریق تجزیه و تحلیل به حقیقت فراسوی ماده برسند . مرد ساده لوح نماد بحث و جدل و سلمانی سمبل سالک راستین و به حقیقت رسیده است.موی سیاه نشانه سوال و موی سفید نماد جواب است که اهل بحث و جدل به آن می پردازند عارفان و پیوستگان به حقیقت (کسانی که درد دین دارند) وقت خود را برای جدا کردن آن ها صرف نمی کنند .

 این سوال وآن جوابست آن گزین ** که سر اینها ندارد درد دین(3/1379)

داستان خواندن نامه عاشقانه در حضور معشوق

عاشقی را معشوق  نزد خود پذیرفت. عاشق ساده دل به جای درک معشوق به خواندن نامه بر وی برآمد. معشوق بدو گفت : تو معشوق من نیستی .تو سر این دنیایی و من سر آن دنیایم . دید تو فرسنگها با دید من  فاصله دارد تو عاشق حال و هوای خود هستی نه عاشق من . تو عاشق آن حال هستی که از عاشق بودن به من پیدا می کنی . تو عاشق عشقی .

عاشق حالی، نه عاشق بر منی            بر امید حال بر من می تنی (3/1428 ) دوربر من می گردی .

تو عاشق خانه معشوق هستی نه خود من (معشوق) عاشق صندوق است ، نه آنچه در صندوق است.

در انتهای داستان پیل در تاریکی مولوی به یکی از مهمترین مشکل روانی و عاطفی مردم انگشت می گذارد و آن اینکه بیساری از انسان ها دوست دارند همواره در عالم خیال و ذهنیات خود باقی بماند . در ذهن برای خود خیال پروری می کنند و با آن خوش اند . حالا اگر اتفاقاً به مقصودو مطلوب خود رسیدند آن لذت و سرخوشی نه فقط افزایش نمی یابد کاهش هم می پذیرد اینان از واقعیت گریزان اند.در حالی که به قول مولوی :

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد          گشت دلاله به پیش مرد سرد (3/1400) واسطه /اهمیت خود را از دست دادن

این که وقتی به مطلوب رسیدی واسطه این وصل (نامه عاشقانه) بی اهمیت می شود. در این داستان عاشق نماد انسان خام و خیال پردازی است که رسیدن به مطلوب و معشوق نمی تواند لذات حقیقی را به او ببخشد . با حقیقت میانه ای ندارد بلکه وهم و خیال است که او را سرمست از لذت می کند . در حالی که انسان آگاه ، وقتی معشوق و مطلوب را یافت ، خیالات همچون ابری در وزش باد از ذهن او پراکنده و محو می شود.

چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح        شد طلبکاری علم اکنون قبیح(3/1401) ملیح # قبیح

ای سالک وقتی به مطلوب و معشوقت رسیدی استفاده از همان عِلم و روشی که تورا به مطلوبت رساند زشت است. در پایان این حکایت مولوی پس از بر شمردن اوصاف معنوی صوفیان و عارفان می گوید : تو نیز می توانی به چنین مقام معنوی برسی . تو وجود چپیچیده و توانایی هستی . ضعف ظاهری خود را مبین به همت والا و الهی خود توجه کن . اگر در طلب سخت کوش باشی اگر برای بدست آوردن رحمت های خدا همواره تشنه و خشک لب باشی بدون تردید به مقصود خواهی رسید . و به جای اینکه مدام دنبال آب باشی تشنگی و احساس طلب را در خود زیاد کن .

مشکل بیساری از مردم این است که برای موفقیت در موردی همواره خود هدف را در مرکز توجهشان قرار می دهند . اگر تشنه اند روی آب تمرکز می کنند اگر عاشق اند معشوق مرکز توجهشان قرار می گیرد و بسیاری از این دست خواستن ها . مولوی می گوید این روش ناکارآمد است به جای معشوق باید خود عشق را در خود تشدید کرد خواهید دید که معشوق خود به خود به سوی شما خواهد آمد . به جای تمرکز روی آب باید احساس تشنگی را در خود افزایش داد خواهید دید آب خود به شما روی می آورد و به آب فراوان می رسید . پس از طریق طلب مداوم و بی وقفه در افزایش احساس به وصول هدف (نه خود هدف) . وقتی لب خشک شد احساس تمایل شدید دستیابی به هدف ) نشان از این دارد که آب (هدف) تو را به سوی خود می خواند.

خشکی لب هست پیغامی زآب                        که به مات آرد یقین این اضطراب (3/ 1441)

این مثال ها ظاهراً همه در زمینه موارد این جهانی است اما مولوی از بیان این کلام هدفی دیگر دارد منظور نظر مولانا طلب رسیدن به معشوق ازلی یعنی حضرت حق است .

داستان درخواست روزی بی رنج  

حکایت مرد تنبل / توسل به دعا به کسب روزی بی محنت و رنج / افتادن گاو در دام آن مرد متوسل به دعا به کسب رزق بی تلاش / ذبح گاو بدست وی / مجادله صاحب گاو با ذبح کننده / استعانت از داوری حضرت داوود / استغاثه حضرت داوود از خداوند در یافتن راه حل / بر ملا شدن جنایت صاحب گاو در قتل پدر مرد کاهل و متوسل به دعا  / مباهله قاتل با حضرت داوود / اعلام جرم و قصاص قاتل و عودت مال وی به فرزند مقتول همان مرد تنبل و متوسل به دعا. 

  • طلب نخستین مرحله هفت شهر عشق عطار و عرفا است اولین قدم در راه کسب حقیقت این است که می گوید :

کاین طلب کاری مبارک جنبشی است              این طلب در راه حق مانع کشی است (3/1442 )

طلب معرفت خداست و دلیل وجدان است . عطار می نویسد : آشیان سیمرغ (بارگاه حضرت حق) را هفت وادی (بیابان ، صحرا)در ره است نخست طلب که رهرو را در هر نفس صد بلا خیزد . آنگاه عشق که آنجا سالک را صد جان بباید . سپس معرفت که در آنجا دیده جان بینا شود . و آنگاه استغنا که رهرو باید از همه دلبستگی ها دل شوید . و بعد وحدت که در آن وادی جز یک نبیند . سپس حیرت که در آن سالک حیران و سرگشته نه خود شناسد نه بیگانه و سر انجام فقر و فنا که همه نقوش یک نقش و همه قطره ها دریا شود ... ( منطق الطیر عطار به نقل از کتاب« با گام های خسته ... در دشت های دور دست ...» حسن شهباز ، ص 27).

 طلب . عشق . معرفت. استغنا . وحدت . حیرت . فقر و فنا.

حضرت داوود در برابر استغاثه درخواست کننده روزی بی رنج لحظه ای تأمل کرد و از صاحب کاو مهلت یک روزه ای خواست تا بر سرکشف راز حقیقت موضوع، از خدا استعانت کند پس از راز و نیاز حضرت حق راز های نهفته این ماجرای را به او وحی کرد .

گفت داودش خمش کن رو بهل ** این مسلمان را ز گاوت کن بحل

چون خدا پوشید بر تو ای جوان ** رو خمش کن حق ستاری بدان(3/2419-2420)

گفت چون بختت نبود ای بخت‌کور ** ظلمت آمد اندک اندک در ظهور

ریده‌ای آنگاه صدر و پیشگاه ** ای دریغ از چون تو خر خاشاک و کاه

رو که فرزندان تو با جفت تو ** بندگان او شدند افزون مگو

سنگ بر سینه همی‌زد با دو دست ** می‌دوید از جهل خود بالا و پست

خلق هم اندر ملامت آمدند ** کز ضمیر کار او غافل بدند

ظالم از مظلوم کی داند کسی ** کو بود سخره‌ی هوا همچون خسی

ظالم از مظلوم آنکس پی برد ** کو سر نفس ظلوم خود برد

ورنه آن ظالم که نفس است از درون ** خصم هر مظلوم باشد از جنون

سگ هماره حمله بر مسکین کند ** تا تواند زخم بر مسکین زند(3/2429-2436)

درداستان«  درخواست روزی بی رنج »ما با سه شخصیت نقش آفرین مواجه هستیم :

  1. مرد صاحب گاو نماد نفس ما است که آقا و سرور ما شده است .

مُدعیِّ گاو نفس توست هین               خویشتن را خواجه کرده است و مهین (3/ 2505) بزرگ و بزرگترین

از نظر اجتماعی او نماد همه دغل کارانی است که اگر در کژ رفتاری های خود لجاجت کنند سرانجام به سزای اعمال خود خواهند رسید . خدا مظهر پوشانده عیب دیگران است اگر قرار باشد که اعمال خلاف انسان ها بر همه فاش شود . دنیا را آشوب و خون ریزی فرا می گیرد . بنابراین خداوند بردبار و رحیم است . اما اگر خیره سری و گستاخی از حد گذشت گوشه هایی از عیوب آشکار می شود :

 حلم حق گرچه مواساها کند ** لیک چون از حد بشد پیدا کند

خون نخسپد درفتد در هر دلی ** میل جست و جوی و کشف مشکلی

اقتضای داوری رب دین ** سر بر آرد از ضمیر آن و این

کان فلان چون شد چه شد حالش چه گشت ** همچنانک جوشد از گلزار کشت

جوشش خون باشد آن وا جستها ** خارش دلها و بحث و ماجرا(3/2487-2491)

  1. اصلی ترین پیام در شخصیّت مردی که روزی بی رنج می خواست نهفته است او نماد عقل جزوی (نه عقل کل ) ما است همان که همواره اسیر نفس است :

 آن کشنده‌ی گاو عقل تست رو ** بر کشنده گاو تن منکر مشو

عقل اسیرست و همی خواهد ز حق ** روزیی بی رنج و نعمت بر طبق

روزی بی رنج او موقوف چیست ** آنک بکشد گاو را کاصل بدیست(3/ 2506-2508)

زمانی تو به روزی بی رنج خواهی رسید که به یاری حضرت داوود (اولیا و انسان های کامل گاو نفس خود را بکشی . اما برای کشتن باید کوشا باشی . همان طور که آن کشنده گاو سخت کوشید . همواره در طلب بود به طوری که حتی مورد تمسخر عامه مردم قرار گرفت او با طلب مداوم و بی وقفه و با کمک مرشد به مقصود رسد و صاحب گاو (نفس) را نابود کرد مولوی  به این پرسش اصلی پاسخ می دهد که روزی بی رنج چیست :

روزی بی‌رنج می‌دانی که چیست ** قوت ارواحست و ارزاق نبی است(3/2511)

روزی بی رنج مال مکنت و ثروت نیست آن ها فانی هستند آن ها از دست می روند . روزی بی رنج غذایی (قُوتی)است که همه پیامبران به انسان ها عرضه کرده اند. یعنی آنچه روح را تقویت می کند و به انسان آرامش و استحکام روانی می بخشد . به نظر مولوی دستیابی بی پایان درون تنها با کشتن گاو تن میسر می شود .

 لیک موقوفست بر قربان گاو ** گنج اندر گاو دان ای کنج‌کاو(3/2512)

  1. حضرت داوود نماد انسان کاملی است که مانند همه مرشدان راستین محل وحی از جانب خداست . او واسطه خدا و مردمان است . او همواره دست طالب حق و حقیقت را می گیرد و سالک را برای رسوا کردن و کشتن نفس بدکار یاری می دهد . 

داستان مکتب دار سخت گیر و شاگردانش

اواسط داستان« درخواست روزی بی رنج» مولوی به بحث بسیار مهم ظّن و یقین در عرفان می پردازد و می رسد به جایی که می گوید : چون بسیاری از مردم شناخت و عملشان از جهان بر اساس ظنّ و گمان است ، با اندک واکنش منفی و یا مثبت اطرافیان خود دچار وهم و خود بزرگ بینی و یا حقارت می شوند. در حالی که عارفان که در شناخت این جهان و جهان ورای آن به یقین رسیده اند مانند کوه استوارند و هیچ عاملی ، جز آنچه یافته اند و باور دارند ، بر آنان اثر نمی گذارد  . در باب ظنّ : باید گفت که شناخت حسی انسان از جهان محدود است . ما با حواس خود است که جهان را می شناسیم و می فهمیم . همین شناخت محدود انسان از جهان گمان و ظنّ غیر حقیقی در ما به وجود آورده است که نمی توانیم اسرار نهانی جهان را بفهمیم.

اما در باره یقین : واژه یقین در عرفان ، سه مرحله والایش و ارتقاء دارد . اول «علم الیقین »، دوم «عین الیقین»، سوم «حق الیقین» است . برای شرح بسیار مختصر این ها می توان همان تمثیل معروف را بیان کرد و آن اینکه وقتی شما دریا را ندیده اید ولی در باره آن خوانده و یا شنیده اید در این وقت شما در مورد دریا «علم الیقین »دارید. هنگامی که دریا را می بینید به «عین الیقین»می رسید و سرانجام وقتی به داخل دریا می روید و وجودتان با دریا در تماس می شود آن وقت است که مرحله والای«حق الیقین» رسیده اید. وقتی شما به «حق الیقین»رسیدید ، یعنی خودتان شناخت جهان را تجربه کردید ، آن هنگام است که مانند پرنده ای می شوید که دو پر دارد و قادر به پرواز در هر دو جهان مادی و جهان ناشناخته است . چه عاملی باعث ظنّ و گمان می شودو انسان را از کسب یقین دور نگه می دارد ؟ عقل جزوی !

   مولوی اینجا مثال ساده ای در زمینه وهم و یقین می آورد هر چه یقین درآدمی پرورده شود به جد شداید شدید را به آسوده دلی گذر می کند . ولی برخلاف آن اگر باد تلقین دمادم بر اهتزار وهم بدمانی تلقین دیگران در تو اثر می گذارد آدمی دچارتردید و وهم می شود و ترس و لرز مستولی می شود ولی آدمی هر چه بیشتر ممارست و تمرین در کار پیش گیرید حرف دیگران در او اثر نمی گذارد. عارفان چنین حالی دارند آنان که به حق الیقین رسیدند هیچ عاملی آنان را از آنچه دیده اند دچار تردید نخواهد کرد .      

بر زمین گر نیم گز راهی بود ** آدمی بی وهم آمن می‌رود

بر سر دیوار عالی گر روی ** گر دو گز عرضش بود کژ می‌شوی

بلک می‌افتی ز لرزه‌ی دل به وهم ** ترس وهمی را نکو بنگر بفهم(3/1558- 1561)

مولوی در اثبات همین کلام داستان «مکتب دار سخت گیر و شاگردانش» را مثال می آورد در این داستان ، مکتب دار نماد همه مردمانی است که گرفتار عقل جزوی هستند . اینان حتی از علم الیقین دوراند این ها در جهل اند . جهل (ظلمات) که زاییده ای از عقل جزوی است .

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن ** زانک در ظلمات شد او را وطن

مولانا در این داستان در ظاهر قدرت تلقین در عوام را مطرح می کند اما در باطن کسانی مانند فرعون را مورد انتقاد قرار می دهد که گرفتار وهم و گمان خود و گرفتار خود هستند با تعریف و تمجید خلق ادعای بزرگی حتی خدایی می کنند و با اندک تهدیدی حتی به دروغ که به من وجود آنان می شود تعادل حیاتی خود را از دست می دهند و دئچار پریشانی فکری و جسمی می گردند . بر خلاف انسان های ضعیف عارفان و انسان های به قوام رسیده مانند کوه استوارند و هیچ تلقینی چه تعریف و چه تکذیب در آنان اثری ندارد .

همه رفتار غرور آمیز فرعون نیز ناشی از همان بیماری وهم و خیال بود . مردم فرومایه و چاپلوس به او می گفتند توخدایی . تو پشت و پناه همه انسان ها هستی و این سخنان تملق آمیز باد غرور را در پوست فرعون دوانید و گرفتار این بیماری کرد :

سجده‌ی خلق از زن و از طفل و مرد ** زد دل فرعون را رنجور کرد

گفتن هریک خداوند و ملک ** آنچنان کردش ز وهمی منهتک

که به دعوی الهی شد دلیر ** اژدها گشت و نمی‌شد هیچ سیر (3/1555-1557)

انسان های فرعون خصال گرفتار ظن و گمان مانند همین مکتب دار در دنیای ما بسیارند.

 داستان درویش یک دست

            در پایان حکایت مکتب دار سخت گیر و شاگردانش به موضوع تمرکز تام و کامل به انجام کاری را گوش زد می کنند  که آدمی به حصول همچون حالتی در کار هرگز رنج را احساس نمی کند . آدمی بر اثر کارزار دستش قطع شود باز به حین قتال و جنگ  بی آنکه واقعه را تجسم و بفهمد دوباره به حین مبارزه همان دست مجروح و ناقص را برای ضربه زدن به دشمن بلند می کند . مولوی از این روایت نتیجه می گیرد که جسم ما در واقع لباس روح ماست . کسی که لباس خود را بیرون می آورد بدن او پا برجاست. روح هم همین حالت را دارد اگر لباس روح همان بدن از بین برود روح همچنان پایدار می ماند .

آن تویی که بی بدن داری بدن                       پس مترس از جسم و جان بیرون شدن   3/1613

داستان درویش یک دست شاهدی برای موضوع فوق است . درویش یک دست نماد سالک والایی است که هنوز به قوام نرسیده است زیرا هنوز با خود است . هنوز غریزه خوردن حرف آخر را می زند در حالی که حضرت حق می فرماید

چون با همه ای چو بی منی بی همه ای             وربی همه ای چو با منی با همه ای (رباعیات منسوب به مولوی )

افزون بر این مولوی در این داستان می گوید دل انسان مانند پر در هوی و هوس است. این باد هر سو که بخواهد دل را می کشد . حتی زاهدان پتک باخته هم ممکن است به رای دل عهدی در راه خدا ببندند ولی بدون اراده استوار ناشی از مشیت الهی ممکن نیست در عهد خود پایدار بمانند.

 هر زمان دل را دگر میلی دهم ** هرنفس بر دل دگر داغی نهم3/1639

هر زمان دل را دگر رایی بود ** آن نه از وی لیک از جایی بود

پس چرا آمن شوی بر رای دل ** عهد بندی تا شوی آخر خجل3/1644-1645

داستان دقوقی و کراماتش

وجود هفت درخت و هفت شمع و تبدیل آن ها به وجود واحد و اقامه نماز اشجار و پذیرش پیشنمازی دقوقی از سوی هفت عارف نشان از مقبولیت وی نزد خدا و اولیاء الله است ولی بنابه فضولی دقوقی و انقطاع تمرکز از خدا و چشم به سوی( کشتی نشستگان) کشیدن وی سبب فراق و جدایی استمرار دیدار دقوقی با عارفان را در پی می آورد زیرا هنوز با خود است هنوز غریزه خوردن حرف آخر را می زند.

چون با همه ای چو بی منی بی همه ای             وربی همه ای چو با منی با همه ای (رباعیات منسوب به مولوی )

  داستان دقوقی وجود هفت درخت و هفت شمع نماد انسان های واصل به حضرت حق و کامل هستند عد هفت در ادبیات و عرفان نهایت کمال است در فرهنگ عامیانه نیز این عدد هفت را نشانه کمال می گیرند . مثل هفت آسمان ، هفت خوان ، هفت خط (کسی که در کتابت همه خط ها ، در نهایت زیبایی تسلط کامل دارد ) دقوقی در این روایت نماد خود مولوی است که شرح و حال سیر و سلوک و رسیدن به حقیقت خود را بازگو می کند . اما در آخر داستان به این نکته مهم اشاره دارد که با همه تلاش بی وقفه در طریقت هنوز به آن مقام فنای در حضرت حق نرسیده است گرچه از نظر آن به کمال رسیدگان مورد پذیرش قرار گرفته حتی او را برای امامت نماز خود بر می گزینند  هنوز به تمامی جهات تسلیم مشیت حضرت حق نشده زیرا چشم از خدا برکشیده به بندگان خدا (کشتی نشستگان ) توجه دارد . نکته بسیار مهم دیگری که مولوی در این داستان می گوید این است که دقوقی (مولوی) تا آخر عمر خود حسرت همان دیدار را می خورد و اشک می ریزد (دیدار با شمس تبریزی ). به نظر می رسد همین جا پرسشی از مولانا شده و یا خود پاسخ این سوال قدر را می دهد که وقتی کسی (مانند مولوی) به وصال حق رسید دیگر دیدن بشر (همان هفت مرد: شمس تبریزی ) چه لزومی دارد ؟ کسی مانند مولوی که خود به دیدار حق نائل شده دیگر چرا در فراق شمس اشک می ریزد و همواره به یاد اوست مولوی در پاسخ  چنین می گوید : اشکال فهم انسان خام اغلب این است که آن مردان خدا (شمس تبریزی ) را در شکل و شمایل انسان می بینند (صورت بین است ) مانند شیطان که جسم آدم را دید و ملعون شد .

 کار ازین ویران شدست ای مرد خام ** که بشر دیدی مر ایشان را چو عام

ای مرد خام کار تو از اینجا خراب شده که تو آن ها را مانند مردمان عوام بشر تصور کرده ای  

تو همان دیدی که ابلیس لعین ** گفت من از آتشم آدم ز طین

تو آن مردان خدا را همان گونه دیدی که شیطان آدم را دید . شیطان جسم آدم را دید نه روح خدایی او را و گفت من از آتشم و او از خاک . آتش از خاک برتر است لذا بر او سجده نمی کنم . اشاره به داستان خلقت حضرت آدم(ع) در سوره (ص، ایات 76-78 )

چشم ابلیسانه را یک دم ببند ** چند بینی صورت آخر چند چند 3/ 2298-2300

این چشمی را که مانند ابلیس همه صورت می بیند ببند تا کی می خواهی فقط صورت جهان را ببینی ؟تا کی؟