شرح قصیدة لِكُلِّ اِمرِئٍ مِن دَهرِهِ ما تَعَوَّدا از« متنبی»
[ جلسه هفتم :
مفهوم قصیده تهنیت است متنبی به خاطر عید قربان سیف الدوله حمدانی را مدح می کند . سیف الدوله حمدانی در شام ، سوریه و مصر حکومت داشتند. فرمانروای حلب در سوریه بود در این شعر وی را می ستاید .
شعرش چهار دوره یا چهار بخش است احمد بن حسن بن حسن بن عبدالصمد به سال 304 ه در قبیله بنی کنده در کوه چشم به جهان هستی گشود به همین جهت او به کندی و کوفی گفته می شود در کوفه پرورش یافت و در آنجت بخشی از علوم متداول زمان را فرا گرفت در 305 ه با پدر خود کوفه را ترک کرد و مدتی در شهرهای بعلبک و طرابلس و لاذقیه (سوریه) که در آن از اماکن علم و ادب به شمار می رفت به گردش پرداخت و به کسب علم و دانش اشتغال ورزید . این شاعر در آغاز زندگی فقیر نبود تا با شعر خودش کسب روزی کند ولی از آنجاکه پدرش بعد از مدتی در شام (سوریه امروز) وفات یافت برای امرار و معاش خود نیازمند شد و چون از شهرت چندانی برخوردار نبود نتوانست شعر خود را وسیله کسب روزی کند با روح بلند پرواز می کرد مصمّم شد راه نفوذی در حکومت به دست آورد به همین جهت در نواحی حمص ( از شهرهای سوریه) فتنه ای بین اعراب بادیه ایجاد کرد و آنها را به نپرداختن مالیات تحریک کرد سپس لولو (حاکم حمص)از سوی اخشید (اخشیدیان سلسله ای در مصر ( کافور اخشیدی دولت متنبی ) او را به اتهام ادعای پیغمبری باز داشت کرد و به زندان انداخت .
متنبی : کسی که ادعای پیغمبری می کند. نبی : پیامبر
به خاطر همین واقعه به متنبی معروف شده است اگر چه در ملقب شدنش به متنبی گفته اند : بجای آنکه اعراب بادیه را به سوی خود جلب کند
از نزول باران پیش از باریدن و از اخبار آینده پیش از وقوع خبر می داد. معنی دیگرش : خبر دهنده . ریشه متنبی : نبأ(دانش را داشته ) ابن سینا و ابوریحان می خواستند در بیرون بخوابند ستاره هارا ببینند و شخصی که گندم هایش را به داخل آسیابان می برد گفت باران می بارد بیائید تو – نصف شب دیدند که باران می بارد و ابوریحان تمام نوشته هایش را پاره کرد گفت که منجم آن آسیابان است .
اعراب بادیه را پیش از وقوع خبر های می دهد متنبی در مدح والی سوریه قصیده ای سرود و از او عذر خواست و خطایش را حمل برجوانی دانست . لولو برای اینکه از شر او راحت شود به شرط اینکه در حمص نماند او را آزاد کرد . او به سوی شام رفت و در آنجا امیران و والیان و بزرگانی را مدح کرد . چون فقیر شده بود . در مورد طبقه بندی شعرش : زندگی شعری او به چهار دوره تقسیم می شود :
- 1. روزگار جوانی او که در این دوره موضوعات گوناگون از قبل از مدح ،فخر ،خدمت روزگار به نظم آورده شده است ؛ کیفیت اشعارش : بیانگر روح بلند پرواز ، تهور و اغراق او در افتخار به خودش است .
- 2. از آشنایی و پیوندش با سیف الدوله حمدانی آغاز می شود در سال 337 ه کسی به نام ابوالشاعر حمدانی والی انطاکیه (مصر) و حمدانی متنبی را به سیف الدوله معرفی کرد و از منزلت متنبی به او گفت وی که دوستدار شعر و ادب بود دربارش محل اجتماع ادبا و دانشمندان و شاعران در فنون مختلف بود متنبی را شاعر مخصوص خود کرد و او را به حلب برد . شرط کرد برای سیف الدوله نشسته شعر بخواند ؛زمین بوسه نزند هر سه قصیده ای که سروده باشد در سال سه هزار دینار به او بدهد . این دوره دوره عظمت متنبی است و وی عظمت مسلمان ها را به تصویر می کشد و مهارت خود را در وصف جنگ ها نشان می دهد و شعرش را از حماسه و فخر پر می کند.
- 3. دوره سوم حیات شعری وی از زمانی آغاز می شود که او به مصر می رود و کافور اخشیدی را مدح می کند (کافور سیاه پوست غلام اخشیدیان بوده و سیاه چرده بوده با هوش و چابک بوده تقربش به پادشاهان مصر زیاد می شود و بعد از مدتی خودش فرمانروای مصر می شود و نسبت اخشیدی را به خود می دهد . و این مدح بدین دلیل بوده که متنبی به منصب حکومتی برسد چون می دید مقامش پیش آنها خوب است تا روح تشنه و بلند پروازش را سیراب کند ولی کافور این کار را نکرد چون هدف متنبی را فهمید ناراحت شد هیچ منصب و مقامی را لایق او ندید . به همین جهت متنبی بعد از فرار از مصر کافور را به هجو گرفت در یک قصیده که این هجو از قوی ترین هجوهای ادبیات عرب شمرده می شود و در نزد ناقدان ادب از بهترین هجوهای سروده متنبی است . شعرش در این دوره به اوج پختگی خود می رسد و از هر گونه تعقید، پیچیدگی و تکلف خالی بوده و آکنده از حکم و ضرب المثل است . شارح عربی وقتی می خواهد نکات بیت را بگوید آنچه مهم است می گوید .
- 4. دوره چهارم زندگی شعری متنبی : دوره ای است که پایان عمر وی فرا می رسدبه سوی مشرق روانه می شود به کوفه زادگاه خودش می رود در کوفه اوضاع را بر وفق مراد خود نمی یابد و کسی را شایسته مدح پیدا نمی کند نه امیری را ستایش می کند و نه خلیفه عباسی را و نه عضدالدوله ابن بویه وزیر توانایی زمانی.
شخصی شاعران را علیه متنبی تحریک آنها را به هجو وا می دارد تا اینکه ابن عمید ادیب توانای آن روزگار از او می خواهد که به دیدارش برود .
متنبی در سال 354 ه او را مدح می کند در همین سال عضد الدوله ابن بویه متنبی را از شیراز به نزد خود فرا می خواهد او در قصیده ای در حمل ثعب بوان او را مدح می کند سرانجام متنبی از او می خواهد که برد به کوفه تا از ثروتش که در طول زندگی فراهم کرده استفاده کند در همین راه بازگشت یکی از امیران عرب های بادیه نشین متعرض متنبی می شود و در همین سال در دو فرسنگی ناحیه بغداد به قتل می رسانند . وصف شعر وی در این دوره به پای زمانی که در حلب و مصر بود نمی رسد زیرا دیگر شعر او خالی از حکمت ،وصف جنگ ، مظاهر طبیعت که در دوران جوانی و بلند پروازی داشت بود . فقط در این دوره لطافت و قدرت وصف در نظرش دیده می شد . ]
[جلسه ششم ]
- 1. لِكُلِّ اِمرِئٍ مِن دَهرِهِ ما تَعَوَّدا[1] وَعادَتُ سَيفِ الدَولَةِ الطَعنُ في العِدا
هر کسی در زندگیش عادتی دارد و عادت سیف الدوله نیزه زدن در سینه دشمن است یعنی نیزه زدن در سینه دشمن برای سیف الدوله امری عادی است یا هر مردی را از روزگار خویش خوبی است که بدان عادت کرده است (برطبق عادت خود رفتار می کند ) و عادت های سیف الدوله کشتن دشمنان خویش است .
روزگار و نفس حریص همیشه مرا به آبشخورگاهی که آبرویم را آلوده کند وارد نکرده است (من انسان خوددار و پرهیزکاری هستم) به طور عام من بر نفس حریص غلبه کردم و با پاکدامنی و پارسایی نفسم را رام کردم . اگر دهر در حکم خود به انصاف رفتار می کرد هرگز انسان های بدنام را فرمانروا و مالک حکم نمی کرد پادشاه نمی کردم .پس به من گفت نزدیک شو ، پس بخور . دوست داشتی برخیز .
یأکُل = کُل= أکُل = یأکُلُ ( من به شما تعارف می کنم که در غذای ما شریک باش اگر نمی خواهی برخیز /
شاء = یشاءُ / قام یقُوم قُم و بگو هر آنچه را می خواهی به شاگردانش نگاه کردم .
هر کسی در زندگی عادتی دارد عادت سیف الدوله نیزه زدن در سینه دشمن است یعنی نیزهزدندرسینهدشمن برای سیف الدوله امری عادی است. و عادت سیف الدوله این است که در جنگ دشمنان را با نیزه هدف قرار دهد با اینکه با مغلوب کردن آنها ، آنها را رسوا کند .
سیف الدوله : ممدوح شاعر ؛برای هرکسی در طول زندگی اش مَرء مُروءَت مصدرش همزه و واوادغام می شوند. مروت، فعولت – عقوبت، عدوبته، سهولت ، صعولت
مرء و إمرِی= مرد / مَرئه و إمرئه = زن / برای هر انسانی در طول زندگی اش چیزی است که آن را برای خود عادت اخذ می کند . تَعّودَ یَتَعّودُ تَعُّود / تَعُّودا در عربی (الف) اطلاق و در فارسی (الف) اشباع برای پر کردن وزن و کارش پر کردن وزن است . بعضی از مضارع های باب تفعل حرف مضارع حذف می شوند تَعُّود مضارع و تَعَوَّد ماضی / هَنّأَ یُهَنّأُ / یُهَنّؤُا تهنیئهً تفعیل ؛ / عدا: دشمنان ج. دیگرش عدی مفرد آن عدو الطعن : خبر عادهُ مبتدا
- 2. وَأَن يُكذِبَ الإِرجافَ عَنهُ بِضِدِّهِ وَيُمسي بِما تَنوي أَعاديهِ أَسعَدا
و اینکه (عادت دیگرش)تکذیب می کند انتشار خبر دروغ را یا شایعه را درباره خودشبه ضد او (ضد آن دشمن ) (تو نیکو روش باش تا بدسگال /به نقص تو گفتن نیابد مجال،سعدی )او انتشار اخبار دروغ که بوسیله دشمن علیه او منتشر شده با ضد آن شایعات را تکذیب می کند دروغ بودنش را ثابت می کند . یُمسی از افعال ناقصه و خوشبخت می شود بر خلاف آنچه قصد می کنند دشمنانش أَعاديهِ ج.الجمع به مانند ید – ایدی – ایادی ، ج.ج
تَنوي : نوی یُنوی از نیت قصد کردن
(و نیز عادت او نیز استکه ) دروغ پراکنی در باره خویش را با (عمل به) ضد آن رسوا گرداند و با آنچه دشمنانش در سر دارند خود را به سعادت رساند.رسواگرداند غلط است ثانیا ان یکذب یعنی دروغ شمردن دروغی که اثبات کردند نه رسوا کردن با آن وباآنچهدشمنانشدرسردارندخودرابهسعادترساند.مفهوم نیست مترجم اسعدا را فعل گرفته به سعادت رساند درحالی که کلمه اسعد افعل تفضیل است و خبر یمسی به معنی سعادتمندتر ترجمه پیشنهادی این است که او شایعات و تهمت های دشمنان را با رفتار نیکوخود که نکته مقابل بیهوده گویی هاست خنثی می سازد و با دسیسه های دشمنان کامروا و نیکبخت می شود .
- 3. وَرُبَّ مُريدٍ ضَرَّهُ ضَرَّ نَفسَهُ وَهادٍ إِلَيهِ الجَيشَ أَهدى وَما هَدى
رُبَّ : چه بسا از اسماء دائم الاضافه است ، ُمريدٍ: اراده کننده طرفدارنیست در اینجا ؛ اراده کننده ای که می خواهد به او ضرر بزند. چه بسا هدایت کننده لشکر به سوی او سیف الدوله که بخشنده است. هادٍ از هدیه است اما او هدایت نیافته .
چه بسیار کسی که خواستار آسیب رساندن به او گردید ولی به خود آسیب رساند و چه بسیار کسی که لشکر به سوی او هدایت کرد ولی لشکر هدیه کرد و هدایت نکرد عبارت چه بسیار کسی که... درفارسی درست نیست کلمه رب دلالت بر تکثیر دارد چه بسیار کسانی همین اشکال در ترجمه مصراع دوم تکرار شده است چهبسیارکسیکهلشکربهسویاوهدایتکردولیلشکرهدیهکردوهدایتنکرد به جای هدایت کرد بهتر است روانه کردن و گسیل داشتن استفاده می شد زیرا در عربی هدی و اسم فاعل آن هادِ به معنی روانه کردن و گسیل داشتن آمده است و هداه الیه : ساقه الیه ترجمه پیشنهادی چه بسیار بد خواهانی که در صدد ضربه زدن به او برآمدند اما به خود آسیب رساندند و چه بسیار فرماندهانی که سپاهیان به جنگ وی روانه داشتند اماسرانجام نیروهای خود را به او ارزانی داشتند .
- 4. وَمُستَكبِرٍ لَم يَعرِفِ اللَهَ ساعَةً رَأى سَيفَهُ في كَفِّهِ فَتَشَهَّدا
بسا مستکبری که خدا را لحظه ای نشناخت ولی چون شمشیر خدا را در دست سیف الدوله دید به یگانگی خداوند شهادت داد.
مُستَكبِرٍ : کافر – خدانشناس از نوع اطلاق مُستَكبِرٍ به شیطان آورده استَكبَر: تسلیم نشده و استکبار کرد – کافر شد .لَم يَعرِفِ : وقتی کلمه بعد از خود اضافه می شود کسره عارضه می گیرد. لَم: از حروف جزم است باید آخر يَعرِفِ جرم باشد ولی کسره است .
و چه بسا کافری که حتی یک لحظه در زندگی اش خدا را نشناخته (اعتراف به خدا شناسی نکرده است ) اما وقتی شمشیر را در دست سیفالدوله دیده است شهادتین بر زبان جاری کرده ؛ قدرتش در مسلمان کردن کافران تا این حد است. بعضی ها وجود سیف الدوله را شمشیر خدا ادانسته اند شاید منظور متنبی اینکه سایه شمشیر خدا را دیده اند شهادتین گفتند .
چه بسیارکافر و متکبّری که ساعتی خدا را نشناخت ولی تا شمشیر اورا در دستش دید شهادت بر زبان جاری ساخت .[کافری که حتی ساعتی هم خدا را نشناخته و مسلمان نیست ، به محض این که شمشیر ممدوح را به دستش دید همان ساعت ایمان آورد و به اسلام گرایید]. چه بسیار کافر و متکبری... به جای کافر ، کافران می آمد و متکبر معادل دقیق برای مستکبر نیست متکبر در فارسی یعنی مغرور و خودپسند در شرح عکبری مستکبر به معنی متکبران ایمان بالله آمده است که معنایش گردن کشی در مقابل ایمان به خدا نزدیکتراست ساعته در متون کهن بیشتر به معنی لحظه و وقت آمده است شهادتبرزبانجاریساخت به جای شهادت باید شهادتین می آمد ترجمه پیشنهادی چه بسیار گردن کشانی که هیچ گاه خداشناس و مؤمن نبودنداما چون شمشیر را درکف او دیدند با ذکر شهادنین ایمان آوردند
- 5. هُوَ البَحرُ غُص فيهِ إِذا كانَ ساكِناً عَلى الدُرِّ وَاِحذَرهُ إِذا كانَ مُزبِدا
او چون دریاست وقتی آرام است به قصد کسب مروارید به او نزدیک شو و چون متلاطم و عصبانی باشد از او برحذر باشد.
سیف الدوله مثل دریا است (تشبیه بلیغ) در او فرو برو. غُص - غاض - یَغُوض – غُض
زمانی که ساکن است باید به فرو بروی ( نزدیک او شوی )به خاطر مرواریدی که می توانی از او بگیری (صله و پاداش ) در واقع شاعر به خودش می گوید ممدوح وقتی می شنود تحریک می شود که صله بدهد حسن طلب است . اما وقتی کف آلود است (خشمگین) از او دوری کن خطر ناک است . اِحذَر: حَذَر – یَحذَرُ ( در عربی خامه و کره را زَبَد می گویند .صنعت استخدام که کف در مورد دریا یک معنی و در مورد انسان معنی دیگر.
- 6. فَإِنّي رَأَيتُ البَحرَ يَعثُرُ بِالفَتى وَهَذا الَّذي يَأتي الفَتى مُتَعَمِّدا
فَتى: انسان جوانمرد / عَثَرَ- يَعثُرُ / من همانا دریا را دیده ام که هلاک می کند – می لغزاند و بر زمین می زند (از بین می برد ) کسی را که روی دریا برود اما این دریایی است که به سوی آدمی می آید عمداً و به او حمله می کند ( هر جا باشی دشمن سیف الدوله باشی هلاک می کند ضعیف نیست . انسان اگر به دریا نرود درامان است سیف الدوله دریای است که اگر تو هم به سراغش بروی تو را می کشد .
التفت: از ریشه لَفَتَ افتعال التفات / و گفتم : تو را به آن خدای که می شناسی سوگند می دهم که از طریق او می خواهی اذیت را و آزار را از خودت دور کنی این را برای من معنی کن تو که نشستی کنار او پس او را بهتر می شناسی .
- 7. تَظَلُّ مُلوكُ الأَرضِ خاشِعَةً لَهُ تُفارِقُهُ هَلكى وَتَلقاهُ سُجَّدا
ظَلُّ از افعال ناقصه است / پادشاهان روی زمین برای او فروتن می شوند مُلوكُ جمع مکسر، هَلكى ج.مکسر هلاک شدگان ، هَلكى شهرت پادشاهان از بین رفته (هالک مثل مرضی ) / فارِقُ – یُفارِقُ- مُفارِقُهُ_ تُفارِقُهُ مونث است چون به ملوک بر می گردد. سُجَّد- ج. ساجَّد
در حالی که هلاک شدگان اند و ملاقات می کنند در حالی که سجده می کنند ( پادشاهان جاهای که تصرف کرده اند زیر دستش می روند و خم می شوند و اظهار تواضع می کند ولی آنها را نمی بخشند و مرده از پیشش بر می گردند.
- 8. وَتُحيِي لَهُ المالَ الصَوارِمُ وَالقَنا وَيَقتُلُ ما يُحيِي التَبَسُّمُ وَالجَدا
جَد- جَدوا : بخشش / صَوارِمُ ج صارم شمشیر (صارم : برنده)/ قَنا: نیزه مفردش قَناه/ تُحيِي: زنده می کند ، امروزه ایجاد کردن )َتُحيِي – َيَقتُلُ= در معنی مجازی به کار رفته کشتن و زنده کردن انسانی در کار نیست ایجادکردن و بدست آوردن / در جنگ نتیجه اش غنیمت جنگی است / مالی را برایش از غنیمت جنگی گرفت . برای او شمشیرها و نیزه ها مالی را ایجاد می کنند که با خنده روی خود و بخشش خود آنها غنایم را می کشد .
- 9. ذَكيٌّ تَظَنّيهِ طَليعَةُ عَينِهِ يَرى قَلبُهُ في يَومِهِ ما تَرى غَدا
ذَكيّ: هوشیار / َظَنِّ - تَظَنَّ - یتَظَنُّ - تَظَنُّ / طلیعه ، طلیعه داران /تَرى: دیدن و پیش بینی کردن.
هوشیاری است که چشمش پاپیش چشمی آنچه را که فردا خواهددید یا اتفاق خواهد افتاد می بیند و حدس می زند پیش بینی می کند و قلبش در امروزش می بیند آنچه که فردا خواهد دید ( یا فردا اتفاق خواهدافتاد .
10. وَصولٌ إِلى المُستَصعَباتِ بِخَيلِهِ فَلَو كانَ قَرنُ الشَمسِ ماءً لَأَورَدا
وَصَلَ- واصل مصدر وَصولٌ صیغه مبالغه به جاهای دشوار ( مثل قلعه ها و کوهها ) که باعث دشواری رونده می شود او با اسبانش بسیار به مقاصد دشوار درآید،صعَب به باب استفعال با لشکریانش بسیار رسنده است ( نیروی فرماندهی خیلی قوی دارد ) قَرنُ : شاخ اگر شاخ خورشید آب باشد اهمیت آب در سفرهای قدیم و عرب را می رساند / برای یافتن آب حتی قرار باشد به شاخ خورشید برسد می رسد (ممدوح)مورد : سرچشمه / لَأَورَدا : (وارد شدن ) حتی وارد آن می شود . هرچه بخواهد به آن می رسد دست پیدا می کند .
چنان که اگر در کرانه خورشید آبی باشد بی گمان ، اسبانش را در آن درآرد در این بیت متنبی صفت اسب ممدوح به این شکل آمده که شاعر می گوید : اسب ممدوح هر جای و هر مقصدی را که صاحب او یعنی سیف الدوله بخواهد به آنجا برود را می پیماید .
11. لِذَلِكَ سَمّى اِبنُ الدُمُستُقِ يَومَهُ مَماتاً وَسَمّاهُ الدُمُستُقُ مَولِدا
به خاطر همین است که پسر دمستگ برداس روز اسارتش را مرگ نامید و دمستگ برداس روز فراش را تولدی دواره نامید .
يَومَهُ : روز برخورد –جنگ و روز نزاع / مَمات مصدر میمی وزنش مفعل/ سَمّی- یُسّمی- تَسّمیه/ با این دلیل ابن (پسر) دمستگ ( دشمن و حریف او در جنگ ) این روز را روز مرگ نامیده است در حالی که خود دمستگ آن روز را تولد تازه و جدید نامیده است
بخاطر همین است که پسر دمستگ برداس روز اسارتش را مرگ نامید و و دمستک برداس روز فرارش را تولدی دوباره نامید (نامبرده از فرماندهان روی است که در جنگ اسیر سیف الدوله می شود)
12. سَرَيتَ إِلى جَيحانَ مِن أَرضِ آمِدٍ ثَلاثاً لَقَد أَدناكَ رَكضٌ وَأَبعَدا
سَرَي : (سیری در شب) أسراء : شب به سیر دادن / سَرَيتَ: شبانه سیر کردن / َدنی: نزدیک کرد تو را
سیر کردی و رفتی به ناحیه جیحان (رود مرزی ترکیه )از شهر آمد (درسوریه ) در سه شب به ناحیه جیحان عازم شدی نزدیک گردانید تو را یک تاختن به جیحان .
13. فَوَلّى وَأَعطاكَ اِبنَهُ وَجُيوشَهُ جَميعاً وَلَم يُعطِ الجَميعَ لِيُحمَدا
ولّى: پشت کرد به جنگ وبخشید پسرش را به تو ( گفت این را بکش و به جای آن ؛ و لشکریانش را هم به تو داد ( شخص هم رزم وقتی از یارکنارش فاصله می گیرد و او را به خطر می اندازد ضمن اینکه خودش را مدد نمی کند. جَميعاً: تأکید – همگی / پدر فرار می کند و پسر دستگیر می شود و لشکر تسلیم می شود معمولا در مقابل عطا شخص را حمد می کنند و مضمون که عطا را کردی در حالی که او مجبور کرده بودکه آخر آنها را رها کند نبخشید به خاطر اینکه حمد شود به خاطرشکستش و ضعفش آنها را دادهپس شایسته تشکر نیست . َلَم يُعطِ مضارع مجزوم فاعلشالجَميعَ : م.به / لِيُحمَدا : لِ+أن برای تأکید لِيُحمَد در واقع أن ناصبه محذوف شده(به دلیل ستایش حَمِدَ – یَحمَدُ.
14. عَرَضتَ لَهُ دونَ الحَياةِ وَطَرفِهِ وَأَبصَرَ سَيفَ اللَهِ مِنكَ مُجَرَّدا
عَرَضتَ رو یا رو شدی از معارضه /رو یارو شدی با او ( جلوی چشم او سبز شدی ) برای گرفتن حیاتش .دونَ: به خاطر / و بینایی چشمش و سیف الدوله را شمشیر خدانامیده – تو که شمشیر خدا بودی او هیچ چیزرا نمی دید و فقط شمشیر خدا را دروجود تو از میان بر کشیده می دید . سیف مجرد : شمشیر آویخته/ مِنكَ: از اینکه تو
15. وَما طَلَبَت زُرقُ الأَسِنَّةِ غَيرَهُ وَلَكِنَّ قُسطَنطينَ كانَ لَهُ الفِدا
سر نیزه ها فقط دمستگ برداس را می جستند ولی پسرش قسطنطین فدای او شد .
زُرقُ: ج. ازرق و زرقاء کبود رنگ / أَسِنَّةِ : ج. سنان : سرنیزه / و نوک فلزی نیزه سنان می گوید خود نیزه را اراده می کند چر سنان را کبود گفته: به خاطر حس آنها که از فولاد است جولاد جوهر دارد – وقتی صیقل می زند زنگ اصل آنها آشکار می شود هر چقدر صیقل داشته باشد کبودی اش بیشتر است نماد نیزه بودن مفهوم کنایی: برنده و تیز .أَسِنَّةِ: لباس ،أَسِنَّةِ بوده در اصل نون در هم ها ادغام می شود نیزه ها جلا داده صیقلی کبود کسی جز خود اورا نمی خواستند (غیر دمستگ نمی خواستند ) قُسطَنطين که نام پسرش بود فدای پدرش شد . فِدی: پولی یا هر چه که برای آزاد کردن شخص اسیر یا گروگان یا محکوم به اعدام می دهند . وفدیناهُ: (هُ) پسرش به عنوان فدیه در جنگ کشته شد . بذبح عظیم در مورد حضرت سلیمان ( فرار در جنگ نشان دهنده ضعف شخص است و نیز ترس او.سرزیزه ها فقط دمستگ برداس را می جستند ولی پسرش قسطنطین فدای اوشد
16. فَأَصبَحَ يَجتابُ المُسوحَ مَخافَةً وَقَد كانَ يَجتابُ الدِلاصَ المُسَرَّدا
أصبَحَ: از افعال ناقصه ؛ گردید و شد / يَجتابُ از ریشه جَوَبَ در معنی جاب و یَجوب ُ جوباً شخص برای خودش لباس دوخت وقتی به باب افتعال برده می شود اجتاب - یجتابُ- اجتیاب بر تن پوشیدن/ کدام جامه را المُسوحَ - مِسحَ لباسی که صوفیانه است ( از موی بز یا شتر یا دم اسب که خشن تر است به خاطر اینکه آزار ببیند این لباس مسحی بود. جمعش مُسوحَ است .
از ترس شروع کرده مثل راهبان مسیحی لباس موی سیاه رنگ خشن بر تن می کند در حالی که زره نرم و براق حلقه حلقه بر تن می کرد ( از ترسش رفته عابد و زاهد شده خودش را آزار می دهد بعد از مرگ پسرش ...
یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم به خلاف این معتقد بودند. ندا آمد که این پادشه بارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.
دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع / خود را ز عملهای نکوهیده بری دار
حاجت به کلاه بر کی داشتنت نیست /درویش صفت باش و کلاه تتری دار(سعدی)مرقع در اینجا یعنی جامه ای پینه دار و پاره پاره و خرقه ای با پینه های چهارگوش/ کلاه برکی نوعی کلاه است که معمولا از برک و یا نمد ساخته می شود و مورد استفاده ی درویشان و زاهدان میباشد.
17. وَيَمشي بِهِ العُكّازُ في الدَيرِ تائِباً وَما كانَ يَرضى مَشيَ أَشقَرَ أَجرَدا
يَمشي: مفعول به این فعل با بای جر می آید و تعدیه می گویند . بای تعدیه / أَشقَرَ : اسب سرخ / أَجرَد: کم موی / مَشيَ: راه رفتن / به کمک چوب دستی راه می رود در صومعه یا در واقع عصا او را می برد در حالی که در حال توبه است ( از دنیا کناره گیری کرده ) در حالی که قبلاً از سرعت و حرکت اسب سرخ رنگکم موی راضی نبود ( می گفت که کند راه می رود ) پشیمان بودنش را می خواهد با این کارها نشان دهد .
18. وَما تابَ حَتّى غادَرَ الكَرُّ وَجهَهُ جَريحاً وَخَلّى جَفنَهُ النَقعُ أَرمَدا
ظاهراً در جنگ گرد و غبار به چشمش می رود دائماً آب ریزش دارد . او توبه نکرد این شخص ، مگر آنکه ترک کرد ، حمله کردن زخمی را در صورتش ( جراحتی را در چهره اش حمله کردن دشمن ایجاد کرد)و خالی کرد پلکش را در حالی که دچار بیماری شد از چشمش آب بر زد . َرمَد: چشم : حشو قبیح گر و غبار جنگ پلک چشمش را دچار بیماری (رمد: ریزش آب) ساخت
19. فَلَو كانَ يُنجي مِن عَليٍّ تَرَهُّبٌ تَرَهَّبَتِ الأَملاكُ مَثنى وَمَوحِدا
اگر پادشاهی را از ترس علم سیف الدوله نجات می داد ترسیدن و راه رفتن در آن صورت املاک پادشاهان را دوتادوتا یا تک ، تک را ....... می شدندأَملاكُ : ج. ملک پادشاهان ؛ راهب : دنیا شدن به خاطر ترس منظورش در مصرع دوم ، اینکه راهب شدنت دردی را دوا نمی کند تأثیری و فایده ای ندارد و دیگر اینکه : تنها تونیستی که از سیف الدوله می ترسی همه پادشاهان می ترسند تحقیر به دمستگ هم دارد که کار بیهوده ای انجام می دهد .
20. وَكُلُّ اِمرِئٍ في الشَرقِ وَالغَربِ بَعدَهايُعِدُّ لَهُ ثَوباً مِنَ الشَعرِ أَسوَدا
هر انسانی در شرق و غرب عالم (پادشاه ) بعداز ماجرای دمستگ (هُ) حکایت یا حقه بر می گردد بَعدهُ / هر پادشاهی در شرق و غرب عالم بعد از ماجرای شکست از دمستگ آماده می کند لباسی را برای خودش از موی سیاه ( اگر کار تو درست بوده باشد همه اینها از الان باید به فکر موی لباس سیاه باشند . أسوَد : افعل وصفی است وافعل وصفی به رنگ دلالت می کند سَودا- سود، أحمر – حمراء – حُمر ، بیض – أبیض ؛ أسوَد صفت شاعر است دلیل مفتوح بودن أسوَدَ بر وزن أفعلَ است
21. هَنيئاً لَكَ العيدُ الَّذي أَنتَ عيدُهُ وَعيدٌ لِمَن سَمّى وَضَحّى وَعَيَّدا
مبارک باد بر تو ، هَنيئاً : بر وزن فعیل تهنیت : شادباش گفتن؛ در واقع أُهَنيّئهُ- هَنيئاً مفعول مطلق / این عیدی که تو واقعاً باعث شادبودن در آن هستی مبارک باد به خاطر اینکه این عید و عید (قربان ) برای کسانی مبارک است که در آن قربانی کند (سَمَّی بسم الله بگو به ) و جشن بگیرد سَمّى با ضَحّى آمده، عَيَّدا جشن بگیرند مبارک دانستن مراسم عید را برگزار کردن مائده ای که حوریون عیسی می خواهند . از او قالَ عيسَي ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْکَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقينَ ( مائده 114)
(ج8)
22. وَلا زالَتِ الأَعيادُ لُبسَكَ بَعدَهُ تُسَلِّمُ مَخروقاً وَتُعطى مُجَدَّدا
أَزالَ: تازه ، أَزالَ : از افعال ناقصه / تُسَلِّمُ : باب تفعیل / همیشگی باد عید ها و پوشش ها و لباس های تو (بعدهُ(هُ) به دمستگ بر می گردد. دشمنی که در جنگ کشته شد – تو زنده مانی و هر سال جامه نو (عیدانه)بر تن کنی و کهنه شده آن جامه را تحویل بدهی . ( تسلیم می کنی کهنه را و جدیدش را می گیری ) سال کهنه را به سال کهنه ، سال جدید را به لباس نو / بدی از تو می رود و خوبی با تو همراه باشد، عمر دراز و زندگی جاوید .
23. فَذا اليَومُ في الأَيّامِ مِثلُكَ في الوَرىكَما كُنتَ فيهِم أَوحَداً كانَ أَوحَدَ
أَوحَدَ: یگانه / وَرى: کل مخلوقات معنی اعم ، هم مردم معنی اخص / كُنتَ[2] : (تَ) ضمیر ظاهری مبنی بر فتح ، محلا مرفوع؛ أَوحَدَ: خبر نصب ظاهری / این روز در بین روزهای سال(روز عید قربان) همانند وجود توست در بین مردان . شخصی که علم و شایستگی انسانی قابل تعریفی نداشته لباس گران بهای پوشیده باشدو بر آن فخر فروشی کند تمایزی با چهارپایان ندارد بلکه ،چهارپای که به شکل انسان دارد. سعدی می گوید : تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.
مثل توست ( مثل جایگاه توست)در بین مردم همان گونه که تو در بین مردم یگانه و بی همتا هستی آن روز هم ( عید قربان ) هم یک بار اتفاق می افتد و یگانه و بی نظیر است .
همانند تو.ست در میان مردم . همانگونه که تو در میان مردم یگانه و بی نظیری ، امروز نیز در میان دیگر روزها بی نظیر و بی مانند است . ممدوح را به خاطر بی نظیری اش به روز عید (قربان ) تشبیه کرده است عنصری نیز همانند این مضمون ، به بی نظیری و بی همال و همتا بودن ممدوح خود اشاره کرده است متنبی به وسیله عنصر تشبیه به بیان بی نظیری و بی همتایی ممدوح خود مبادرت ورزیده است .
24. هُوَ الجَدُّ حَتّى تَفضُلَ العَينُ أُختَها وَحَتّى يَصيرَ اليَومُ لِليَومِ سَيِّدا
جَدُّ: شانس ، جِدّ: سعی و تلاش؛ بالجَدُّلا جِد ّ: شانس در زندگی انسان ها نقش دارد / سَيِّدا : سرور/ به ارکان حکومت اعیان می گویند احتمالاً منظور از چشم که نسبت به خواهرش (اعضای زوج قوت مجازی)برتری پیدا می کند می تواند مجازاً سیف الدوله باشد. مثلاً..... روز عید حساب می شود روز دیدن معمولی است تو هم اینگونه هستی./ أن يَصيرَ از افعال ناقصه به جای یکون /
امّا باز می گوید: به اندازه دست رنج به بلندی می رسد . بهترین گزینه شما آنچه که اتفاق می افتد دست پیامبر است .این بخت و اقبال است که تا جایی که چشمی را بر چشم دیگری برتری می بخشد همان گونه که روزی بر روز دیگر سرور قرار می گیرد.
25. فَيا عَجَباً مِن دائِلٍ أَنتَ سَيفُهُ أَما يَتَوَقّى شَفرَتَي ما تَقَلَّدا
شَفرَتَي: شَفرَتَين: نون حذف شده ؛ شَفرَتَي منصوب به نزع خافض/ وَقّى : محافظت کردن / َتقَلَّدا : آویختن بند شمشیر از گردن / ما: زمانی که /
بسیار تعجب می کنم ، شگفتا بر صاحب دولتی که دائِلٍ از دَوَل : حکومت سیف دوله : خلیفه ، سیف الدوله مثل مثل مامور یا فرستاده خلیفه است در جنگ ها و لشکر کشی ها ؛ تو شمشیر آن هستی و آیا خلیفه خود را محافظت نمی کند . از این دو لبه شمشیرش زمانی که آن را برگردن می اندازد آیا نمی ترسد ( خلیفه عباسی سیف الدوله را بازوی نظامی جنگ های خود در غرب بغداد قرار داد. و کس دیگری را در طرف شرق قرار داد. زیردستان قوی و زورمند ممکن است که علیه خلیفه کودتای بکنند مثل کسی که شمشیر برنده ای که دو طرفش برنده است موقع حرکت کردن آسیب برساند . کار بسیار پرخطر (شمشیر از گردن آویختن) در استخدام نیروهای نترس و شجاع است .
26. وَمَن يَجعَلِ الضِرغامَ بازاً لِصَيدِهِ تَصَيَّدَهُ الضِرغامُ فيما تَصَيَّدا
ضِرغامُ : شیر غشمگین / باز: پرنده شکاری است به فارسی است رفته به عربی ج. بیزان ، ِصَيدِ: شکارکردن برای شکار پرنده حلال گوشت باز شکاری تربیت شده را از کوچکی تربیت می کردند برای شکار کردن پرنده را می فرستادند برود بالای سر آن / باز گو ای باز پر سوخته ......./ مبالغه می کند قدرت سیف الدوله را بالا می برد در مقایسه با تو اصلاًخلیفه چه کاره است گویی اینکه خلیفه شیری فرستاده به جای باز . ممکن است بر گردد خود آن کسی را که شکارچی است شکار کند در بازی به باز : چرغ معرب صقر شده –چرخ / هر کس که شیر را جای باز برای شکار قرار دهد (سُنقر : شاهانه ) تَصَيَّدَهُ (شکارچی)شکار می کند شیر در آنچه که به شکار فرستاده شده ؛ هر کس شیر را باز قرار دهد برای شکارش قرار داده است شیر را در آنچه که شکار می کند به جای شکار هرکه شیر را بازی برای شکار اختیار کنند آن شیر در ضمن آنچه صید نماید ، اورا نیز شکار می کند .
27. رَأَيتُكَ مَحضَ الحِلمِ في مَحضِ قُدرَةٍوَلَو شِئتَ كانَ الحِلمُ مِنكَ المُهَنَّدا
مُهَنَّدا: شمشیر هندی؛ رأَي : از افعال قلوب دیدن / من تو را خود حلم و بردباری و شکیبایی حساب می کنم در عین حالی که قدرت کامل در دست توست . انسان های ضعیف مجبور به صبر و تحمل هستند در عین قدرتی که داری صبور هستی . حلم و بردباری عاقلانه داری . اگر تو می خواستی آن بردباری تو شمشیر هندی باشد شمشیر به دست می گرفتی و با مخالفان مبارزه می کردی .
قصیده برده : برده جامه اهدائی کعب زهیر ، او اول از دشمنان حضرت رسول بوده اذن کشتن او را داده بود .بعد از حادثه ای از پیامبر معذرت می خواهد. إنَّ رسول الله سیف مُهَنَّدا من سیوف الله مسلول – از نیام بر کشیده .
تو را در اوج توانایی ، بسیار بردبار یافتم ، امّا اگر بخواهی همین بردباری تو، به شمشیر هندی بدل می شود( بردباری تو از سر عجز و ناتوانی نیست) و منظور شاعر این است که تو ای شاعر در هنگامی که ایجاب می کند از صفت نیک بردباری خود استفاده می کنی!
28. وَما قَتَلَ الأَحرارَ كَالعَفوِ عَنهُمُ وَمَن لَكَ بِالحُرِّ الَّذي يَحفَظُ اليَدا
الأَحرارَ : آزاد شده ذاتی نیست اسیر آزاد شده/ هیچ چیز اسیر آزاد شده را مثل عفو و بخشش نمی کشد شخصیت اش کشته می شود او را تحقیر می کند . احساس ضعف می کند و می گوید کاش مرا می کشت . یا در گذشتن از جانشان و کیست که حق احسان تو را فراموش نکرده باشد و دست از کشتن برده اش حفظ کند . کسی قدر بخش تو را نمی داند با اینکه قدرتمند بودی عده ای را آزاد کردی ولی هیچ کس نمی داند .
و هیچ چیز همچون گذشت از جوانمردان ، آنان را هلاک هلاک نگردانید ولی چه کسی برای تو آن جوانمردی را که (حقّ) نعمت نگته دارد عهده دار خواهد گردید؟ یا آزادگان را چیزی مانند گذشت از لغزش آنها نکشته و برده نکرده است و کیست که برای تو تکفل کند که آزاده پاس این نعمت را نگاه دارد ؟
29. إِذا أَنتَ أَكرَمتَ الكَريمَ مَلَكتَهُ وَإِن أَنتَ أَكرَمتَ اللَئيمَ تَمَرَّدا
ضرب المثل های عربی در اشعار متنبی ( مثلاً سعدی بعضی ضرب المثل ها را از متنبی اخذ کرده) مَلَكتَهُ: مالک قلبش می شود دوست دار تو می شود / این بیت هم یکی از آن مثل هاست . زمانی که تو شخص نژاده و بزرگواری را گرامی می داری مالک قلبش می شوی سر سپرده تو می شود/ كَريمَ: اصیل دارای اصل و نسب . اما شخص فرومایه و لئیم اگر مورد تکریم و اکرام قرار گیرد سرکشی می کند . غرور او را می گیرد و به نافرمانی روی می آورد . هر کسی لایق بخشش نیست . رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان. خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی**به دولت تو گنه میکند به انبازی/معشوق هزار دوست را دل ندهی **ور میدهی آن دل به جدایی بنهی.ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان(نیک مردان)
اگر تو جوانمردی را گرامی داری ، مالکش خواهی گردید ولی اگر فرومایه را گرامی داری عصیان خواهد ورزید . هر گاه تو آزاده را گرامی بداری او را برده خویش نموده ای و هر گاه فرومایه را گرامی بداری او سرکشی می کند.
30. وَ وَضعُ النَدى في مَوضِعِ السَيفِ بِالعُلا مُضِرٌّ كَوَضعِ السَيفِ في مَوضِعِ النَدى
این بیت ضرب المثل است . وَضعُ :قرار دادن ، نَدى : بخشش، عُلا: بلند مرتبگی بلندی ، شخص والا هر کاری را جای خود انجام می دهد در این بیت صنعت عکس ، سجع و تکراروجود دارد، مُضِرٌّ: زیان آمد، َموضِعِ: جایگاه / با بدان بد باش و با نیکان نیکو . جای گل گل باش و جای خار خار / اگر انسان در جایگاهی که باید شمشیر و خشم و غلبه و حمله به کار ببرد بخشش کند مثل زمانی که در جایگاه بخشش قتل و کشتار به کار ببرد مضر است و بلند مرتبگی انسان را پایین می آورد
قراردادن بخشش به جای شمشیر به بزرگی ها زیان می رساند چنانکه قرار دادن شمشیر در جایگاه نیکی . قرار دادن بخشش ، در جای بکاربردن شمشیر مانند قرار دادن شمشیر در جای بکاربردن بخشش ، برای بلندی (و ارکان دولت) زیان رسانده است .
31. وَلَكِن تَفوقُ الناسَ رَأياً وَحِكمَةً كَما فُقتَهُم حالاً وَنَفساً وَمَحتِدا
فاقُ: برتر شد یفوقُ: برتر می شودتَفوقُ : مفرد مذکر مخاطب / فایق اسم فاعل / اما برتری می یابی بر مردم از جهت خرد و دانش و حکمت. آگاهی که به عقل و منطق مربوط باشد حکمت نامیده می شود .(سخن آن گه کند حکیم آغاز // یا سر انگشت سوی لقمه دراز *** که ز نا گفتنش خلل زاید // یا ز نا خوردنش به جان آید *** لاجَرم حکمتش بود گفتار // خوردنش تندرستی آرد بار) / کار حکیم هر کارش اعم از گفتنی یا زندگی معمولی بر اساس اصول و قانون باشد .
فقتَ فقتَا فقتَم فقنَ / فقتَ مثل قال از ریشه فوق / همان گونه که تو برتری یافتی از لحاظ خصوصیات (احوال وجود) ، برتری می یابی از نظر خرد و دانش بر مردم همان گونه ( شخصیت و اصل و نسب) شما .
32. يَدِقُّ عَلى الأَفكارِ ما أَنتَ فاعِلٌ فَيُترَكُ ما يَخفى وَيُؤخَذُ ما بَدا
يَدِقُّ: باریک شد/ دِقُّ يَدِقُّ/ بر فکر های مردم دقیق(فشارمی آورد ) می شد (آنها را باریک می کند ) آنچه که تو انجام دهنده آن هستی. زیرا فلسفه و هدف کار تو را درک نمی کند . بنابراین آنها را ترک می کند پس آنچه را نمی فهمند آن را ترک کرده و آنچه را که ظاهر و آشکار است آن را کسب می کنند.
33. أَزِل حَسَدَ الحُسّادِ عَنّي بِكَبتِهِم فَأَنتَ الَّذي صَيَّرتَهُم لِيَ حُسَّدا
أَزِل: فعل امر از أَزِلتَ نابود کردن / حَسَدَ : جمع مکسر حاسد / حُسَّد: جمع مکسر دیگر آن / رشکورزی و حسادت حاسدان را بر من بوسیله خوار کردن آنها از بین ببرد ( حسد از محبت زیاد هم می آید عدم تحمل خوبی دیگران هم حسادت را به وجود می آورد و نیز عوامل بیرونی .تو به من زیاد محبت کردی متنبی به سیف الدوله می گویند شاعران دیدن و زیر دستان تو حسودی می کنند با بی اعتنایی به من حسد را از من دور کن . انت : مبتدا ، حُسَّد خبرش ، الذی : صله، صَيَّر از افعال ناقصه.
34. إِذا شَدَّ زَندي حُسنُ رَأيِكَ فيهِمِ ضَرَبتُ بِسَيفٍ يَقطَعُ الهامَ مُغمَدا
مُغمَدا : از غمام شمشیری که غمد قرار داشته باشد مُغمَد است . غلاف ، نیام ، غمد پوشش شمشیر/ هام جمع است به معنی سر / زَندي : ساعد و دست / شَدَّ: یشَدَّ: محکم کرد ، محکم می کند . زمانی که ساعد من به وسیله حسن نظر تو نسبت به من قوی شد من قدرت و احترام پیدا کردم ( حسن رای تو مرا قوی کرد ) ذکر جزء اراده کن با شمشیر بر سر آنها می زنم طوری قوی می شوم که حتی اگر شمشیر در غلاف هم باشد می تواند با ضربه ای سر آنها را قطع کند ( با حمایت تو قوی می شوم ).
اگر حسن رای و تدبیر تو در باره آنان ، بازویم را قوت دهد ، با شمشیر ضربت زنم که – در نیام – سرها را ببرد . در این بیت ، به حسن رای و حسن تدبیر و به نیکی حکم راندن ممدوح ، اشاره شده است .
وَما أَنا إِلّا سَمهَرِيٌّ حَمَلتَهُ فَزَيَّنَ مَعروضاً وَراعَ مُسَدَّدا
وَما الدَهرُ إِلّا مِن رُواةِ قَلائِدي إِذا قُلتُ شِعراً أَصبَحَ الدَهرُ مُنشِداً
فَسارَ بِهِ مَن لا يَسيرُ مُشَمِّرا وَغَنّى بِهِ مَن لا يُغَنّي مُغَرِّدا
أَجِزني إِذا أُنشِدتَ شِعراً فَإِنَّما بِشِعري أَتاكَ المادِحونَ مُرَدَّدا
هرگاه شاعری در مدح تو شعری سرود ، تو پاداش آن را به من عطاکن ، چرا که آن همان اشعار من است که شاعران دیگر تکرار می کنند، آن ها معانی و الفاظ را از من می گیرد و آن را نزد تو می سرایند . ( و زبان برّان خود را هم چون سمّی می داند که دشمنان را به هلاکت می رساند )
وَدَع كُلَّ صَوتٍ غَيرَ صَوتي فَإِنَّني أَنا الصائِحُ المَحكِيُّ وَالآخَرُ الصَدى
تَرَكتُ السُرى خَلفي لِمَن قَلَّ مالُهُ وَأَنعَلتُ أَفراسي بِنُعماكَ عَسجَدا
وَقَيَّدتُ نَفسي في ذَراكَ مَحَبَّةً وَمَن وَجَدَ الإِحسانَ قَيداً تَقَيَّدا
ذری : کنف ، نَدَی : بخشش ؛ به سبب دوست داشتن ، خویشتن را (برای ماندن ) در کنف تو به بند کشیدم و هر که نیکوکاری را بند بیابد خود را با آن به بند می کشد . یا ،من در پناه تو خود را پای بند محبت کردم و هر که یابنده بند احسان شود جای بند آن شود .یا،برای دوست داشتن ، خویشتن را (برای ماندن ) در کنف تو به بند در آوردم و هر که بندی از نیکوکاری را به بیند در بند می شود .
إِذا سَأَلَ الإِنسانُ أَيّامَهُ الغِنى وَكُنتَ عَلى بُعدٍ جَعَلنَكَ مَوعِدا
[1]. مضارع اجوف وامر آن،برای نوشتن مضارع فعل اجوف ابتدا باید مشخص شود که بر وزن یفعِلُ مضارع می شود یا یفعَل ُ یا یفعُل ُ .قاعده کلی این است که اگر اصل فعل اجوف یعنی قبل از اعلال آن یایی بود ؛ مضارع بر وزن یفعِل ُ نوشته شود زیرا حرکت متناسب با حرف یا کسره است مثل سیَرَ = یسیرُ صیرَ =یصیرُ بیَع = یبیعُ ؛ اما اگر اصل حرف عله واو بود مضارع بر وزن یفعُلُ نوشته می شود مثل قول = یقول ُ عود = یعود ُ عوذ = یعوذُ .
اما فعلی نداریم که اصل حرف عله آن الف باشد زیرا الف در اصل واو یا یا بوده است که به الف تبدیل شده است مثل قول = قال . بیع = باع ، اما نحویون گرامی وزن یَفعَــلُ را نیز بی نصیب نگذاشته اند و یکسری فعلها را بر این وزن مضارع کرده اند از آن جمله اند : فعلهای خاف ؛ نام و نال بر وزن یفعَل ُ مضارع می شوند با اینکه اصل حرف عله در آنها اینچنین بوده است : خوَف. نوَم . نیَل َ .در مضارع اجوف صیغه های جمع مونث اعلال به حذف حرف عله دارند یعنی از چهارده صیغه فقط دوصیغه آنها حرف عله حذف می شود: صرف مضارع فعلهای اجوف : یعودُ . یعودانِ .یعودون َ. تعودُ .تعودانِ . یعُدن َ . تعودُ. تعودانِ . تعودونَ . تعودین ُ . تعودان ِ . تعُدن َ .امر : عُد . عودا . عودوا . عودی . عودا . عُدن/ أعودُ . نعود ُ
یکون ُ . یکونان ِ . یکونون َ .تکون ُ .تکونانِ .یکُـنّ /تکون ُ . تکونانِ . تکونونَ . تکونینَ . تکونانِ . تکُـنّ /امر : کُن . کونا . کونوا . کونی . کونا . کُنّ . أکون ُ . نکون ُ .
راح : یروحُ ( می رود ) . یروحان ِ . یروحون َ . تروح ُ . تروحان ِ . یرُحن َ ./ تروحُ . تروحان ِ . تروحون َ . تروحین َ . تروحان ِ . ترُحنَ . / امر: رُح . روحا . روحوا . روحی . روحا . رُحنَ . / أروحُ . نروح ُ .
یصیر ُ . یصیران ِ . یصیرون َ . تصیر ُ . تصیران ِ . یصِرن / تصیرُ . تصیران ِ . تصیرون َ . تصیرین َ . تصیران ِ . تصِرن ./امر : صِر . صیرا. صیروا . صیری. صیرا . صِرنَ ./ أصیر ُ . نصیرُ . ( سار و باع هم اینطور صرف می شوند ) اما : ینال ُ . ینالان ِ. ینالون َ . تنالُ . تنالان ِ . ینـَـَلن َ . تنال ُ . تنالان ِ . تنالون َ . تنالین َ . تنالان ِ . تنـَـلن َ. / امر: نَل . نالا . نالوا .نالی . نالا . نَلن َ ./ أنال ُ . ننال ُ .( خاف و نام هم مثل ینال ُ مضارع و امرمی شوند).
[2]. صرف فعل اجوف واوی "کان" در صیغه ماضی: کان ،کانا، کانوا،کانت، کانتا ،کنِّ، کنتَ ، کنتما ، کنتم ،کنتِ ،کنتما ، کنتنّ ، کنتُ ،کنّا. صرف فعل اجوف "کان" در صیغه ی مضارع: یکون ،یکونان، یکونون، تکون، تکونان، یکنّ،تکون، تکونان، تکونون، تکونین، تکونان، تکنّ، اکون، نکون.